
وقتي سياهي و كبودي شهر را ديدم كه بر سر براق شدن كلبه هاي خويش را مي سوزاندند, وقتي ماه كوچك آسمان شهر را ديدم كه بي تابي آسمان را مي نماياند وقتي از بالا به شهر قرباني سوخته اي نگريستم كه گناهش تاب كبودي و سياهي بود زماني كه مرداب را ديدم كه در آرامش خويش خشك شده بود و با غوكان آشتي نمي كرد .
اي درياي بيكران الهي از بالا تنها تو رابه رنگ آبي آسمان ديدم كه سرگرم بازي با ماهيان خويش بودي و با زمان بر سر يكرنگي با ماه بر سر آرامش و با آبشار بر سر خروش نبرد مي كردي و كلبه ي خويش را وقف زيبارويان خفته در شن هاي ساحل كردي و تاب خويش را به عاشقان بيدار در انتظار ساحل دادي تا همچو شهر به گناه تاب عشق خويش بسوزند و زيبايي آسمان را نماياندي تا زيبا رويان مغرور نباشند و ماه ديگر دم از بي تابي آسمان نزند در آن زمان از بالا ي شهر محروق خويش تنها تو را خاموش ديدم اي درياي بيكران الهي , رنگ آبيت را مي خواهم تا سياه و كبود را آبي كبود نمايم و مرداب خشك در آرامش خويش را زنده نمايم و با غوكان آشتي دهم نبرد بر سر يكرنگي آرامش وخروشت را مي خواهم تا سياهيان كلبه هاي خويش را باز سازند و خاموشيت را به شهر محروقم بدهي تا همه ي شهر دريا شود .





