داستان زير رو مدت ها پيش خونده بودم و يادم رفته بود كه كجا خوندمش تا متنش رو اين جا بزارم . امشب به طور اتفاقي پيداش كردم ... درباره ش خوب فكر كنيد:
لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانياش را پيدا كند.
روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرحهايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.
كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم!
" نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."
برگرفته از كتاب "شيطان و دوشيزه پريم - پائولو كوئليو"
مدتي ست كه خبر درگذشت "گابريل گارسيا ماركز" رو مي شنويم ... نمي دونم چرا خبرش تو روزنامه ها و راديو تلويزيون و سايت هاي معتبر اعلام نشد ... نمي دونم كه مي تونم باور كنم كه ماركز براي هميشه مرده يا نه ... ونمي دونم آيا اين خبر واقعيه يا شايعه اي بيش نيست ... اما تنها چيزي كه مي دونم اينه كه تاريخ نام او را هميشه به ياد خواهد داشت ... نام او را به همراه نام « دهكده ماكوندو، سرهنگ آئورليانو بوئنديا، خوزه آركاديو بوئنديا، ملكيادس، اورسولا و ... و ... »
...نمي دونم "صد سال تنهايي" رو خونديد يا نه ، ولي اگر خونديد حتما با من موافق هستيد كه اين كتاب شاهكاري فراموش نشدني ست ... و يا "عشق سال هاي وبا"، "پاييز پدر سالار"، "كسي براي سرهنگ نامه نمي نويسد" و ...
خيلي دوست داشتم كه در برنامه ي كتاب خوني، كتابي از ماركز داشته باشيم بخصوص صد سال تنهايي رو تا روي هنر نويسندگي ماركز بحث كنيم ؛ بر روي قدرت بيان فوق العاده ي او كه مسائل واقعي را باورنكردني مي نمايد و مسايل باورنكردني را واقعي ... اي كاش فرصتي شود تا درباره ي او بنويسيم ...
” سيزده خط براي زندگي - گابريل گارسيا ماركز“
1. دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه بخاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا ميكنم.
2. هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود.
3. اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
4. دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.
5. بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.
6. هرگز لبخند را ترك نكن، حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
7. تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
8. هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.
9. شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر ميتواني شكر گزار باشي.
10. به چيزي كه گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.
11. هميشه افرادي هستند كه تو را ميآزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكني.
12. خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را ميشناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.
13. زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق ميافتد كه انتظارش را نداري.
يك جادوگر قدرتمند كه ميخواست سراسر يك پادشاهي را نابود كند ، يك معجون جادويي در چاهي ريخت كه تمامي ساكنان شهر از آن مي نوشيدند. هر كس از آن آب مي نوشيد ، ديوانه مي شد.
صبح روز بعد، همه مردم شهر از آب آن چاه نوشيدند و همه ديوانه شدند ، به جز خود شاه و خانواده اش كه چاه مخصوصي داشته، و جادوگر نتوانسته بود آن چاه رامسموم كند.
شاه نگران شد و سعي كرد با صدور يك سلسله فرمان براي حفظ امنيت ملي و سلامت عمومي، مردم را مهار كند. اما پليس ها و كارآگاه ها هم از آب مسموم خورده بودند و فكر مي كردند تصميم هاي پادشاه احمقانه ست، و تصميم گرفتند هيچ توجهي به آن ها نكنند . وقتي ساكنان آن سرزمين فرمان ها را شنيدند ، مطمئن شدند كه پادشاه ديوانه شده و فرمان هاي نامعقول صادر مي كند . به طرف قصر تظاهرات كردند و از او خواستند كناره گيري كند.
پادشاه ، با نوميدي تصميم گرفت از تخت كناره گيري كند ، اما ملكه جلوش را گرفت و گفت:« بيا برويم از همان چاه عمومي بنوشيم. بعد ما هم مثل آن ها مي شويم.» و همين كار را كردند:
پادشاه و ملكه از چاه ديوانگي نوشيدند و بي درنگ شروع كردند به چرند گفتن. زيردست هاشان بلافاصله توبه كردند؛ حالاكه شاه داشت اين اندازه خردمندانه سخن مي گفت ، چرا نبايد بگذارند بر كشور حكومت كند؟
آن كشور در صلح و صفا به زندگي خود ادامه داد ، هر چند رفتار ساكنانش بسيار متفاوت با كشورهاي همسايه بود. و پادشاه توانست تا آخرين روزهاي عمرش بر آن كشور حكومت كند.
بر گرفته از کتاب ورونيكا تصميم مي گيرد بميرد - پائولو كوئليو
نرگس ، جوان زيبارويي بود كه هر روز مي رفت تا زيبايي خود را در درياچه اي تماشا كند. چنان شيفته ي خود مي شد كه روزي به درون درياچه افتاد و غرق شد. در جايي كه به آب افتاده بود ، گلي روييد كه "نرگس" ناميدندش .
وقتي نرگس مرد ، اوريادها - الهه هاي جنگل - به كنار درياچه آمدند كه از يك درياچه آب شيرين ، به كوزه اي سرشار از اشك هاي شور استحاله يافته بود.
اوريادها پرسيدند: «چرا مي گريي؟»
درياچه گفت: «براي نرگس مي گريم.»
اوريادها گفتند :« آه، شگفت آور نيست كه براي نرگس مي گريي ... » و ادامه دادند :«هرچه بود ، با آنكه ما همواره در جنگل در پي اش مي شتافتيم ، تنها تو فرصت داشتي از نزديك زيبايي اش را تماشا كني .»
درياچه پرسيد :«مگر نرگس زيبا بود؟»
اوريادها ، شگفت زده پاسخ دادند: «كي مي تواند بهتر از تو اين حقيقت را بداند؟ هر چه بود، هر روز در كنار تو مي نشست.»
درياچه لختي ساكت ماند. سرانجام گفت:
- «من براي نرگس مي گريم ، اما هرگز زيبايي او را درنيافته بودم.
براي نرگس مي گريم ، چون هر بار از فراز كناره ام به رويم خم مي شد ، مي توانستم در اعماق ديدگانش ، بازتاب زيبايي خودم را ببينم.»
برگرفته از كتاب "كيمياگر" - پائولو كوئليو
هفته گذشته دو خبر نگران کننده به گوشم رسید. ابتدا خبر بستری شدن دکتر سید جعفر شهیدی و بعدها شایعه در گذشت خانم سیمین دانشور مادر داستان نویسی ایران.
آری... حال این دو وخیم است. دکتر شهیدی در بخش عفونتهای ریوی و خانم دانشور در کما !
هر دوی این بزرگان برای فرهنگ و ادبیات ما نماد بزرگانی همچون علامه دهخداُ دکتر معین و مرحوم جلال آل احمد هستند.
به همین بهانه لازم دیدم مختصری از زندگی این دو بزرگوار را برای آشایی بچه ها بنویسم.
¤ سید جعفر شهیدی بزرگمردی که در سال 1297 در بروجرد به دنیا آمد، در زمینه دین به بالاترین درجه یعنی اجتهاد در حوزه علمیه نجف دست یافت. اما ایشان که جوینده ای حقیقت بودند بعد از بازگشت به ایران در دانشگاه تهران مشغول به تحصیل میشود.
به طور اتفاقی ایشان با دکتر معین آشنا میشوند و از طریق ایشان با استاد دهخدا آشنا میشوند. در سال 1328 زمانی که مرحوم دهخدا درصدد گردآوری لغتنامه برآمدند، دکتر سید جعفر شهیدی به عنوان یکی از همکاران با ایشان و استاد معین مشغول به کار میشود.
بعد از فوت مرحوم دهخدا تمام بار پروژه عظیم لغتنامه بر دوش استاد معین و دکتر شهیدی افتاد. اما با فوت استاد معین، دکتر شهیدی وظیفه به پایان رساندن هر دو کتاب لغتننامه دهخدا و همچنین فرهنگ معین را بر عهده گرفت و آنها را به سرانجام رساند.
دکتر سید جعفر شهیدی صاحب آثار ارزشمندی در زمینه دین و ادبیات هستند که مشهورترین و مهمترین آنها ترجمه نهج البلاغه است بارها تجدید چاپ شده و در سال 1369 به عنوان کتاب سال ایران برگزیده شد.
¤ سیمین دانشور در سال 1300 در شیراز به دنیا آمد. خانم دانشور بعد از ژایان تحصیلات متوسطه به تهران آمد و مشغول به تحصیل در رشته ادبیات دانشگاه تهران شد.
بعدها او با جلال آل احمد آشنا شد و در سال ۱۳۲۷ با او ازدواج کرد در حالیکه خانواده جلال آل احمد مخالف این امر بودند.
چند سال قبل بنیاد فرهنگی بوکر « سو و شون » کتاب برجسته خانم دانشور را به عنوان یکی از ۱۰۰ اثر برتر ادبیات داستانی جهان معرفی کرد.
.jpg)
دکتر سید جعفر شهیدی خانم سیمین دانشور
برای ادامه حیات پربرکت این دو عزیز بزرگوار دعا کنید !
اين شعر كانديد شعر سال 200۶ اثر يك پسر سياه پوست :
وقتي به دنيا آمدم سياه بودم. وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم.
وقتي جلو افتاب ميرم باز هم سياهم. وقتي ميترسم هم سياهم. وقتي سردمه سياهم.
وقتي مريضم باز هم سياهم . وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود.
تو اي دوست سفيدمن وقتي به دنيا آمدي صورتي بودي وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي
وقتي جلو افتاب ميري قرمزميشي. وقتي ميترسي زرد ميشي
وقتي مريضي سبز ميشي .وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي
وتو به من ميگي رنگين پوست.
===================>>> نظر یادتون نره <<<===================
امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای فرد دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی نداره .....
دوست دار هميشگي ات، خدا
مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد :
- جرج از خانه چه خبر؟
- خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد.
- سگ بيچاره پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟
- پرخوري قربان!
- پرخوري؟مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟
- گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.
- اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟
- همه اسب هاي پدرتان مردند قربان!
- چه گفتي؟همه آنها مردند؟
- بله قربان . همه آنها از كار زيادي مردند.
براي چه اين قدر كار كردند؟
- براي اينكه آب بياورند قربان!
- گفتي آب آب براي چه؟
- براي اينكه آتش را خاموش كنند قربان!
- كدام آتش را؟
- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد.
- پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزي چه بود؟
- فكر مي كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد. قربان!
- گفتي شمع؟ كدام شمع؟
- شمع هايي كه براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
- مادرم هم مرد؟
- بله قربان .زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان .!
- كدام حادثه؟
- حادثه مرگ پدرتان قربان!
- پدرم هم مرد؟
- بله قربان. مرد بيچاره همين كه آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت.
- كدام خبر را؟
- خبر هاي بدي قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يك سنت تو اين دنيا ارزش نداريد .من جسارت كردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان !!!
داستان عشق و ديوانگی
زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيم ، مثل قايم باشک
ديوانگی ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم
چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.
ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!
يک..... دو.....سه ...
همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به ميان ابرها رفت و
هوس به مرکززمين به راه افتاد.
دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت!
طمع داخل يک سيب سرخ قرار گرفت
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق
آرام آرام همه قايم شده بودند و
ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است.
ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد
که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست.
ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام
همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!
بعد هم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبری نبود.
ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد
صدای ناله ای بلند شد
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت:
حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم
و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند!!
===================>>> نظر یادتون نره <<<===================
آن ها كه آفريده هاي تو را دلپذير نمي يابند ، بهره اي از خرد ندارند ... ما در پرتو عنايت تو آسوده ايم ؛ ... آسايش ما در خرسندي توست. ››
" سنت آگوستين - قرن چهارم ميلادي "
................................... ................. ......... ...... ... .. .. . . . .
در زندگي هر كس لحظه اي وجود دارد كه سرنوشت زندگي از دستش خارج مي شود ؛ و اين بزرگترين دروغ عالم است .
" پائولو كوئليو "
اکنون خندیدن خیانت است و هر کس می خندد حتما دلیلی دارد...
کسی که اینجا گریه می کند آیا گریسته است؟
اینجا کسی گریه نمیکند. و هر کس گریه میکند حتما دلیلی دارد...
چه کسی اینجا سخن میگوید و خاموش میشود؟
هر سکوت ما را به چیزی آگاه میکند
و هر سکوت رازهای خاموش را بیان میکند
هر بازیگری آیا بیهوده بازی میکند؟ هر که بازی میکند در برابر دیوار از دست رفته است...
آنها باخته اند و دستهایشان را سوزانده اند.
هر کس که مرده است ایا مرده است؟ هر کس که می میرد تطمیع شده است.
هر کسی با تباهی جسم در اینجا بیهوده میمیرد...
گونتر گراس
« از کتاب عشق زنان سنگی»
هيچ كس پرواز كردن را با پرواز كردن نمي آموزد!
همه گویند و پندارند همین است که انسان اشرف خلق و یمین است
نه دوستانم میان این جماعت تفاوت آسمان را تا زمین است
اگر مَردی کجا مَردی چنین بود جلو یار و ز پشت دشمن٬ جز این بود؟
به صورت هر که دیدم یار آمد ولی سیرت به پستی بهترین بود
نشاید گفتن هرچه بر زبان بود اگر این بود که سگ واقش گران بود
اگر مَردی تو زین کارها چه حاصل بترس زان روز که قُفلت بر دهان بود
"فريدريش نيچه"

یه سلامه گرمو صمیمی خدمته بازدیدکننده های گرامی،خصوصا بچه های برق دانشگاه شهید عباسپور اولین مطلبمو با یه متن ادبی ویه شعر شروع می کنم که شعرشو هین دیروز گفتم با نام شهر کودکان یعنی ۸ تیر ۱۳۸۶
خود را میان جنگلی موحش و سردناک می بینم
تنها صدایی که می شنوم "هوم"جغدان شب زنده دار است
تنها روشنی نور چشمانم است
من گمشده ی همین جنگلم
همین جنگلی که درختان با همه ی بی برگیشان مغرورند
و سروان با همه ی پربرگی و انبوه بودنشان متواضعند
تا به حال به دنیای بچه ها فکر کردین،راستی عجب دنیای آرومو بی سروصدایی دارن با هم دیگه چه پاک و بی ریا هستن بدون اینکه هیچ دغدغه ی فکری داشته باشن فکر کنین یه روز خدا بخواد دنیا رو بده دست بچه ها چه اتفاقی می افته :
شهر كودكان
آسمانش صورتيست
آدمهايش عروسكيست
خانه هايش پلاستيكيست
زندگيش عروسك بازيست
بارانش يواشكيست
برفهايش پولكيست
آسمان وزمينش بازيست
زمين چشم مي گذارد
و آسمان پنهان مي شود
زمين تا ده مي خواند
1-مادر مهربان كودكان
2-شهر كودكان
3-صورت كودكان
4-چشمان كودكان
5- گونه ی كودكان
6- خنده كودكان
7- طینت كودكان
8- زینتت كودكان
9- معصوميت كودكان
10-آرزوي كودكان
چشم باز مي كند و آسمان را نمي بيند
زمين تا ده شمرده و آسمان آشكار مي شود
از فاصله ي 1تا 10 كودكان در خوابند
ساعت كودكان صداي گنجشكان است
طلوع آسمان لبخند كودكان است
مادر هر شب داستان بازي آنروز كودكان را مي نويسد
برايشان با لالايي مي خواند
گرگ و ميش داستان نقش حذف شده ي بازي كودكان است
كودكان قبل نرسيدن كلاغ هميشگي به خانه
دست در دستان پر مهر مادر در خوابند
باز هم همان لبخند مادران به چشمان معصومانه ي بسته ي كودكان
باز هم همان نوازش مادرانه
باز هم طلوعي با لبخند كودكان
طلوعي دوباره به داستان شب كودكان.............





