سلام
همون طور كه وعده داده بودم شروع به نوشتن گفتارهاي نيچه كردم . بهتر ديدم كه ابتدا مقدمه ي نيچه بر كتاب "دجال" را بگذارم كه به معرفي "مخاطبان" اش مي پردازد ، سپس " نيش مار" مي آيد .
با نظرات ، سوالات و نكات خود در قسمت نظرها، مرا خوشحال خواهيد كرد ...
مقدمه کتاب دجال:
اين كتاب از آنِ چند تني بيش نيست. شايد هيچ يك از آنان هنوز حتي به دنيا نيامده باشد. احتمالا آن ها خوانندگاني هستند كه زرتشت مرا درمي يابند.
چگونه مجاز بودم خود را به كساني محدود كنم كه امروز برايشان گوش هاي شنوايي وجود دارد ؟فقط پس فردا از آنِ من است . زندگاني بعضي كسان پس از مرگشان آغاز مي شود.
شرايطي كه در آن كسي مرا مي فهمد و سپس الزاما درمي يابد ، نيك مي شناسم. بشر بايد در امور معنوي تا حد خشونت شرافتمند باشد تا جدّ مرا تحمل كند و شور مرا . بشر بايد به زندگاني در كوهساران و به ديدن پرچانگي هاي بي دوام و نكبت آور سياست و غرور ملي در زير پاي خويش ، خوگر شود. بشر بايد بي اعتنا شده باشد و نبايد هرگز از خود بپرسد كه حقيقت ، سودمند يا فاجعه است .
قدرتي كه مسائلي را برتري مي دهد كه امروز كسي براي روبرو شدن با آن ها چندان كه بايد دلير نيست : جرأت براي ممنوع ، آمادگي مقدّر از پيش براي مسائل بغرنج ، آزموني از هفت خوان تنهايي . گوش هاي نو براي موسيقي هاي نو ، ديدگاني نو براي دورترين چيزها و وجداني نو براي حقيقت هايي كه تاكنون گنگ مانده اند. لگام زدن به نيرو و اشتياق خويش . حرمت به خويش ، عشق به خويشتن ، آزادي مطلق همراه با احترم به خود ...
آري ، تنها اينان خوانندگان من اند ، خوانندگان مُحق من ، خوانندگان مقدّر من ؛ بقيه چه اهميتي دارند؟ بقيه فقط آدميانند . بشر بايد در زورمندي و در شكوهمندي روح و در تحقير ، برتر از آدميان باشد .
- - - - - - - - - - - - -
نيش مار:
زرتشت روزي از گرما در زير انجير بُني خفته بود و دست ها را بر چهره نهاده ، كه ماري دررسيد و گردن اش را گزيد ، چنان كه زرتشت از درد فرياد كرد . چون دست از چهره برگرفت ، مار را ديد. مار، چشمان زرتشت را بشناخت و ناشيانه به خود پيچيد و رو در گريز نهاد.
زرتشت گفت: « مرو كه هنوز سپاست نگفته ام! تو مرا بهنگام از خواب برخيزاندي. من هنوز راهي دراز در پيش دارم. » مار غمين گفت: « راهي چندان در پيش نداري. زهر من كشنده است. » زرتشت لبخندي زد و گفت: «كجا اژدهايي از سم ماري مرده است؟! بيا زهرت را بازگير! تو نه چندان توانگري كه آن را به من بخشي. » آن گاه مار ديگر بار بر گردن او افتاد و زخمش را مكيد .
چون زرتشت روزي اين سرگذشت را با شاگردان حكايت كرد ، پرسيدند: «زرتشت ، حكمت حكايت تو چيست؟» زرتشت در اين باب چنين پاسخ داد:
نيكان و عادلان مرا دشمن اخلاق مي دانند . حكايت من ضد احكام اخلاق است .
اگر دشمني داريد ، بدي اش را با نيكي پاسخ نگوييد كه شرمسار مي شود. به جاي آن گواهي دهيد كه با اين عمل در حق شما نيكي كرده است.
خشم گرفتن به از شرمسار كردن! و اگر نفرينتان كنند ، خوش ندارم كه در برابر دعا كنيد. شما نيز نفريني كنيد!
و اگر بيدادي بزرگ بر شما روا دارند ، شما نيز بي درنگ پنج بيدادِ كوچك كنيد. هولناك است ديدار كسي كه بيداد بر او زور مي آورد .
اندكي كين خواهي انساني تر است از هيچ [كمي انتقام با روح بشر سازگارتر است تا انتقام نگرفتن]. كيفرتان را دوست نمي دارم اگر بزهكار را حقي و شرفي نباشد.
بي حق دانستنِ خويش بزرگ وارانه تر است از برحق دانستن ، به ويژه آن گاه كه حق با تو باشد؛ اما بهرِ اين كار بايد چندان كه مي بايد ، توانگر بود ...
چنين گفت زرتشت.
===================>>> نظر یادتون نره <<<===================






