آیا همـــۀ ما کور زندگی نمی کنیم؟
زیبایی ها را نمی بینیم، ارزشها را کشته ایم. همانند کورها فقط لمس کردیم. تمام بدی ها را لمس کردیم آنچانکه گویی چشمهایمان فقط در برابر پلیدی باز بوده و قدرت بینایی داشته است.
کوری مرض بشراست، کوری بزرگترین هدیه مدرنیته برای نوع بشر بوده!
ما همه می دانیم که کور هستیم اما دروغ می گوییم که همه چیز را می بینیم. ما هر روز مرگ را تمرین میکنیم و به دروغ نام زندگی بر آن میگذاریم. هیچ یک از ما سیاهدل به دنیا نیامده ایم، اما آن قدر تظاهر به سپیدی کردیم که کور ماندیم در فهم حقیقت، در باور لحظات.
حقیقت را به دروغ زشتی نام نهادیم. آیا پلیدی در کنار زیبایی زیبا نیست؟ من آن دنیایی را آباد میخواهم که زشتی داشته باشد؛ اما در کنار زیبایی. همان طور که اگر شیطان نباشد خدا معنایی ندارد.
زنندگی میکنم با آرزوی سلامتی برای تمام نامردان تاریخ! تا بتوانم مردان تاریخ را پیداکنم و الگوی مردانگی قرار دهم.
اما من هنوز هم در زیباییها و زشتی های این دنیا مانده ام؛ در خلقت خدا !
من گم شده ام ، نابینا ، مرده ، نمیدانم کجا هستم!
شوق خواندن هري پاتر من رو تا 6 صبح بيدار نگه داشت و خوشبختانه تمامش كردم .
اولش خيلي بهت زده بودم ، قبل از خوندن فصل آخر ، ولي با خوندن فصل آخر و (همه در كنار هم تا آخر دنيا به خوبي و خوشي زندگي كردند !!) بدجوري عصباني شدم . اين رولينگ اعصابم رو به شدت خورد كرد . كتاب پر بود از حوادث غير قابل باور مثل ناكامي "دالاهوف" در نبرد با "دين" و موارد اين مدلي كه تو فصل هاي آخر به اوج خودش رسيده بود و اينكه بهترين جادوگر تاريخ (لرد ولدمورت) نتونست از پس يه مشت بچه بر بياد!!
مثل اينكه خانم رولينگ عزمش رو جزم كرده بود تا همه چيز به خوبي و خوشي به پايان برسه ! مرگ "ولدمورت" قابل پيش بيني بود چون رولينگ چاره اي جز اين نداشت، ولي حداقل بايد از بين رون، هري و هرميون يه نفر كشته مي شد. پايان هندي وار داستان، خشم من يكي را به شدت برانگيخت!
معلوم بود كه رولينگ آخرش از قضيه چوبدستي ها براي پايان داستان استفاده مي كند . اين همه خوش شانسي آوردن هري در برابر ولدمورت ديگه نوبره به خدا! آخه شانس يه دفعه مي شه دو دفعه مي شه نه صد دفعه! خودتون تصور كنيد كه در دنياي جادوگرها بوديد و ولدمورت به شما حمله مي كرد؛ وجدانا چقدر امكان داشت كه در اثر اتفاقات حيرت انگيز شما زنده بمانيد؟
چند مورد مشكوك هم وجود داشت :
- رون چطور تونسته بود زبان مارها را ياد بگيرد؟ انگار اين كار مسخره بازيه كه با تقليد صدا بتوني به زبان مارها حرف بزني و وارد تالار اسرار بشي!
- چرا دامبلدور با اون همه هوشش در چند سال تلاش كردن نتونست نيم تاج ريونكلاو رو پيدا كنه ولي هري اون رو در عرض 15 دقيقه پيدا كرد! و ضمنا دامبلدور هم بر خلاف نوشته ی کتاب ٬ از وجود اتاق نيازمندي ها مطلع بود(در جريان كتاب 5)
- چرا ولدمورت نيم تاج رو كه انقدر براش اهميت داشت رو تو اتاق نيازمندي ها به اون شكل رها كرده بود؟ يعني يه لحظه هم فكر نكرده بود كه اين همه وسايل اتاق رو دانش آموزها در طول سال ها در اتاق پنهان كرده اند پس تنها خودش نيست كه از وجود اون اتاق اطلاع داره. حداقل مي تونست يه جوري پنهانش كنه كه كسي پيداش نكنه. ... خوشحالم كه بعد از خوندن كتاب 6 ، اين جاودانه ساز رو درست حدس زدم گرچه هيچ كس حرفم رو قبول نمي كرد.
- رفتن هري و دوستان به وزارت خانه و گرينگوتز و هاگوارتز به راحتي تمام ، با وجود اين همه اقدامات حفاظتي!
- و ده ها سوتي ديگه ....!!
عشق اسنيپ به ليلي هم از مدت ها پيش حدس زده مي شد.
هيچ كس حق نداشت و هيچ كس قدرتش رو نداشت كه لرد ولدمورت
پر ابهت رو بكشه مگر دامبلدور . رولينگ با اين طور كشتن ولدمورت، به همه ي بزرگي او توهين كرد . مي تونست ولدمورت رو طوري بكشه كه عظمتش حفظ بشه .. نه اين طور مسخره .. ولدمورت كشتن كه بچه بازي نيست ...
گرچه رولينگ اكثر ايده هاشو از ارباب حلقه ها گرفته بود ولي عمرا نتونست كتابش رو مثل "تالكين" تموم كنه .... اگر "سه گانه ي ارباب حلقه ها" رو خونده باشين ، اهميت يك پايان خوب رو درك مي كنيد ... رولينگ كجا و تالكين كجا ... پایان ارباب حلقه ها کجا و پایان هری پاتر کجا ... تفاوت نویسنده ها در همین جا ها معلوم میشه ...
مورد ديگه مرگ سوروس اسنيپه. اين يكي هم قابل تحمل نبود. اول سيريوس، بعد دامبلدور و حالا اسنيپ. درسته كه قرار نيست همه زنده بمونن ولي آدم انتظار نداره كساني مثل دامبلدور و اسنيپ و لرد ولدمورت به همين راحتي كشته بشن ولي هري و دوستانش (مثل يوگي و دوستان!) هميشه پيروز باشند. من از همون اولش از دامبلدور و اسنيپ و ولدمورت خوشم مي اومد... چون متكي به قدرت و هوش خودشون بودند ، نه مثل هري كه دائم با خوش شانسي از مهلكه فرار ميكرد ... ولي هر سه مردند ... تصميم گرفتم كه عكس اسنيپ
و دامبلدور
رو هيچ وقت از ديوار اتاقم جدا نكنم ... براي هميشه ... براي دامبلدوري كه مظهر نيكي بود و اونقدر خوب بود كه هيچ كس نميتونه اونقدر خوب باشه ... و براي اسنيپي كه اونقدر وفادار بود و اونقدر دوستش داشتم ...
========>>> هر کس کتاب هری پاتر ۷ رو خونده نظرش رو درباره ی اون بنویسه ... ممنون
سلام .. مثل اینکه لینک های پایین دچار مشکل شدن . می تونید همه ی فصل ها رو از این جا دانلود کنید :
دانلود فصل ۱ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۲ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۳ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۴ کتاب هری پاتر و قدیسان مرک
دانلود فصل ۵ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۶ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۷ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۸ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۹ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۱۰ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۱۱ کتاب هری پاتر و قدیسان مرک
دانلود فصل ۱۲ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۱۳ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۱۴ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۱۵ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۱۶ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۱۷ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۱۸ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۱۹ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۲۰ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۲۱ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۲۲ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۲۳ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۲۴ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۲۵ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۲۶ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۲۷ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۲۸ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۲۹ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۳۰ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۳۱ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۳۲ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۳۳ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۳۴ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۳۵ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۳۶ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۳۷ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
توجه: اگه کسی از جریانات کتاب اطلاع داره لطفا چیزی رو این جا لو نده تا مزه ی خوندن کتاب برای بقیه از بین نره ... ممنون
توجه: اگه کسی از جریانات کتاب اطلاع داره لطفا چیزی رو این جا لو نده تا مزه ی خوندن کتاب برای بقیه از بین نره ... ممنون
این هم فصل های ۲۰ و ۲۱ و ۲۲ کتاب هری پاتر ۷ (هری پاتر و قدیس های مرگبار):
توجه: اگه کسی از جریانات کتاب اطلاع داره لطفا چیزی رو این جا لو نده تا مزه ی خوندن کتاب برای بقیه از بین نره ... ممنون
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
امروز اولین روز بقیه ی عمر شماست . (رابرت گرسیولد)
در ميان كوهساران ، نزديك ترين راه از يك قله به قله ي ديگر است اما براي پيمودن چنين راه كوتاهي ، پاهاي بلند لازم است! (فردريش نيچه)
"کوری"
ژوزه ساراماگو (José de Sousa Saramago) نویسندهٔ پرتغالی، زادهٔ ۱۶ نوامبر سال ۱۹۲۲ و برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبیات در سال ۱۹۹۸ است.
او گرچه از سال ۱۹۶۹ به حزب کمونیست پرتغال پیوست و همچنان به آرمانهای آن وفادار بودهاست اما هیچگاه ادبیات را به خدمت ایدئولوژی در نیاوردهاست.
ساراماگو گاه در دل داستانهای خود از جملات طعنه آمیزی استفاده میکند که ذهن خواننده را از حوادث تخیلی و غالبا تاریخی داستان خود به واقعیتهای جامعه امروز معطوف میکند. نوک پیکان کنایههای ساراماگو معمولا مقدسات مذهبی، حکومتهای خودکامه و نابرابریهای اجتماعی است. رویکرد ساراماگو علیه مذهب آنچنان در رمانها و مقالات او آشکار است که وزیر کشور پرتغال در سال ۱۹۹۲ در پی انتشار کتاب انجیل به روایت عیسی مسیح نام او را از لیست نامزدهای جایزه ادبی اروپا حذف کرد و این کتاب را توهینی به جامعه کاتولیک پرتغال خواند، ساراماگو پس از آن به همراه همسر اسپانیایی اش به تبعیدی خودخواسته به لانساروت جزیرهای آتشفشانی در جزایر قناری در اقیانوس اطلس رفت و تاکنون در آنجا زندگی میکند. اعلام نام او به عنوان برنده جایزه نوبل در سال ۱۹۹۸ نیز خشم واتیکان را برانگیخت.
علی رغم تمام انتقاداتی که از نگرش بدبینانه ساراماگو به دنیا میشود، اثار او چه در سطح عامه مردم و چه در میان نویسندگان و خوانندگان حرفهای مورد اقبال زیادی واقع شدهاست. هارولد بلوم او را خوش ذوق ترین نویسنده زنده دنیا میداند و فدریکو فلینی کتاب کوری را زیباترین رمانی که خوانده توصیف کردهاست. شهرت ساراماگو در ایران با ترجمه فارسی همین کتاب در سال ۱۳۷۸ آغاز شد، تاکنون سه ترجمه مختلف از کوری صورت گرفته و آن را یکی از محبوبترین نمونههای ادبیات داستانی روز دنیا در ایران ساختهاست.
البته به خاطر حجم کتاب به نظر بنده یک هفته براش کافی نیست.اگه نظر خاصی دارید مرقوم بفرمایید.
ادامه مطلب>>>
ژوزه ساراماگو (José de Sousa Saramago) نویسندهٔ پرتغالی، زادهٔ ۱۶ نوامبر سال ۱۹۲۲ و برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبیات در سال ۱۹۹۸ است.
او گرچه از سال ۱۹۶۹ به حزب کمونیست پرتغال پیوست و همچنان به آرمانهای آن وفادار بودهاست اما هیچگاه ادبیات را به خدمت ایدئولوژی در نیاوردهاست.
ساراماگو گاه در دل داستانهای خود از جملات طعنه آمیزی استفاده میکند که ذهن خواننده را از حوادث تخیلی و غالبا تاریخی داستان خود به واقعیتهای جامعه امروز معطوف میکند. نوک پیکان کنایههای ساراماگو معمولا مقدسات مذهبی، حکومتهای خودکامه و نابرابریهای اجتماعی است. رویکرد ساراماگو علیه مذهب آنچنان در رمانها و مقالات او آشکار است که وزیر کشور پرتغال در سال ۱۹۹۲ در پی انتشار کتاب انجیل به روایت عیسی مسیح نام او را از لیست نامزدهای جایزه ادبی اروپا حذف کرد و این کتاب را توهینی به جامعه کاتولیک پرتغال خواند، ساراماگو پس از آن به همراه همسر اسپانیایی اش به تبعیدی خودخواسته به لانساروت جزیرهای آتشفشانی در جزایر قناری در اقیانوس اطلس رفت و تاکنون در آنجا زندگی میکند. اعلام نام او به عنوان برنده جایزه نوبل در سال ۱۹۹۸ نیز خشم واتیکان را برانگیخت.
علی رغم تمام انتقاداتی که از نگرش بدبینانه ساراماگو به دنیا میشود، اثار او چه در سطح عامه مردم و چه در میان نویسندگان و خوانندگان حرفهای مورد اقبال زیادی واقع شدهاست. هارولد بلوم او را خوش ذوق ترین نویسنده زنده دنیا میداند و فدریکو فلینی کتاب کوری را زیباترین رمانی که خوانده توصیف کردهاست. شهرت ساراماگو در ایران با ترجمه فارسی همین کتاب در سال ۱۳۷۸ آغاز شد، تاکنون سه ترجمه مختلف از کوری صورت گرفته و آن را یکی از محبوبترین نمونههای ادبیات داستانی روز دنیا در ایران ساختهاست.
سرگذشت
ساراماگو در دهکدهای کوچک در شمال لیسبون در خانوادهای کشاورز به دنیا آمد، او دو سال بعد به همراه خانواده به لیسبون رفت و تحصیلات دبیرستانی خود را برای امرار معاش نیمه تمام گذاشت و به شغلهای مختلفی نظیر آهنگری، مکانیکی و کارگری روزمزدی پرداخت. پس از مدتی نیز به مترجمی و نویسندگی در روزنامه ارگان حزب کمونیست پرتغال مشغول شد. اگرچه اولین رمان او به نام کشورگناه در ۱۹۴۷ به چاپ رسید ولی ناکامی او برای کسب رضایت ناشر برای چاپ کتاب دومش موجب شد رمان نویسی را کناربگذارد، تا این که با انتشار کتاب بالتازار و بلموندا در سال ۱۹۸۲ و ترجمه آن به انگلیسی در ۱۹۸۸ شهرت به سراغ او آمد، رمانی تاریخی که به انحطاط دربار پرتغال در قرن شانزدهم میپردازد.
سبک ادبی
منحصربه فردترین ویژگی آثار ساراماگو عدم کاربرد نشانگان سجاوندی به صورت متداول و استفاده از جملات بسیار طولانی است، که گاه در درون آن زمان نیز تغییر میکند. او از میان علائم نگارشی تنها از نقطه و ویرگول استفاده میکند و از سایر علامات که مثلا جمله سئوالی را مشخص میکند یا آن را در گیومه میگذارد و...مطلقا میپرهیزد. گفتگوهای شخصیتهای داستان را پشت سرهم مینویسد و مشخص نمیکند که کدام جمله را چه کسی گفته و به ندرت یک پاراگراف را تمام میکند.
اگرچه بسیاری از منتقدان ادبی ساراماگو در ردیف نویسندگان پیرو سبک رئالیسم جادویی قرار داده وآثار او را با نویسندگان اسپانیایی زبان امریکای لاتین مقایسه میکنند اما او خود را ادامه دهنده ادبیات اروپا و تاثیر پذیری خود را بیشتر از گوگول و سروانتس میداند.
آثار
۱۹۸۲- بالتازار و بلموندا Memorial do Convento ، ترجمه فارسی: ۱۳۸۰ انتشارات نیلوفر - مصطفی اسلامیه
۱۹۸۶- سال مرگ ریکاردو ریس O Ano da Morte de Ricardo Reis ، ترجمه فارسی: ۱۳۷۹ انتشارات هاشمی -عباس پژمان
۱۹۸۶- بلم سنگی A Jangada de Pedra، ترجمه فارسی: ۱۳۷۹ انتشارات هاشمی -مهدی غبرایی
۱۹۸۹ –تاریخ محاصره لیسبون História do Cerco de Lisboa
۱۹۹۱ – انجیل به روایت عیسی مسیح، O Evangelho Segundo Jesus Cristo
۱۹۹۵ – کوری Ensaio sobre a Cegueira ، سه ترجمه به فارسی از: مینو مشیری، اسدالله امرایی، مهدی غبرایی
۱۹۹۷ - همه نامها Todos os Nomes، ترجمه فارسی: عباس پژمان، انتشارات هاشمی
۲۰۰۱ – غار A Caverna
۲۰۰۴ - بینایی Ensaio sobre a Lucidez
منابع
کوری، ترجمه: مینو مشیری، مقدمه مترجم
بالتازار و بلموندا، ترجمه: مصطفی اسلامیه، مقدمه مترجم
نقدها:
درد و دل برای کورهای این زمانه - علی رجبی
آیا همـــۀ ما کور زندگی نمی کنیم؟
زیبایی ها را نمی بینیم، ارزشها را کشته ایم. همانند کورها فقط لمس کردیم. تمام بدی ها را لمس کردیم آنچانکه گویی چشمهایمان فقط در برابر پلیدی باز بوده و قدرت بینایی داشته است.
کوری مرض بشراست، کوری بزرگترین هدیه مدرنیته برای نوع بشر بوده!
ما همه می دانیم که کور هستیم اما دروغ می گوییم که همه چیز را می بینیم. ما هر روز مرگ را تمرین میکنیم و به دروغ نام زندگی بر آن میگذاریم. هیچ یک از ما سیاهدل به دنیا نیامده ایم، اما آن قدر تظاهر به سپیدی کردیم که کور ماندیم در فهم حقیقت، در باور لحظات.
حقیقت را به دروغ زشتی نام نهادیم. آیا پلیدی در کنار زیبایی زیبا نیست؟ من آن دنیایی را آباد میخواهم که زشتی داشته باشد؛ اما در کنار زیبایی. همان طور که اگر شیطان نباشد خدا معنایی ندارد.
زنندگی میکنم با آرزوی سلامتی برای تمام نامردان تاریخ! تا بتوانم مردان تاریخ را پیداکنم و الگوی مردانگی قرار دهم.
اما من هنوز هم در زیباییها و زشتی های این دنیا مانده ام؛ در خلقت خدا !
من گم شده ام ، نابینا ، مرده ، نمیدانم کجا هستم!
همون طور که قول داده بودم لینک دانلود فصل های ۱۲-۱۹ کتاب هری پاتر ۷ (هری پاتر و قدیس های مرگبار) رو این جا میذارم:
توجه: اگه کسی از جریانات کتاب اطلاع داره لطفا چیزی رو این جا لو نده تا مزه ی خوندن کتاب برای بقیه از بین نره ... ممنون
سلام
"قلعه حيوانات" كتاب واقعا خوبي بود چون جا براي بحث ، زياد داره ..
نقدي كه علي جان نوشته بود بسيار گويا و كامل بود ... اول يه شبهه رو مطرح مي كنم و بعد يه نكاتي رو هم اضافه مي كنم .. البته با اجازه ي ايشون :
====» علي جان نوشته كه ميجر پير همون لنين هست .. ولي من این رو قبول ندارم . درسته كه قرار نيست داستان دقيقا وقايع اون موقع رو بيان كنه ولي من بين اين كه ميجر پير لنين هست يا كارل ماركس ، هنوز مرددم . چند تا دليل رو ميارم ... اميدوارم شما در رفع اين مشكل كمكم كنيد:
دلايل ماركس بودن ميجر:
- ميجر اهالي رو به انقلاب دعوت كرد اما خودش چند ماه قبل مرده بود و بنابراين نمي تونه لنين باشه ، چون لنين مدت ها (از سال 1903) براي انقلاب كوشيد و رهبر اصلي انقلاب بود و 7 سال هم رهبري جامعه رو به عهده داشت . ولي ماركس كه مدت ها پيش مرده بود و فقط عقايدش در بين مردم بود مطابق با ميجره .
- اسنوبال و ناپلئون انديشه هاي خود را از ميجر ميگيرند در حالي كه تروتسكي و استالين به هيچ وجه انديشه هايشان برگرفته از لنين نبود . درسته كه استالين خود رو هميشه سرسپرده ي لنين نشون مي داد اما تروتسكي در ابتدا رقيب لنين بود و رهبري حزب منشويك ها رو به عهده داشت. اما اگه ميجر همون ماركس باشه مطابقت مي كنه چون همه ي سوسياليست هاي اون موقع مستقيما از عقايد ماركس استفاده مي كردند.
...
بعد از كلي فكر به اين نظر رسيدم كه ميجر پير نه لنينه و نه ماركسه ، بلكه يه شخصيت مجازيه؛ هرچند بيشتر شبيه به لنينه .
.........
چند سوال هم دارم: سکوئیلر خوک ٬ بنجامین الاغ ٬موریل بز و مالی مادیان سفید نماد چه کسانی هستند؟
.........
خب چند تا نكته رو هم من اضافه ميكنم:
(((بقیه در ادامه مطلب)))
ادامه مطلب>>>
در قسمتی از کتاب نویسنده,مزرعه های همسایه را با جزئیات توصیف می کند به نظر شما این مزرعه ها نماد چه کشور هایی هستند؟
هر کدام از این موارد در دنیای واقعی و انقلاب روسیه نماد چیست؟ وکیل حقوقی(آقای ویمپر), بنجامین, کلاغ و کوه شوگرکندی
در قسمتی از کتاب که کشتار گسترده ای اتفاق می افتد دو گوسفندی که اعتراف می کنند یک قوچ پیر را کشتند و هر کدام از اجزای این اعتراف نماد چه اشخاص و اتفاقاتی هستند؟
به نظر شما منظور از چند خط پایانی کتاب چیست؟(لطفا دو پاراگراف آخر را یک بار دیگر بخوانید.)
چند وقته که تب هری پاتر همه جا رو گرفته و من هم که می دونم "هری پاتر" در بین دوستانمون طرفدارای زیادی داره ترجمه ی فصل های ۱ تا ۱۱ هری پاتر ۷ (هری پاتر و قدیس های مرگبار/مرده وار) رو این جا می ذارم ... در آینده بقیه ش رو هم می ذارم ...
توجه: اگه کسی از جریانات کتاب اطلاع داره لطفا چیزی رو این جا لو نده تا مزه ی خوندن کتاب برای بقیه از بین نره ... ممنون
ردپای اندیشه های کارل مارکس و لنین در انقلاب مزرعه حیوانات!!!
توضیح ابتدایی: در این نوشته سعی کردم تا به بیان مهمترین وقایع انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه و تطابق آن با وقایعی که در کتاب مزرعه حیوانات جورج اورول اتفاق می افتد بپردازم. نیز فرض کردم با اصطلاحات سیاسی که در متن به کار برده میشود آشنایی دارید. واژه هایی که با رنگ قرمز در متن آورده ام، شخصیتها و یا رخدادهای داستان قلعه حیوانات است که به صورت معادل شده در کنار رویدادهای شوروی و انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ آمده است.
ادامه مطلب>>>
"مزرعه حیوانات" در شکل یک داستان بسیار سرگرم کننده درباره حیوانات است و داستان انقلابی است که دچار اشتباه می شود و بر اساس نگاهی به انقلاب روسیه و استفاده "ژوزف استالین" از قدرت نوشته شده است. پیام کلی این است که تمایل انسان برای قدرت, ایجاد یک جامعه بدون طبقه اجتماعی را غیر ممکن می کند. هر کدام از حیوانات در داستان یک تصویر کلی یا نوع خاصی از فرد را در زندگی واقعی نشان می دهند. خوک هایی که می توانند بخوانند و بنویسند و سایر حیوانات را رهبری و سازمان دهی کنند; رهبران بلشویک هستند, ناپلئون استالین است و اسنوبال تروتسکی. طبقه کارگر توسط اسب پیر و صبوری به نام باکسر نشان داده می شود.
این داستان توصیف می کند که چگونه ایده آل ها به تدریج ناپدید می شوند.
کتاب این هفته، قلعه حیوانات(نوشته جورج اورول)
اسم واقعی جورج اورول "اریک بلیر" بود.او در سال ۱۹۰۳ در هند متولد شد.وی آخرین سال زندگی خود را در بیمارستان سپری کرد و در ژانویه ۱۹۵۰ فوت کرد.
بسیاری از کتاب های اورول بطور عمده بر اساس تجربیات او می باشد. "روزهای برمه ای و پایین و خارج در پاریس و لندن" بر اساس دورانی بود که او در برمه بود و با فقر در دو پایتخت اروپايي زندگی می کرد. "تقدیر از کاتالونیا" گزارشی از تجربیاتش در جنگ داخلی اسپانیاست.او از سابقه خود در امر تدریس در مدرسه در رمان "دختر کشیش" استفاده می کند در حالی که در کتاب "برافراشتن برگ عبایی" زندگی یک دستیار کتاب فروش را توصیف می کند. "اسکله ویگان" داستان زندگی بی کارها در شمال صنعتی انگلستان است.

نمایی از جنگ آدمها و حیوانات مزرعه
اما اورول بیش از همه بخاطر دو کتاب آخر خود معروف است. كتاب "1984" كه يك نگاه ترسناك به دنياي تخيلي آينده دارد و زندگي افراد و حتي افكارشان در آن توسط دولت كنترل مي شود. عشق و محبت سركوب مي شود، حقايق تحريف شده هستند و افراد زندگي خصوصي ندارند.
من فكر مي كردم هدف از برنامه كتاب خواني يافتن نظرات مختلف در مورد يك كتاب و پاسخ به سوالات در مورد كتاب با استفاده از عقل جمعي است. سود كتاب خواني جمعي در همين نكته نهفته است و اگر قرار باشد اين نكته اجرا نشود بهتر است هر كس كتابي را كه مي خواهد بخواند، بر اساس علايق و سليقه خود انتخاب كند. سوال خود را در مورد "شاهزاده كوچولو" پرسيدم ولي متاسفانه كسي، حتي جوابي در حد "نمي دانم" به اين سوال نداد. اين بار سوالاتي در مورد "مزرعه حيوانات" دارم كه در اواسط هفته خواهم پرسيد.
ادامه مطلب>>>
مترجم كتاب را خیلی خوب نقد كرده . چند نكته رو هم من اضافه مي كنم:
در آغاز داستان متوجه مي شويم كه سقراط در جنگي شركت مي كند كه هيچ نفع






