تبليغاتX
برقی های 85 دانشگاه شهید عباسپور

برقی های 85 دانشگاه شهید عباسپور
دانشگاه صنعت آب و برق تهران
مقررات بخش کتاب + معرفی اولین کتاب ( شازده کوچولو ) جمعه پانزدهم تیر 1386 16:9

روباه شازده کوچولو

 

 

شازده کوچولو اثر آنتوان دو سنت اگزوپری ( 1900 – 1944 )

 

Le Petit Prince  -- Antoine De Saint Exupery

 

آنتوان دو سنت اگزوپری نویسنده محبوب فرانسوی کتابش را در سال 1943 یعنی یک سال قبل از مرگش و در بحبوحه جنگ جهانی دوم ، آن زمان که در آمریکا حضور داشت نوشت. شاید خود او هم باور نمیکرد که روزی کتاب کوچکی که نوشته بعد از انجیل کتاب مقدس مسیحیان به عنوان پرخواننده ترین کتاب جهان شناخته شود.

اما این تمام افتخارات کتاب نبود. شاید فرانسه بعد از کشورهای روسیه و آمریکا دارای معروفترین محبوبترین نویسنده های تاریخ باشد، فرانسه امثال ویکتور هوگو، انوره دوبالزاک، آلبر کامو، الکساندر دوما، ژان پل سارتر، فرانسوا موریاک، امیل زولا، رومن رولان و ... را در تاریخ رمان نویسی خود دارد؛ اما با وجود همه این نویسنده های مشهور و چیره دست شازده کوچولو در نظرسنجی که در سال 1999 انجام شد عنوان محبوبترین کتاب فرانسویها را به خود اختصاص داد.

نکته جالب دیگر در مورد کتاب، نقاشیهای کتاب است که همگی اثر قلمی خود نویسنده است.

این کتاب توسط چندین نفر به فارسی ترجمه شده است که معروفترین این ترجمه ها توسط استاد شاملو انجام شده است.

شاید اگر آنتوان دو سنت اگزوپری بیشتر از این زنده میماند کتابهای بهتر و محبوبتری نیز مینوشت، اما اجل به او مهلت نداد! در مدت 44 سال زندگی اش چندین کتاب نوشت که از آن جمله میتوان به پرواز شبانه و زمین انسانها نیز اشاره کرد.

                                

                                    برای دانلود کردن کتاب اینجا رو کلیک کنید.


چند پیشنهاد  (امید گلزاده)

چند پیشنهاد برای کتاب این هفته:

.اگر از کسی چیزی ازاین کتاب در ذهن شماست حتما آن را دور بریزید.

.با وجود تمام تعریفات هنگام خواندن دنبال چیز شگفت انگیزی نباشیدتا احساسش کنید.

.اگر زیادی احساس بزرگی میکنید کمی هم بچگی را حس کنید.


شازده کوچولو (حمزه موذن)

آه ... شازده كوچولو رفت و قلب ما رو هم مثل قلب نويسنده با دلي پر از اندوه جا گذاشت ... اون ما رو اهلی کرد و رفت ...!

شازده كوچولو دوباره كودكي را بياد ما آورد ، كودكي اي كه فراموشش كرده ايم . او دوباره ما را به سادگي و زيبايي دنياي يه كودك برد ... 

 

يه نگاه به دور و بر خودتان بيندازيد تا پادشاه ، خودپسند ، مي خواره ، تاجر ، فانوس بان ،   نويسنده ي پير و بائوباب ها را در زندگي تان ببينيد . آدم بزرگ هايي كه سرشان در كار خودشان است و هيچ توجهي به درخواست ها و حرف هاي كودكان نمي كنند . كسايي كه تو رو نه به خاطر خودت بلكه به خاطر خودشون مي خوان . كسايي كه تو رو نه به اسم خودت بلكه به نام رعيت ، ستايشگر ، كاشف و ... مي شناسند .

 

در همين جا من رسما از بزرگسالي استعفا مي دهم و مسئوليت هاي يه كودك 6 ساله رو قبول مي كنم ...

مي خوام به يه ساندويج فروشي برم و فكر كنم اونجا يه هتل پنج ستاره ست.

مي خوام فكر كنم شكلات از پول بهتره چون مي تونم اونو بخورم .

مي خوام وقتي بارون مي باره فكر كنم خدا داره دستاشو مي شوره!

مي خوام در جواب " كلاس چندمي؟ " بگم "كلاس هيچُم! ".

مي خوام فكر كنم كه دنيا چه قشنگه و همه راستگو و خوب هستن و نمي خوام زندگيم  پر بشه از جزوه و كتاب و نمره و ... .

مي خوام پشت حياط مدرسه آتيش روشن كنم و ناظم به خاطر اينكه لباس هام بوي آتيش گرفته منو گير بندازه!

مي خوام جدول ضرب ياد بگيرم و تو راه مدرسه ، زير لب بخونم « يك يكي يكتا .. دو دوتا چارتا ... سه سه تا نه تا ... چار چار تا شونزده تا ... »

مي خوام ...

 

اين كارت دانشجويي من ، اين كارت اعتباري من و اين هم بقيه ي مدارك .

من رسما از بزرگ سالي استعفا مي دم تا شايد با ديدن عكس مار بوآ و فيل ، نگم " چرا كلاه بايد آدم را بترساند؟ "...


و شازده کوچولو ....  ( مصطفی فلاح)

۱) تاکنون دو نمونه از کتاب شازده کوچولو را دیده ام که در هر دو نحوه ی نوشته شدن کلمات وتصاویر و داشتن فضای سفید نسبتا زیاد این کتاب را به کتابی مفرح و منبسط خاطر برایم تبدیل کرده است و حتی از خود مطالب کتاب هم می توانم چنین نیز برداشت کنم :این که در فصل ۲ در موقعیتی که خلبان باید موتور هواپیما را تعمیر کند و در غیر این صورت جانش به مخاطره می افتد او یک قلم و کاغذ در دست گرفته و نقاشی می کند  گویا دست از دنیا و موتور دنیایش(موتور هواپیما) برداشته است و با زدن زیر همه ی آنها به کاری مفرح یعنی نقاشی می پردازد .

۲) اول شخص یا نویسنده در کتاب خود را بالاتر از دیگران میداند ببه پشتوانه ی نقاشی ایی که در دوران کودکی(۶سالگی) کشیده است و این نقاشی مال دوران کودکی است و دیگران را با آن محک می زند و چون از این نقاشی بزرگترها سر در نمی آورند پس نه خود را  که آن دوران کودکی  آن ذکاوت کودکی خود را والاتر از شعور و قراردادهای انسان های بزرگتر می بیند .

۳) خواندن کتابی درباره ی حیات وحش در ۶ سالگی که جلوه ای از دنیای واقعی که جنگل باشد را مطرح می کند این داستان را با واقعیت می پیوندد و این که در فصل ۲  در صحرای آفریقا "تنها" واقع می شود و این که با کودکی (که با توجه به تصویر شازده کوچولو  شاید او نیز  ۶ساله باشد) که نقاشی او را می فهمد و این که آن نقاشی برای او استفاده ندارد روبرو می شود :  

     اولا می توان گفت : او در خواب  خوابِ شازده کوچولو را دیده

     ثانیا می توان گفت : او در بیداری با کودک ۶ساله  که خودِ اوست که در دوران ۶سالگی آن را رها کرد(با رها کردن نقاشی) روبرو شده است که شازده کوچولو پرورده ی همان ۶سالگی نویسنده است که چون نویسنده دیگران را با نقاشی ۶سالگی خود که حاکی از ذکاوت آن دوره ی او داشت می  سنجید پس او ۶سالگی خود را بالاتر از آدم بزرگها می داند لذا شازده ی ما که اکنون از تجارب بسیاری (که همان تجارب نویسنده است) پس از ول شدن توسط نویسنده برخوردار است باز به صورت شازده "کوچولو" برای او جلوه می کند نه "شازده بزرگ

در این قسمت داستان با کمی خیال پیوند می خورد که چون  مبناهایی واقعی" مانند : کشیدن نقاشی یک مار بوآ تحت اثر یک واقعیتِ در جنگل  و  سنجیدن آدم های بزرگ با نقاشی  و  این که نویسنده اکنون یک آدم بزرک در دنیای ملموس ماست  و سقوط هواپیما"را در پس زمینه دارد این خیال را تا حد یک واقعیت جلو می آورد تا جایی که با او صحبت می کند   


   

شازده کوچولو  (پویا مسعودی)

امیدوارم خواندن کتاب شازده کوچولو را تمام، یا حداقل شروع کرده باشید.

چیزهایی که می خواهم بنویسم توی آخرین باری که کتاب را خواندم به ذهنم رسید. نمی دانم چقدرش درست یا چقدر به منظور نویسنده نزدیک است.

 

کودکی نماد کمال و کودک نماد انسان کامل است. کسی که در ورای اندیشه های روزمره زندگی می کند. کسی که در اخترکی به آن کوچکی، سرگرمی زیبایش نگاه کردن به غروب است. چیزی که شاید اگر مدت ها به آن فکر می کردیم، به ذهنمان نمی رسید.

کودک (شهریار کوچولوی داستان) کسی است که وقتی راوی نتوانسته برای درست کردن موتور هواپیمایش کاری انجام دهد، در حالی که ذخیره آبش هم رو به اتمام است، از او انتظار دارد به مسئله ای مهمتر هم فکر کند: فایده خار یک گل. و خودش هم در پایان داستان در برخورد با مار همین گونه رفتار کرد.

او خوشبخت است، « وقتی گلی داری که می دونی تو کرورها کرور ستاره فقط یک دونه ازش هست، برای احساس خوشتختی همین قدر بس که نگاهی به آن بیندازی و با خودت بگی، گل یه جایی میان آن ستاره هاست.» (شهریار کوچولو، وقتی روی زمین بود.) و او به همین سادگی خوشبخت است. او احساس خوشتختی می کرد، حتی اگر گل فقط برای او یگانه بود، چون گل او بود.

با اینکه می دانست (یا بعدا فهمید) هزاران گل دیگر مانند گل او وجود دارد، ولی چون فقط آن یکی او را اهلی کرده بود، برایش خاص بود.

« ارزش گل او به قدر عمری است که به پاش صرف کرده، انسان تا زنده است نسبت به کسی که اهلی کرده مسئول است. این حقیقتی است که انسان ها فراموش کرده اند.»

 

می خواهم مطلبی هم راجع به «آنتوان دوسنت اگزوپزی» بنویسم. او خلبان نیروی هوایی فرانسه بود و در طول جنگ جهانی بار ها برای کشورش پرواز کرد. اما در تمام طول جنگ حتی یک بمب هم رها نکرد و یک نفر هم نکشت.

او در سن 44 سالگی حکم بازنشستگی اش را دریافت کرد، ولی با اعتراض فراوان مجوز یک پرواز دیگر را هم گرفت، تا پس از آن بازنشسته شود. اما همان پرواز به مرگش انجامید.

هواپیمای او به دلیل نقص فنی سقوط کرد، تا اینکه در سال2004 لاشه هواپیما به وسیله یک تیم جستجو که ماموریت دیگری داشتند، به طور اتفاقی در میان کوه های آلپ پیدا شد.  


افکار شازده کوچولویی من  (علی رجبی)

نمیدونم که کتاب رو خوندید یا نه! ولی شازده کوچولو اون قدر جذاب بود که منو دوباره جذب کتاب خوندن کرد. مدتی بود که کتاب خوندن رو کنار گذاشته بودم. شاید نزدیک دو سالی شده بود. یه روز یکی از بچه های کتاب شازده کوچولو رو به من معرفی کرد و گفت که واقعاً این کتاب محشره!

بعد از اون همه تعریف و تمجید که درباره کتاب قبلاً شنیده بودم و همین طور این پیشنهاد آخر، کتاب رو گرفتم و خوندنمش. این کتاب منو با مطالعه کردن دوباره آشتی داد.

بعضی کتابها هست که وقتی شروع به خوندنش میکنی ناخواسته توی شخصیت کتاب غرق میشی. با شادی قهرمان قصه شاد میشوی ، با گریه اش احساس غمی عمیق میکنی. اگر شخص اول قصه ضد تو هم فکر کند یا حتی ضدقهرمان باشد باز هم این قضیه صدق خواهد کرد.

 اصلا دوست نداری کتاب تموم بشه. این خاصیت تمام کتابهای محبوب مردم جهان مثل دون کیشوت ، قلعه حیوانات و همین شازده کوچولوست.

شاید مهمترین دلیل دوست داشتنی شدن شازده کوچولو به این خاطر باشد که حرفها و آرمانهایی را در قالب داستان بیان میکند که خواسته درونی همه مردم است. این خواسته میتواند برگشت بشر به اصالت انسانی باشد یا اعتراض به روند حاکم بر جهان در روند رو به رشد جهانی شدن، یا شاید هم مبارزه با تبعیض نژادی.

شازده کوچولو شاید نمادی از کودک درونی انسانها و مخصوصا خود نویسنده باشد و آدم بزرگها هم نماد جامعه ماشینی بعد از انقلاب صنعتی؛ نویسنده در این کتاب اعتراضی به سبک کاملا بچه گانه رو به سبک زندگی آدم بزرگها داشته است.

نویسنده در هر جای کتاب و با هر سخنی که به میان می آورد حرفی تازه را بیان میکند.

به راستی وقتی در ابتدای داستان برخورد آدم بزرگها با نقاشی یا ماجرای نامگذاری خرده سیاره را می خوانیم به یاد چه چیز می افتیم؟

آیا منظور نویسنده بیان این مطلب نیست که همه مردم جهان نگاهشان به پدیده های طبیعت عوض شده و  بر پایه سود و زیانی که از آن پدیده می برند پایه ریزی شده است؟

شازده کوچولو هجرت میکند. او از شش سیاره عجیب میگذرد؛ در هر سیاره با کسی آشنا میشود که بخشی از تعریف آدم بزرگها رو در ذاتش دارد.

 در سیاره اول با پادشاهی مواجه میشود که فکر میکند همه دنیا رعیت او هستند و او باید بر همه مردم جهان فرمانروایی کند. پادشاه از شازده کوچولو به دلایل واهی (خمیازه کشیدن) عیبجویی میکند.

در سیاره دوم مرد خودپسند را می بیند. کاملا موضع شازده کوچولویی نویسنده در قبال این مرد واضح است.

در سیاره سوم مرد میخواره را می بیند که فقط میخواهد فراموش کند. او جوابهایی مبهم میدهد، همانند جوابهایی که به نقاشی مار بوآ داده شده است.

در سیاره چهارم خصلت برجسته همه مردم جهان را می بینیم. تاجر آنقدر سرش شلوغ است که نمی تواند جوابی درست به شازده کوچولو بدهد.

مردی که در سیاره پنجم زندگی میکند یا بهتر است بگویم زندگی را تکرار میکند نمادی از مردم عامی و طبقه کارگر اجتماع محسوب میشود. کسی که فقط یاد گرفته که باید تلاش کند.

در سیاره ششم هم کسی را می بینیم که اصلا به فکر اجتماعش نیست. او فقط به پیشرفت بشر فکر میکند، آن هم به هر قیمتی.

در شخصیتهای شش سیاره اول خصلتهایی مشهود است که با کمی اغماض میتوان گفت خصلتهای غالب اکثر مردم جهان فعلی را تشکیل می دهد.

اما شازده کوچولو به سیاره هفتم میرسد. سیاره ای که از بقیه بزرگتر است. در این سیاره دهها پادشاه، صدها خودپسند، هزاران میخواره و ... زندگی میکنند. سیاره ای که از بقیه سیاره ها بدتر به نظر میرسد. شاید این سیاره زمین ما باشد. نه! این سیاره نمادی از جامعه جهانی است که بشر سعی دارد به سمت آن سفر کند. مردم این سرزمین حتی به نظرات یکدیگر هم احترام نمیگذارند(مثلا آن مرد اهل ترکیه که سیاره ای کشف میکند) ، مردم این سرزمین به همدیگر اعتماد ندارند( مترسک) ، مردم اینجا آنقدر بد هستند که خوبیها را هم حتی برای سود خود پرورش میدهند(مزرعه گل).

اما نویسنده هم نمیتواند هیچ راهکاری ارائه دهد. این سرزمین با همه جا فرق میکند. این سرزمین هزاران مشکل دارد. در یک کلام مردم این سرزمین شازده کوچولویی فکر نمیکنند. چه قدر این آدم بزرگها عجیب اند؟

اگر گلی ( کسی) را دوست بدارید که در میلیونها ستاره یکتا باشد، همین کافیست تا هر وقت به ستاره ها (خاطره ها) نگاه میکند، خوشبخت باشد و با خود بگوید: « گل من آن جا در یکی از این ستاره هاست ... »

 

 

نوشته شده توسط علی رجبی | موضوع: کتاب | لینک ثابت |

آخرین مطالب ارسالی pwut-85


 

© 2006-2008 PWUT-85.blogfa.com| All rights reserved
Designed by Ali Rajabi | Amateur Web Designer