تبليغاتX
برقی های 85 دانشگاه شهید عباسپور

برقی های 85 دانشگاه شهید عباسپور
دانشگاه صنعت آب و برق تهران
تصاویر مهیج پنجشنبه نهم مهر 1388 9:49
اين عكسا رو چند روز پيش يه عزيزي براي من فرستاده بود، حيفم اومد شما دوستان رو از فيض ديدنشون محروم كنم.

به املاي University توجه کنيد که نوشتن Univercity!!!

همیشه شاد و خرم باشید

 

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: طنز | لینک ثابت |

فرهنگ نوین اصلاحات دانشگاهی دوشنبه ششم مهر 1388 21:56
از آنجایی که در سایه‌ی ارتقای فرهنگی و علمی دانشگاه‌ها در چند دهه‌ی اخیر ، معانی برخی از اصطلاحات قدیمی تغییر کرده و همچنین اصطلاحات جدیدی هم در حوزه‌ی دانشگاه (با حوزه و دانشگاه اشتباه نشود که اشتباه بزرگی‌ست!) به وجود آمده؛ فرهنگ اصطلاحات دانشگاهی نوینی تدوين گشته که امید است به درد دانشجویان و به ویژه دانشجویان تازه وارد بخورد. در زیر معانی واقعی و کاربردی برخی اصطلاحات دانشگاهی جدید را می‌خوانید:

دانشجوی سال اولی: دانشجویی که فکر می کند با تحصیلات دانشگاهی می‌تواند آینده‌ی بهتری برای خودش بسازد.

دانشجوی سال دومی: دانشجویی که فکر نمی‌کند با تحصیلات دانشگاهی بتواند آینده‌ی بهتری برای خودش بسازد.

دانشجوی سال سومی: دانشجویی که مطمئن شده است با تحصیلات دانشگاهی نخواهد توانست آینده‌ی بهتری برای خودش بسازد.

دانشجوی سال چهارمی: دانشجویی که دیگر نه فکر می‌کند، نه به چیزی اطمینان دارد و نه آینده‌ی برای خود متصور است.

مشروط: دانشجویی که به خاطر علاقه‌ی زیادش به درس خواندن، مورد حسادت قرار گرفته و از این رو دانشگاه او را ملزم کرده است که در ترم بعدی بیش از حد معینی واحد انتخاب نکند تا به بقیه هم برسد! کلمه مشروط از «مشروطه» می‌آید که عده‌ای معتقدند باعث رونق گرفتن دانشگاه در ایران شد. عده‌ی دیگری هم معتقدند که رونق گرفتن کار مشروط‌ها باعث اضمحلال مشروطه شد.

تقلب: دانش دوپینگی

سهمیه: دوپینگ قانونی.

استاد حل تمرین: دانشجوی ترم بالاتری که در ازای گرفتن شندرغاز پول و شنیدن لفظ «استاد» چنان از خودبیخود می‌شود که تن به خورد گچ تخته و مسخره شدن توسط سی چهل تا دختر و پسر می‌دهد.

خرخوان: نوعی خر که توانایی مطالعه‌ی مداوم به مدت 72 ساعت را دارد. نطفه‌ی این موجودات در دوره‌ی دبیرستان بسته می‌شود و در کلاس‌های کنکور به بلوغ می‌رسند. این موجودات اغلب در کافه تریاهای دانشکده‌ها استحاله می‌شوند.

جلبک: نوعی دانشجو با آی‌کیوی حیرت‌برانگیز و توانایی جزوه نوشتن حتی از روی سرفه‌های استاد. تراکم زیستی این جانداران در دانشکده‌های علوم انسانی بیشتر است.

کافور: ماده‌ی اصلی تشکیل دهنده‌ی غذاهای سلف پسران که گویا از قدیم با عارضه‌ی «زنگ‌زدگی» در ارتباط بوده است چرا که شاعر فرموده: برعکس نهند نام زنگی کافور!

بورسیه: همزمانی کار و تحصیل که ماحصل آن تلفیق درس‌نخوانی و از زیر کار دررویی است.

تحقیق: تالیف یا ترجمه‌ی بخشی از کتابی که استاد در نظر دارد بعدا به نام خودش چاپ کند در ازای گرفتن مقدار ناچیزی نمره.

پایان‌نامه: تایپ یا کپی-پیست کردن مقداری متن پراکنده در کتابها و پایان‌نامه‌های قدیمی‌تر در یک فایل و پرینت گرفتن از آنها و صحافی کردن مجموعه. خوشبختانه با پیشرفت علم و تکنولوژی، تمام این فرآیندها با صرف هزینه‌ی معقولی به طور کاملا خودکار و بدون دخالت دست و ذهن انجام می‌گیرد.

جابجایی (دانشجویی): تفاوت علمی دانشگاه‌ها به زبان پول.

انتظامات: شحنه‌ی دانشگاه و مسئول برقراری نظم حتی به قیمت بی‌نظمی. ستاد کارآفرینی برای اقوام و خویشان فاقد تحصیلات دانشگاهی و بعضا دبیرستانی مسئولان دانشگاه.

افتادن: سقوط از بالا به پایین که به خاطر عوامل مختلفی چون جاذبه‌ی زمین، درس نخواندن، جزوه نداشتن، شکست در عشق و امثال آنها اتفاق می‌افتد.

حذف ترم: خودکشی آبرومندانه از ترس مرگی مفتضحانه.


بقيش  رو شما كامل كنيد..
نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: طنز | لینک ثابت |

سفر کذایی !!! جمعه هشتم خرداد 1388 10:36
به نام اون ایزد پاک دانا .................. به نام اون که آفریده ما را

می خوام کنم درد دلی باهاتون....... بگم یه کم از شأن استاداتون

استاد نگو طلای ناب اعلاست ......... در این زمونه مثه یه کیمیاست

نیومدن سر کلاس کجا بود ؟............ پیچوندن دو سوم کل کتاب کجا بود ؟

احساس مسئولیت اونقد بالاست .... که هر چیزی گواه این ادعاست

برا بعضی اونقدر آسون شده ............ نامه گره گشای اونها شده

یه نامه مینویسه به دانشکده .......... می خوام برم به عمرۀ مفرده

دو هفته بیشتر نمیشه این سفر ...... میام سر کلاسا بعد از سفر

دو هفته میرسه به مرز یک ماه ............ یک خبر هم نمیشه از اون آقا

از هر جایی که پرس و جو می کنی ..... انگار که داری گل لگد میکنی

پا میشی ۸ صبح میای دانشگاه .......... فکر می کنی استاد رسیده از راه

استاد کجا بود بابا جون ، بی خیال ..... برو تو هم به دنبال عشق و حال

استاد تو مکّه بدجوری اسیره .............. زمان دیگه در نظرش حقیره

با خدا ریخته اون بساط دوستی.......... حیفه به هم بریزه اون رو دستی

بذار که استاد برسه به کارش ............. مهم که نیست عقب بیافته درسش

وقت تا دلت بخواد فراوون هستش ........ فُرجه ها هم  برا این روزا هستش

بلاخره میاد، یه کم صبر کنید ................ نفس رو توی سینه ها حبس کنید

وقتی بیاد می خواد که جبران کنه .......... کدورتو از تو دلا پاک کنه

ولی زهی خیال خام و باطل.................. نیستی تو در حد الاغ و قاطر !!

حتی یه معذرت ازت نمی خواد ............. ترم (تَره هم) برات خورد نمیکنه استاد

تو هر ساعت خالی ای که راه داد ........... کلاس اضافه میزاره استاد

میگه که این کلاس خیلی مفیده ............. اگه نیایید برگه هاتون سفیده !!

به زور نمره و حضور و غیاب ..................... میشونه حرفشو به کرسی جناب

دلم پُره به خاطر این کارا......................... چرا شده وضع ما اینجور حالا

چرا باید حقوق دیگرون رو ....................... به راحت از یاد ببریم ما اون رو

آ شیخ جواد تلاش کن توی دنیا................ نزاری زیر پات ، حق کسی را

 

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: طنز | لینک ثابت |

ایمیل زدن مادر زن رستم به او دوشنبه چهارم خرداد 1388 20:30
به رستم زد ایمیل مادر زنش
که سازد چو مادر زنان روشنش
نوشت ای گرانمایه داماد من
عزیزم ، تو ای شاخ شمشاد من
بنازم من آن یال و کوپال تو
کلاه و کت و عینک و شال تو
بگو تا بدانم وفایت چه شد
ز مردانگی ، ادعایت چه شد
چه شد آن منم های لاف و گزاف
چرا پس تو یکباره کردی غلاف
درِ دیگ و دیزی اگر مانده باز
همی گربه باید رود تخته گاز؟
حیا کن عزیزم ، خجالت بکش
دگر دست از آزار و اذیت بکش
چه داماد ها لوس و پرو شدند
همه سر به سر، منفعت جو شدند
مگر مادران، قتل و خون کرده اند
که از بخت بد ، دختر آورده اند
گرفتی تو تهمینه را سالهاست
ولی او همینجور ، در پیش ماست
دلش خوش که وا شد به رویش دری
بیامد به بالین او شوهری
شبی بودی و رفتی و والسلام
تو خالی ببستی و او گشت خام
چنین ازدواجی کجا دیده ای
ز خرجش مبادا که ترسیده ای
تو که قصد در رفتنک داشتی
چرا بچه ای در دلش کاشتی
نباید ببینی تو سهراب را؟
صد ایول به تو واقعا مرحبا
به تو می شود گفت آخر پدر
که از بچه ی خود نداری خبر؟
پس آن غیرت پهلوانی چه شد
رجز خوانی و دُر فشانی چه شد
گذشته است عزیزم کنون بیست سال
دگر بیش از این ها مزن ضد حال
بیا دست سهراب و تهمینه را
بگیر و ببر پیش خود ،جان ما
نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: طنز | لینک ثابت |

شکار فرصت ها دوشنبه چهارم خرداد 1388 20:23
جوانی رفت یک شب خواستگاری
که گردد شوهر زیبا نگاری
چنین فرمود خانبابای دختر
قبول اما به یک شرط ای دلاور
رها می سازم از اصطبل ، فردا
سه گاو از گاو های وحشی ام را
تو باید دمّ  گاوی را بگیری
به پیشم آوری چون نره شیری
و من هم دست گرم دخترم را
به دستت می سپارم در همانجا
ولی حتماً دُمش در دست باشد
و گرنه راه تو بن بست باشد
پذیرفت آن جوان این شرط او را
بیامد نغمه خوانان ، صبح فردا
و خان بابا رها کرد اولین گاو
عظیم الجثه بود او همچو یک ناو
دو چشمش خون چکان و وحشت آور
چه گاوی!  بی کلاس و واقعاً خر
جوان گفتا که این را بی خیالش
خطرناک است و اصلاَ نیست حالش
بگیرم گاو دوم را من از دُم
که این شاخم زند در پیش مردم
بیامد گاو دوم شلتق انداز
دو شاخش کار آدم یکسره ساز
اگرچه این یکی هم هیکلی بود
ولی فهمیده تر از اولی بود
جوان گفتا که این چون آن یکی نیست
که آن وحشی و این یک نیمه وحشی است
از آثار و شواهد، نیک پیداست
که حتماً سومی بهتر از آنهاست
خلاصه دومی هم رفت از دست
جوان آنرا رها بنمود و بنشست
رها شد سومین گاو از طویله
چه گاوی لاغر و بی شیله پیله
جوان گفتا که این یک ،خوب وعالی است
دُمش گیرم که کیس ایده آلی است
پرید او سوی گاو اما دریغا
نداشت اصلاً دُمی آن گاو زیبا
جوان بر سر زنان، می گفت ای داد
تمام آرزوها رفت بر باد
چه فرصت ها ی خوبی پیش رو بود
به یادش حرفی از یک نکته گو بود
که هرکس فرصتی را داد از دست
کلید بخت خود در قفل بشکست

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: طنز | لینک ثابت |

راز مادری!! دوشنبه چهارم خرداد 1388 20:13
به نظرم یه چند وقتیه که خنده بر لبهای خیلی از  ماها ننشسته، لازم دیدم با چندتا پست طنز حال و هوا رو عوض کنم.

هاله پرسید روزی از مادر
که چطوری شدی شما مامان
مادرش گفت بچه جان ساکت
می زنم توی آن دهانت هان
دختر این قدر می شود پر رو؟
واقعاً که چه بد شده دوران
آرش آهسته بیخ گوشش گفت
از من  آن را بپرس خواهر جان
راز مامان شدن رژ و سایه است
پی به این راز برده ام آسان
پس پریشب که مادرم رژ زد
با کمی سایه ، شد پدر خندان
لپِ او را گرفت و گفت آنوقت
وای "مامان"  شدی چقدر الان

 

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: طنز | لینک ثابت |

روزها فکر من.. دوشنبه چهارم خرداد 1388 19:52

روز ها فکر من این است و همه شب سخنم

که به نام چه کسی رای به صندوق فکنم

مانده ام اینکه کدام از همه مطلوب تر است

تا مبادا که بر آینده ی خود گند زنم

آن یکی  گفته اگر قرعه بنامش افتد

نو کند کفش و کلاه و کت و هم پیرهنم

این یکی گفته که  از نفت دهد سهم مرا

پرکُند دیگچه و کاسه و تشت و لگنم

سومی گفته که کاری بکند کارستان

 که تعجب کنم و باز بماند دهنم

 چارمی  گفته که با فکر خود و نابغه هاش 

شاخ این غول گرانی به شبی می شکنم

وه  چه پر بار شده متن سخنرانی ها

محور هر سخن و هرچه که گویند منم

به حساب آمده ام ، آه  چقدر عالی شد

تازه در یافته ام  خوب و عزیز و خفنم

انتخابات چه خوب است ،  چه حالی دارد

شادمانم من از این ناز و ملوسک شدنم 

 

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: طنز | لینک ثابت |

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 19:49

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: اطلاعیه های وبلاگ | لینک ثابت |

خداحافظ 87 چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 19:34
نیومده تموم شد.انگار همین دیروز بود که 84 ها از خصوصیات منصور برام میگفتن.ای دل غافل... هم خودشو تموم کردم و هم آزِش رو ، ولی افسوس از هردوتاشون هیچی نفهمیدم.  تو این همه سر و صدای اطراف ، هنوز صوت دلنشین رضایی تو گوشمه ؛ هنوز نگاه های غریبونه ی مومن داغونم میکنه ؛ هنوز که هنوزه هیبت آقا منو میگیره..... همشون گذشتن ، من موندم و خودم تنهای تنها....
ترم 4 برنامه ریختم که تو ترم 5 معدلمو ببرم بالای 17 که بتونم تو ترم 6 بیش از 20 واحد بردارم که تو ترم 7 واحدی برام نَمونه. ولی چی فکر میکردیم چی شد. نه تنها معدل بالای 17 نرفت بلکه نزدیک بود مشروط هم بشیم و نتونیم همون 14 واحد رو برداریم. امان از دست تقدیری که خودمون رقمش می زنیم!!
غرضم از این حرفا اینه که ، واقعا نمی دونیم چی سرمون قراره بیاد. معلوم نیست چه کاره ی این دنیا قراره بشیم...
87 برای من یکی  تا دلتون بخواد خاطره داشت.حالا که نگاه می کنم اتفاقات زیادی هم تو دانشگاه و هم بیرون از اونجا ، برام پیش اومد که مسیر زندگیم رو نسبتاً عوض کرد.با افراد زیادی آشنایی پیدا کردم ، مخصوصاً ورودی های 87 که در نوع خودشون بی نظیرن!!
نمی خوام براتون روضه بگم ولی حرفم دلم اینه : جدّا قراره تو سال جدید چیکار کنیم ؟ آیا اصلاً باید کار خاصّ بکنیم یا نه همینی که هستیم خیلی هم خوبه؟  اگه قراره کاری کنیم چقدر براش فکر کردیم؟  اصلاً یه ذره عقب تر بیاییم ، کار یعنی چی؟  کار برای چی؟ کار برای کی؟... بالاغیرتن چقدر با خودمون رو راستیم؟
بچه ها نمیدونم چی درسته چی غلط ولی فقط یه چیزی برام مسجّل شده و اونم اینه که :
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی....که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: اطلاعیه های وبلاگ | لینک ثابت |

و عشق.. دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 15:55
امید جان من هم چون دلم پُر بود و تو  قسمت نظرات جای تخلیش نبود، اینجا حرفمو میزنم.
خیلی خوب در مورد عشق،عاشق و عشق ورزی قلم روندی؛ خیلی از بندها رو هم ادبی نوشته بودی ولی از یه چیز اصلا حرفی نزدی...معشوق
نگفتی این کسی که ماها باید بهش عشق بورزیم کیه یا چیه ؟
اینکه میگی عاشق عشقی،به نظر من حرف گزافیه.عشق مبدا یا مقصد ما نیست،اون فقط یک راه ارتباطیه بین دو چیز که پایه و اساس عشق رو تشکیل میدن.اول عاشق دوم معشوق...توی اینکه ما باید عاشق باشیم که شکی نیست -البته خوشا به حال کسی که معشوق، عاشق او باشه- ولی قسمت دوم قضیه که معشوقه، پس چی میشه.
آیا هر چیزی که من رو شیفته خودش بکنه، نفسمو بند بیاره و یا در درجه ای بالاتر، هویّت منو بگیره، روح منو تسخیر کنه ، عقل منو معیوب کنه، دل منو مخدوش کنه ، ارزش عشق ورزیدن داره؟؟....نه حقا که اینطوری نیست..
عشق باید در عوض هر چیزی که از من میگیره یه چیزی بهم بده اون هم نه در حدّ یه حسّ ساده و زودگذر....عشق باید انسان رو لبریز از حقایقی کنه که تا قبل از عاشقی  قابل دسترسی نبوده باشه....باید منو جایی ببره که حتی ملائکه هم نتونن تصورش رو بکنن. اونوقت که می ارزه...
میدونی مشکل ماها کجاست؟ مشکل ما اینه که ما اوّل عشق رو با دلمون درک می کنیم و بعد هم با دلمون جلو میبریمش، خوب معلومه که حاصل کار ما جز یه سری حسّ و حال عجیب نمیتونه باشه.اون عشقی ارزش داره که عقل بوجودش بیاره و بعد دل رهبریش کنه در اون صورته که هیچ وقت آروم نمی شینیم ، خسته نمی شیم ، سیراب نمی شیم و ...
پس به نظر من  ما باید دو تا کار بکنیم :
اول - معشوق واقعی مون را با عقل پیدا کنیم (که این خودش شامل سه مرحله تدبّر ، تفکّر و تعقّل میشه)
دوم - دلمون رو تحت اختیار اون معشوق قرار بدیم.
نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: | لینک ثابت |

خبرهای ترم 5 سه شنبه نوزدهم آذر 1387 2:18
الان دیگه حدود 2 ماه و نیم از ترم گذشته و وقتشه که یه ارزیابی کلی نسبت به ترم و جریاناتش داشته باشیم.
خبرهایی که در زیر درج می کنم تقریبا با واقعیت های بدست آمده از دوستان برابری می کند ، ولی در بعضی موارد عین واقعیت نیست بلکه  فقط اندکی پیاز داغش افزونتر است.

1- درس اِنقِل ( یا همان انقلاب اسلامی ) در ورطۀ نابودی !
بعد از عزیمت استاد احمدی به مکه مکرمه ، جانشین وی حجت الاسلام شوت زاد ، امر خطیر تدریس انقلاب را به دوش می کشد. از ویژگی های برجسته این عالم بزرگوار می توان به قدرت بلامنازع ایشان در امر روخوانی متون تاریخی اشاره کرد.
یکی دیگر از نکات برجسته این عالم فرزانه  قدرت حافظۀ بالای ایشان است به نحوی که مثلا چندی پیش به دلیل کثرت کلاسها و جابجایی های متعدد ، میزان پیشروی درس در هر کلاس را از یاد برد و پس از رسیدن به سال 57 دوباره از کودتای 28 مرداد ، داستان را برای کلاس بازگو کرد.
البته دستاوردهایی هم در این نقل و انتقالات عاید دوستان گردیده است من جمله : تعطیلی کلاس ها ظرف مدت 1 ساعت ، استراحت مخصوصا در ساعات 2-4 ، انجام امور ضروری دیگر مثل تکمیل گزارش کار آزمایشگاه

2- نقاشان روی ساعدی را هم سفید کرد !
دکتر پروفسور نقاشان این ترم نیز چونان ترم های قبل ، رکورد "پیچش" را در فن آموزش درس ماشین 2 در ید قدرت خویش دارد.

من باب توضیح عرض کنم که دکتر آقا محمدی در 20 دقیقه پایانی یکی از جلساتش ، بیش از نیمی از مطالب درس ماشین 2 را تدریس کرد!!!

ادامه دارد

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: طنز | لینک ثابت |

16 آذر سه شنبه نوزدهم آذر 1387 1:35
16 آذر- با اندکی تاخیر- بر همه دانشجویان سراسر کشور،  بلاخص عباسپوری ها مبارک باد.
شعر زیر رو  خیلی هولهولکی نوشتم .امیدوارم به بزرگواری خودتون از بنده حقیر قبول کنید.

دیروز اگه برگای تاریخ رو ورق می زدید ... به سال های قبل یه سری می زدید
می فهمیدید چرا باید ما الان................ بره صدامون توی گوش اذهان

16 آذر 32 بودش................................ ولوله ای تو شهر برپا بودش
یه مزدور خارجی بی پدر...................... می خواس که پا بذاره توی کشور
یه عده از دانشجویای تهرون................. که خون غیرت بود تو رگاشون
در اعتراض به این ورود بی جا................ کردن تظاهراتی رو ، رو به راه
تو اون روز کذایی گارد ویژه................... می خواس نفس ها رو کنه تو شیشه
اما عجب خیال واهی بود.................... توی شکستشون که شکی نبود
بلاخره بهونه گیر آوردن....................... سمت دانشجوها هجوم آوردن
سه تن از اون خوبای پاک رو کُشتن....... نامِشونو تو قلب ما نوشتن
به خاطر همین باید که ماها................. نشون بدیم هرساله راه اونها

در راستای نیل به همین هدف بزرگ

کرده بودند جمعی از اهل هنر.......................... فکر یک کار قشنگ و مختصر
پارچه هایی را نمودند بر درختان متصل............... ثبت نامی هم عمل آمد ز افراد مُصِر
هر کسی دنبال عکسی یا که آرمی می دوید...... تا که شاید خَلق بنماید اثرهای جدید
لکن اما در میان آن همه ذوق و هنر ..................چند نقاشی فقط بود درخور بحث و جدل !
یکی از آن اثرهایِ مزخرف ، بلکه شاید بی هدف.. بود تصویرِ بدنسازی که دلها را بُرد ز کف
خلاصه کار بس زیبایی از کانون بپا خواست......... و عباسپور هم بلاخره از جاش برخواست

 

 یکی از بچه های نیک 87

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: اطلاعیه های وبلاگ | لینک ثابت |

تمرینات درس ماشین های الکتریکی 2 پنجشنبه هجدهم مهر 1387 9:30
دوستان سلام

برای دریافت تمرینات درس ماشینهای الکتریکی ۲ روی لینک زیر کلیک راست کرده و گزینه save target as رو انتخاب کنید.

تمرینات ماشین ۲

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: اطلاعیه های وبلاگ | لینک ثابت |

از کوچکترها یاد بگیرید شنبه شانزدهم شهریور 1387 22:2
نوشته ای را که خانم تاجیک( قهرمان بین المللی شطرنج) در قسمت نظرات درج کرده بودند،آنقدر زیبا و به جا بود که حیف دانستم در معرض دید دوستان قرار نگیرد.امیدوارم از این مطلب درس بگیریم و یادمان نرود که:"سال پایینی ها رو نباید دست کم گرفت".

وبلاگ‌نويسان مثل سربازان شطرنج هستند... سرباز شطرنج چه شباهتي به يک وبلاگ‌نويس دارند؟ اول کار تعداد آنها زياد است و همه مثل هم ديده مي‌شوند. اينکه وبلاگ شما وبلاگ متفاوتي شود کار سختي است چون ابتداي کار وبلاگ‌هاي هم سطح شما خيلي زياد هستند. درست مثل سربازها! شما بايد اين حقيقت را بپذيريد و با کوشش و تلاش خود را از ديگران متمايز کنيد.

هميشه يک سرباز بايد بازي را شروع ‌کند.

به جز حرکت دادن اسب در ابتداي بازي (که مي‌تواند از روي مهره‌هاي جلويي بپرد) بازيکن مجبور است بازي را با يک سرباز شروع کند که معمولا بهتر از حرکت دادن اسب‌هاست.

اگر شما يک شخصيت معروف باشيد مي‌توانيد از شهرت و قدرت خود استفاده کنيد تا مثل مهره‌ي اسب از ساير رقبا خيلي زود جلو بزنيد در غير اين صورت نمي‌توانيد از روي کسي بپريد بلکه بايد با صبر و استراتژي آنها را پشت سر بگذاريد. اين يعني اکثر افراد مثل يک سرباز ضعيف از صفر شروع مي‌کنند و هر آن چه بعدا به دست مي‌آورند نتيجه‌ي تلاش و کوشش آنهاست.

اول کار مي‌توانند دو خانه به جلو بپرند.

هر سرباز مي‌تواند اولين حرکت خود (يعني همان ابتداي بازي) دو خانه به جلو حرکت کند ولي در حرکت‌هاي بعدي فقط يک خانه.

روزهاي اول وبلاگ‌نويسي را به خاطر داريد؟ ذوق خاصي در وجود شما باعث مي‌شود وقت زيادي روي وبلاگتان صرف کنيد، تمام نظرات را پاسخ دهيد و همه چيز را به دقت بررسي کنيد. اما به مرور زمان مي‌بينيد امکان اينکه هميشه اين قدر وقت صرف وبلاگ کنيد را نداريد و کم کم ذوق شما فروکش مي‌کند. پس به خاطر داشته باشيد در همان ماه‌هاي اول ميخ خود را محکم بکوبيد!

اکثر آنها از بازي حذف مي‌شوند.بيشتر سربازها در ميانه‌ي بازي توسط مهره‌هاي قوي‌تر حذف مي‌شوند. سربازها با ساير مهره‌ها درگير مي‌شوند ولي همه چيز در نهايت به شاه ختم مي‌شود.

با گذشت زمان و فروکش کردن ذوق اوليه خيلي از وبلاگ نويس‌ها به دلايل مختلف مثل وقت گير بودن در عين بي‌در‌آمد بودن، نداشتن مطلب خوب براي انتشار و… دست از اين کار مي‌کشند و فقط آنهايي در ميدان باقي مي‌مانند که حرفي براي گفتن دارند.

تعداد کمي از آنها تا آخر ادامه مي‌دهند و قدرتمند مي‌شوند.

در شطرنج هر مهره‌ي سربازي که بتواند خود را به آخرين رديف (رديف هشتم) صفحه‌ بازي برساند تبديل به وزير مي‌شود. ضعيف‌ترين مهره قدرتمندترين مهره مي‌شود! او مي‌تواند مثل وزير در هر جهت و هر اندازه که مي‌خواهد حرکت کند.

حتما متوجه منظورم شده‌ايد. فقط بلاگرهايي که سختي و رنج‌ها را تحمل مي‌کنند و با کوشش و پشتکار جلو مي‌روند مشهور و قدرتمند مي‌شوند.

قبل از اينکه قدرتمند شوند همه به آنها حمله مي‌کنند.

قبل از اينکه سرباز به آن طرف برسد و به قدرتمندترين مهره تبديل شود تمام مهره‌هاي ديگر به او حمله مي‌کنند تا از اين اتفاق جلوگيري کنند. اين يک جنگ استراتژيک است.

وقتي شما در حال قدرتمند شدن هستيد سايرين به شما حمله مي‌کنند و سعي مي‌کنند شما را از ميدان رقابت حذف کنند تا بتوانند خود را بالا نگه دارند. به آنها اجازه ندهيد اين کار را بکنند! شما راحت اين مقام را بدست نياورده‌ايد که راحت آن را از دست بدهيد.

اين يک تفاوت است، شما حق انتخاب داريد ولي سربازان شطرنج نه!

سربازان شطرنج فقط مهره‌هايي هستند که کس ديگري آنها را جابه‌جا مي‌کند و کنترل خود را در اختيار ندارند.

شما سرباز شطرنج نيستيد، خودتان راهتان را انتخاب مي‌کنيد و با اعمالتان موفقيت يا شکست را شکل مي‌دهيد. اگر توانايي‌اش را داشته باشيد مي‌توانيد در اولين حرکت به جاي دو خانه ده خانه به جلو برويد، کسي جلوي شما را نگرفته است!
البته شطرنجبازان حرفه ای به جای استفاده از کلمه ی سرباز از پیاده استفاده می کنند!

 

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: مقالات از همه چیز | لینک ثابت |

جمعیت نسوان جدید الورود تجربه کسب کنید!!! جمعه پانزدهم شهریور 1387 19:35

نامه سرگشاده یک دانشجوی دختر ترم اولی خطاب به وجدان آگاه مادرش!

سلام مامان!یادته وقتی داشتی بدرقه ام می کردی و اشکام رو دیدی بهم گفتی:غصه نخور اونجا مثل خونه خود ماست،رئیس دانشگاه مثل پدرته و استادها مثل عموها و خاله هات هستند!همه مهربونن!اما چرا نگفتی کی مامانم میشه؟کی واسم غذا درست میکنه؟جورابامو کی میشوره؟درسام رو کی میخونه؟..

اما حالا که یه ماهی از ابتدای سال تحصیلی گذشته می بینم اینجا با خونه مون فرق داره،مخصوصا کلاس های درس که بیشتر شبیه خونه خاله ایناست تا خونه خودمون؛راستی مامان تو تکلیف همه چیز رو روشن کردی...آبدارچی دانشکده عمو نادرت است،نگهبان دم در هم دایی ناصرت و دانشجویان دختر خواهرات..اما انگار دانشجویای پسر دانشکده یادت رفته!راستی اونها چه کاره ام هستند؟ البته بعضی از اون بیچاره ها فکر میکنند من دختر خاله شان هستم چون خیلی زود و حتی چایی نخورده "پسر خاله" می شوند و من هم چون نمی خواهم آنها را ناراحت کنم به آنها نمی گویم که اشتباهی گرفته اند! و حد الامکان تا جایی که مشکلی پیش نیاید نقش یک دخترخاله خوب را بازی می کنم.

راستی مامان!چرا نگفتی اینجا نباید با صدای بلند خندید،دیروز عموی تازه ام بهم گفت:"این کار خلاف شئون دانشجویی است" و من دارم از اون موقع فکر می کنم چه طوری بلند خندیدن برای دختر خلاف شئون دانشجویی است اما کشیدن سیگار برای دانشجویان پسر اینگونه نیست!

راستی مامان!سعی میکنم با دست پر برگردم!به همه سلام برسون،باز هم برات نامه می نویسم،بای بای!

و باز هم باید بگویم :

گر سخن بی پرده گویم تو مرا بخش ای رفیق

در جهان بی پردگی ها دیده ام از این و آن

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: طنز | لینک ثابت |

واقعیت های وبلاگ ما سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 19:17
با صحبت های داش علی موافقم.حرفهاش از دل بود،ولی همانطور که میدونید غالب خروجی های دل مثل{بوق} خوشایند همگان نیست!!.علی با پستش دکمهBUZZ ذهناتون رو زد و من حالا می خوام چند تا از واقعیت های وبلاگمون رو به شما گوش زد کنم.

شاید دلیل اینکه بعضی از شما این قدرت رو در خودتون نمی بینید که مطلبی بنویسید این باشه که حرفی برای گفتن ندارید،ولی باید بدونید که :

واقعیت اول : "از آغاز حرفی در میان نبود؛گفتن این حرف،حرفی به میان آورد."

یا شاید نوشتن در این وبلاگ رو دوست ندارید، ولی باید بدونید که :

واقعیت دوم: "راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود."

یا شاید به نتیجه این مطالب امیدوار نیستید،ولی باید بدونید که :

واقعیت سوم :"فقط کسی رنگین کمان را می بیند که تا آخر زیر باران بایستد."

یا شاید با کسی در این وبلاگ مخاصمه دارید،ولی باید بدونید که:

 چهارم: "دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی."

یا بهتر بگویم

 پنجم : "آنچه را كه نمي تواني فراموش كني ببخش و آنچه را كه نمي تواني ببخشي فراموش كن."

یا شاید آدم مغروری هستید،ولی باید بدونید که :

واقعیت ششم: "هيچ وقت مغرور نشو ، برگ ها وقتي مي ريزند که فکر مي کنند طلا شده اند ."

 

و از همه این ها مهم تر :

واقعیت هفتم: "مهمترين درس زندگي اينست که بپذيريم گاهي اوقات احمق ها هم درست مي گويند ."

و در آخر هم باید بگویم که :

گر سخن بی پرده گویم تو مرا بخش ای رفیق

در جهان بی پردگی ها دیده ام از این و آن

 

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: اطلاعیه های وبلاگ | لینک ثابت |

تبریک نامه سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 17:40
رمضان ماه خداست

الهی؛ دامنه لغت کوتاه است و هیجان ضمیر بی پایان، دل می­خروشد و جان می­نالد،معانی در صندوق سینه بر سر هم توده و انباشته است،کو آن واژه­هایی که بتواند ترجمان احساسات باشد و اسرار دل را بی پروا فاش کند!

پروردگارا، هر آن دم که زبانم راز نگفته، خموش گردد و گفتارم در آغاز بپایان رسد، تو اسرارم را ناگفته بدان و شکوایم را بی­نگارش بخوان، مرا به مصالح فردی و اجتماعی دلالت کن و مقدراتم را به سعادت محیط سوق ده.اگر چه آرزوهای من سخت، دشوار و مشکل است اما در پیشگاه عظمت تو و قدرت تو، ای خدای مهربان، بسیار ناچیز و آسان انجام می­شود.

امام علی علیه السلام :

روزه نفس از لذت های دنیوی،سودمندترین روزه هاست.


آمدن ماه مبارک رمضان،ماه مهمانی خدا رو به همه شما دوستان عزیزم تبریک میگم.طبق روایات گفته میشه دعای روزه دار مستجابه؛از همگی تون می خوام تو این ایام برای همگی مون دعا کنیم،انشاء..ترم جدید رو با یک ذخیره معنوی بالا شروع کنیم.

 

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: اطلاعیه های وبلاگ | لینک ثابت |

توجه جمعه چهارم مرداد 1387 1:59
به دستور فرد هیچکاره وبلاگ،زین پس بجای صور و علائم نامأنوس .... و  ..؟... و {بوق} از تصاویر مأنوس زیر در کلیه پست ها استفاده نُمایید.

             

بقیه مدل ها را شما ارائه بفرمایید.

 

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: طنز | لینک ثابت |

باز این چه شورش است... شنبه بیست و نهم تیر 1387 20:55

جواد

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: طنز | لینک ثابت |

امشب چه شبی است؟ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 21:52
 

یارب این ماه کدامین مه و امشب چه شب است.......  که فلک غرق نشاط است، زمین در طربست

شد مگر چشم مه امشب به جمالی روشن..............  کاین چنین خرم و تابنده و پر خنده لبست

آری از منظره ماه و کواکب پیداست..........................  که شب سیزده ماه شریف رجب است

گوش دل باز کن ای بی‌خبر از عالم غیب....................  تا منادی دهدت مژده که امشب چه شبست

مژده جبریل امین از عرش برین................................  که مبارک شب میلاد امیر عرب است

ذات اقلیم ولایت که همایون ذاتش...........................  مطلع نور حق و آئینه ذات ربست

مه خورشید و زمین و فلک و لیل نهار.......................  به ولای علی و آل علی منتسب است

علی عالی اعلی اسدالله که او..............................  گردش دایره کون و مکان را سبب است

با چنین جلوه که از پرده برون آمده‌ای......................   که کنم جان به فدای تو نه جای عجب است

هر که با خط ولای تو رود در دل خاک........................  فارغ از محنت و آسوده ز رنج و تعب است

در پی رزم پی کشتن روبه صفتان............................  همچو شیریست که در حالت خشم و غضب است

نرسد شهد به شیرینی گفتار علی..........................  که کلامش چو درختی‌ست که غرق رطب است

خلق را دوستی شاه ولایت روحی است...................  که روان در تن و شریان و ورید و عصب است

دم فرو بند «رسا» قطره به پیش دریا.........................  عرض اندام نمودن نه طریق ادب است

                                                                "قاسم رسا"                

میلاد مسعود امیر مومنان علی (ع) را به تمامی دوستدارانش تبریک عرض میکنم،در ثانی روز پدر رو هم پیشاپیش به پدرانمون(که اگه نبودن معلوم نبود چه باید میکردیم) تبریک میگم.

ساعتی قبل که برای تجدید قوای ماشین بیرون رفته بودم از کنار هر مغازه لباس فروشی که رد میشدم میدیدم گروهی از نوجوانان با تب و تاب فراوان مشغول خرید اجناس بنجل چینی برای پدران عزیزشان هستند.در آن لحظه دلم به حالشان می سوخت و با خود زمزمه میکردم : خدا بخیر بگذراند آن کتک های سیری که در هنگام باز کردن کادوی پدرانتان از دستان مبارکشان نوش جان خواهید کرد.


انسان در پی دستیابی به کمال، به دنبال انتخاب است و اعتکاف انتخابی نیکوست، انتخاب همنشینی با قدسیان و فرشته خویان. معتکف، با پیوندی محکم و ناگسستنی با مبدا هستی، در پی نزدیكی به محبوب، با چشیدن طعم شیرین وصل، چشمه سار جان را از زلال حضور، لبریز می‌سازد و با خطاب "ارجِعی اِلی رَبّکَ" به منزلگاه دوست می‌شتابد و با او خلوتی معنوی را می‌آزماید.

از طرف دیگر از آن عده از دوستان که با خواست الهی در مراسم اعتکاف شرکت میکنند خواستارم که برای همگی دوستان خود جدا دعا کنند (به حال منصور رفیعی هم دعا کنید که ان شاءا.. در عوض اون برگه هایی که ما براش سیاه کردیم روی ما رو سفید کنه)

جواد

 

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: اطلاعیه های وبلاگ | لینک ثابت |

حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 23:50
چندی پیش در اثنای ترم،خبری بسیار مسرت بخش از یک عزیز دل جناب مصطفی فلاح شنیدم که مرا واقعا خوشحال کرد.بعد از اینکه ماجرا را به من گفت از من درخواستی کرد بدین شرح که :اگر در پایان ترم جلسه ای من باب خداحافظی با ترم چهارم برگزار شد،فرصتی ولو در حد چند دقیقه به او داده شود تا او هم مطلب خود را به همگان عرض کند ولی چون جلسه ای منعقد نگشت این توفیق نیز از ما سلب شد،اما امروز از طرف مهندس اشتباهی خبری به دستم رسید که قرار است به لطف خداوند متعال هشتم مرداد ماه جاری دو دوست گرامی آقایان افکار و فلاح به مکه مکرمه و مدینه منوره مشرف شوند.
جایز دیدم در این مکان از طرف خودم به این دو تبریک گفته و از ایشان بخواهم که دستی هم روی سر من بینوا بکشند،خدا را چه دیدید شاید اثر کرد.
حال اگر دوستان قصد دادن پیام یا نذر و نذوراتی را دارند در- کامنت-(ببخشید با صدای بهنوش بختیاری) نظرات همین پست به این دو دوست ارجاع دهند.
در آخر هم سفری معنوی همراه با شادی و بی خطری از خدا برایشان خواستارم.

 

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: اطلاعیه های وبلاگ | لینک ثابت |

خبر داغ پنجشنبه بیستم تیر 1387 23:51
به گزارش دبیر کمیته مبارزه با جابجایی های بی مورد دانشجویان در ایام پس از امتحانات،از این پس دانشجویان می توانند با خرید کارت اعتباری زیر،در کاهش ترافیک شهر تهران،زیر بغل شهرداری را بگیرند.

 

علی

بعد از این هم پک DVDحاوی فیلم های آموزشی "افتادن درس از تو، پاسی با ما" از سطح مبتدی تا پیشرفته توسط کادر مجرب (مهندس اشتباهی و دوستان) در علی بوف عرضه می شود.

*لطفا هنگام خرید به هولوگرام روی DVD توجه خاصه مبذول بدارید*

جواد

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: طنز | لینک ثابت |

آشنایی با عباسپور به شیوه فیلم های سینمایی! سه شنبه یازدهم تیر 1387 12:13
دانشگاه عباسپور : سرزمین آرزوها

حراست دانشگاه : پلیس آهنی

محوطه عباسپور : پارک ژوراسیک

Love line : حریم مهرورزی

انجمن اسلامی و بسیج : جنگ نفتکشها

دانشجویان برق ۸۵: سوخته دلان

شبانه ۸۵ : تبعیدی ها

هیئت علمی دانشگاه : سامورایی ها

رفتن به خوابگاه دختران : عبور از میدان مین

از خوابگاه تا دانشگاه : از کرخه تا راین

فوتبال در اتاق خوابگاه : المپیک در بازداشتگاه

استاد راهنما : یکبار برای همیشه

مشروطیان دانشگاه : سربداران

اخراجی ها : بینوایان

نمره ۱۰ : شانس زندگی

تقلب در امتحان : راز بقا

نمرات این ترم : دیدنیها

 

دکتر جوادی : مردهزار چهره

دفتر جوادی : کلبه وحشت

صحبت کردن با جوادی : فریاد زیر آب

دیدن جوادی و ندوشنی از دور : سایه عقاب ها

ورقه امتحان جوادی : انتقام

مدل نمره دادن جوادی به دانشجویان : محکمه عدالت

خاطرات جوادی : اعترافات یک خلافکار

 

ماشین ۱ : گذرگاه کاماندارا

میان ترم ماشین : زنگ خطر

پایان ترم ماشین : آوار

نخوندن ماشین : بالاتر از خطر

شب امتحان ماشین : امشب اشکی میریزم

دادن نمرات ماشین : حادثه در کندوان

 

دکتر ساعدی : هالوی خوش شانس

دکتر عظیمی : افعی

موسوی ندوشنی : مرد خون آشام

فیض دیزجی : No country for old men

کیا : دیوانه از قفس پرید

آز مدار (توفیق سعادتی) : توفیق اجباری

آز الکترونیک (رئوفی) : مرد نامرئی

منصوری : شبحی در تاریکی

کلاس اقتصاد : پایگاه جهنمی

شوخی با شفیعی : بازی با مرگ

شوخی های بامزه روان بخش (گوگل) :انفجار در اتاق عمل

ردیفهای آخر کلاس نبوی : بهشت پنهان

بهادر نژاد : هزار دستان

نگاههای بهادر نژاد : میخواهم زندگی کنم

 

مهندس رضایی : دیکتاتور بزرگ

وراجی سر کلاس رضایی : مجوز مرگ

ننشستن در ردیف اول کلاس رضایی : می خواهم زنده بمانم

رفتار رضایی با دانشجو : مزد ترس

نمره ۱۰ رضایی : پرنده کوچک خوشبختی

روز نیامدن رضایی : بوی خوش زندگی

پای تخته کلاس رضایی : لبه تیغ

جواد مشایخاونهایی که اهل فیلم هستند ادامه بدن...

 

 

 

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: طنز | لینک ثابت |

داستان راستان دوشنبه دهم تیر 1387 10:11
به نام آنکه جام جان به ما داد.............................عدم را هستی ارض و سما داد

به نام آن خدای حی سبحان.............................که بخشیده همه موجود را جان

 

شروع هر سخن سخت و ثقیل است..................دلم دیگر پر از آه حزین است

نمیدانم که این غم نامه ی من..........................د‌‌‌َوایی بر سر زخمی چنین٬است؟

 

به هر صورت من اینک با دلی خون.....................با گیرای سه پیچ از این و از اون

بگویم شرح احوالات این ترم.............................چنان کز کرده ام گردم پشیمون

 

شروع شد ترم چهارم آنچنان زود......................که از ماه خدا(۱)٬اندک٬زمان بود

ولی حتی در اون اندک زمان هم......................فقط تعطیلی ها از آنِمان بود

 

از اول مشکلات بر ما سوار شد........................مگر می شد که از دستش رها شد

تا آخر هم به جِد٬همراه ما بود.........................تا اینکه رسوایی هامان عیان شد

 

به زحمت ۲۰ واحد جور میشد.........................اگر میشد دهان...؟..میشد

تداخل در میان درس هایم..............................به هر اندازه خواهی یافت میشد

 

برای اخذ و حذف درس هامان........................به پیش هر کس و ناکس برفتیم

ولی جز لفظ زیبای جوادی(۲)............................مگر میشد به چیزی دل ببندیم!

 

شاه کلیدی باشد این فرد گرام...................باراللها دولتش کُن مستدام!

شرّ او را از سر جان علی..........................برکَن و این قصه را بنما تمام

 

آخر الامر ۱۹ واحد به زور.............................از برایم اینچنین٬گردید جور

                                   ادامه دارد...

۱:منظورم از ماه خدا بهمن ماه است.

۲:جوادی نام یکی از اساتید گرانمایه (در اینجا باید صدای یک آروغ را گذاشت) دانشگاه است.

 

اگه مطمئنم بشم که دوستان از وبلاگ بازدید میکنند٬بقیه شعر را حتما مینویسم.

جواد مشایخ

 

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: طنز | لینک ثابت |

سرآغاز سه شنبه چهارم تیر 1387 21:31
به نام خدا

قبل از هر چیز میلاد با سعادت حضرت زهرا(س) و در وهله دوم تولد کوچولوهای نورسیده تون رو تبریک میگم.(بعد از اون زایمان شدیدی که در امتحانات داشتید)

کار خودم رو از همین الان یعنی ۲۱:۳۰:۳۰  روز چهارم تیر ماه شروع میکنم و امیدورام شما هم ما رو همراهی کنید.

حرف های زیادی واسه گفتن دارم.ولی اجازه بدید اول گل لبخند کچیکی رو لباتون بشونم بعد برم سر اصل ماجرا..

توصیههاییبرایسادیسمیشدن (شاید براتون تکراری باشه ولی به بزرگی خودتون ببخشید)

  • از طرف دو تا از همکلاسی ها که خیلی به هم میان کارت دعوت عروسی چاپ کنین و تو همه دانشگاه پخش کن (البته این کار فقط از عهده من برمیاد)
  • وقتی استاد تخته سیاه رو پاک میکنه٬شما هم هرچی تو دفترتون نوشتید پاک کنید!
  • سر جلسه امتحان جدول حل کنید!(میتونید رو کمک مراقب ها هم حساب باز کنید)
  • سر جلسه امتحان به استاد بگین :من خودکارمو جا گذاشتم٬بعد که خودکار گرفتید باز بگید :استاد! رنگ این خودکار چشممو اذیت میکنه!
  • به استادتون که مدرک دکترا نداره مدام بگین آقای دکتر٬طوری که بفهمه دارین مسخرش میکنین!(البته محض اطلاع عرض کنم منصور رفیعی سال پیش مدرک  دکترا گرفته٬یه وقت سرتون رو بر باد ندید)
  • هنگام مطالعه از عینک غواصی استفاده کنید!
  • رئیس کمیته انضباطی دانشگاه رو به جشن تولد مختلطتون دعوت کنین!
  • سوراخ سوئیچ در ماشین استادهاتون رو با چسب آهن پر کنید!
  • از یکی از خانومهای با شخصیت کلاستون جزوه بگیرین و موقع برگردوندن جزوه یک پنجاه تومانی هم بهش بدید و بگین : این حق الزحمه جزوه نویسی تون!
  • سر کلاس از استاد خواهش کنید که با صدای آهسته تری درس بده تا شما بتونین بخوابین!

  • با پیژامه سر کلاس برین و به استادتون بگین که عادت دارین با لباس راحت بخوابین!
  • هر وقت استاد وارد کلاس شد برپا برجا بگید!
  • همیشه از مباحثی که استاد حذف کرده سوال بپرسید و به استاد نشون بدید که برای امتحان درس نمیخونید!
  • جلوی دوربین های مداربسته دانشگاه با طرفتون صحبت کنید و لاو بترکونین و بعد از تمام شدن صحبت به سمت دوربین زبون درازی کنید!
  • نیم ساعت قبل از شروع امتحان از دوستاتون بپرسید"امروز چه امتحانی داریم؟"

مرا از این به بعد به این نام بشناید (نازک بین)

 

   با امید بهروزی همگی تون

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: طنز | لینک ثابت |

چهارشنبه سوری چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 14:26
دوباره آمده چهارشنبه سوری......................دوباره گشته فصل داغ کوری

دوباره ترس و لرز و ضعف اعصاب..................همش بیداری و چشمان بی خواب

دوباره کودکانی تخس و پرشور...................شده آش و لش و لال و کر و کور

دوباره توی جیبم یک ترقه..........................بترکید و بزد ناگه جرقه

دو گوشم گشته کر،یکباره از بیخ...............ز ترسم گشته موها جمله سیخ سیخ

دو چشمم گشته کور و حول و بدریخت.......تو گویی در سرم آتش کسی ریخت

بلرزد هر دو دستم بی اراده.....................شدم معلول و پاک از پافتاده

خودم را خیس کردم!وای و صد وای!..........ز رسوایی نمانده قوت و نای

همش ترسم که ناگه یک عدد بمب..........بترکد پیش پای من گُرُم زُمب

خدایا خود به داد ما برس زود...................به پیش از آنکه سوزیم و شویم دود

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: طنز | لینک ثابت |

پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 0:2

   ای  کا ش   تمام نمی شد .....

 

ای  کاش به این سرعت   به پایان نمی رسید. انگار  همین دیشب بود  که  همراه  آرزوهایم  سرم  را روی بالش    گذاشتم  و  وقتی بیدار شدم خودم را در تاریک خانه ای مملوء از کتب مختلف  یافتم . مکانی  که تنها راه رهایی از آن و رسیدن به آرزوهایم عبور از دری بود که در زوایای مختلف آن نوشته هایی برق می زد ؛جلوتر رفتم ؛شروع کردم به خواندن ....

ا....ال...الک..الکترو...الکترومغ....الکترومغناطیس .  آره درست دیده بودم الکترو مغناطیس وبه همین صورت ادامه دادم            مدار الکتریکی ،   آمار ،....

با تمام خاطره هایش گذشت ولی از خاطرها نخواهد گذشت.

               منتظر دل نوشته های شما هستیم

 

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: اطلاعیه های وبلاگ | لینک ثابت |

امون از دست این امتحانات جمعه بیست و هشتم دی 1386 0:19
۱-دختر جواني وارد صحن امامزاده شد و بی مقدمه زد زير گريه. شروع كرد به ناله و درد دل با امامزاده كه: يا امامزاده ي جليل القدر، فلان امتحان دو واحدي ام را خراب كردم. فلان مقدار نذر ضريحت مي كنم كه پاس شود. فردا دوباره آمد همانجا و باز بی مقدمه زد زير گريه كه: يا امامزاده، بهمان امتحان سه واحدي ام را گند زدم، اگر پاس شود بهمان مقدارنذر ضريحت مي كنم. روز سوم شد و دختر باز آمد و تا زد زيرگريه، خادم امامزاده كه دو روز گذشته هم شاهد ماجرا بود خطاب به دختر جوان گفت: همشيره، چرا بيخود وقتت را صرف درس خواندن مي كني؟ شهريه ي دانشگاهت را نذر ضريح آقا كن و صبح تا شب همينجا بنشين زار بزن. ان شاء الله كه همه ي واحدهايت پاس مي شود!

۲-پريروز پسرهمسايه را ديدم كه در كوچه بازي مي كرد و مي خنديد. گفتم مگر دوران امتحاناتتان نيست؟ چرا درس نمي خواني؟ گفت پسفردا امتحان داريم، فردا مي خوانم. ديروز بازهم ديدم كه همان پسر دارد در كوچه بازي مي كند و غرق شادي است. گفتم مگر فردا امتحان نداري؟ پس كِي مي خواهي درس بخواني؟ گفت چرا ولي خدا كه شب امتحان را از من نگرفته امشب می خوانم.

امروز صبح ديدم كه پسر همسايه مان گريه كنان از جلويم گذشت و وارد خانه شان شد، بعد هم در را محكم بست. ياد يكي از معلم هايم افتادم كه هميشه ورد زبانش بود: "زهي خيال باطل!"

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: طنز | لینک ثابت |

فوری چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 23:25

و این هم یک سری سوال از نوع سوال های علی رجبی که همین الان به دست بنده رسید.حیف دیدم که شما را از بهره بردن از آنها محروم کنم.

 

1. شیطان کیست؟

 

الف. موجودی که ما را اغوا می کند

ب. موجودی که سالهای گذشته به شکل یک دختر جوان و اخیراً به شکل یک پسر مامان جلوه گر شده مردم را گول می زند

ج. یکی از مهم ترین مخلوقات استاد سیروس مقدم

 

2. عالم غیب به چه معناست؟

 

الف. عالمی که توسط حس درک نمی شود

ب. عالمی که به چشم در نمی آید مگر در تلویزیون

ج. عالمی که کسی از آن خبر ندارد مگر استاد سیروس مقدم و دوستان

د. عالمی که آدم در حال اغما متوجه آن می شود

ه. همه موارد به اضافه موارد دیگری که فقط استاد سیروس مقدم می داند و لاغیر

 

3. صداوسیما چه جور جایی است؟

 

الف. جایی که هرکی هرکی نیست و در آنجا هرکسی نمی تواند الکی سریال ساز شود مگر اینکه با یک کارشناس مذهبی آمده باشد

ب. اتفاقاً جای خوبی است و خیلی حال می دهد

ج. جایی است که هیچکس به خودش اجازه نمی دهد با اعتقادات مردم بازی کند

د. جایی است که در آن عالم غیب تبدیل به عالم شهادت می شود

 

4. شیطان چگونه وارد صداوسیما شد؟

 

الف. از راه در

ب. از راه پنجره

ج. از طریق گول زدن مسئولان حراست جام جم

د. در معیت استاد داداشی (ملقب به علیرضا افخمی) سازنده سریال معنوی" او یک فرشته بود"

 

5. اگر استاد سیروس مقدم لطف نمی کردند و سریال اغما را نمی ساختند چه اتفاقی می افتاد؟

 

الف. مردم بعد از افطار می خوابیدند که با توجه به اینکه خواب روزه دار قبل افطار ثواب دارد نه بعد افطار، چندان مناسب نبود

ب. مردم از یاد شیطان غافل می شدند و گول می خوردند و می رفتند جهنم

ج. تعداد صفرهای حساب بانکی استاد مقدم و دوستان کم می شد که خدا را خوش نمی آمد

د. جامعه پزشکان به یک سریال دیگر اعتراض می کردند

 

6. شیطان چگونه یک نفر را اغوا می کند؟

 

الف. با استفاده از گریم

ب. با استفاده از جلوه های ویژه علی الخصوص دستگاه تولید بخار ساخته استاد سیروس مقدم

ج. با غیب شدن و ظاهر شدن به طور یهویی

د. با نامردی

 

7. چرا متخصص بیهوشی سریال اغما (موسوم به دکتر لعیا زنگنه) همیشه توی بخش ولو است؟

 

الف. چون هر آن ممکن است یکی از پرسنل بیمارستان بیهوش شود

ب. چون زنان باید در سریالهای تلویزیونی حضور فعال در همه بخش ها داشته باشند

ج. چون دکتر لعیا زنگنه برای این سریال کلی دستمزد گرفته و اگر فقط در اتاق عمل حضور داشته باشد پول بیت المال حرام می شود که به لحاظ شرعی صحیح نیست

د. گزینه د

 

8. چرا سریال اغما همزمان با پخش تولید می شود؟

 

الف. چون وقت طلاست

ب. چون اگر شیطان از قبل می دانست می خواهند درباره اش فیلم بسازند علاوه بر دکتر پژوهان استاد مقدم را هم اغوا می کرد

ج. چون در فاصله ماه رمضان گذشته تا ماه رمضان امسال کسی نمی دانست امسال هم قرار است سریال بعد از افطار داشته باشیم

د. چون استاد مقدم تازه ساختن سریال قبلی را تمام کرده اند

ه. چون کارشناس مذهبی مربوطه هر روز ادامه داستان را مکاشفه می فرمایند

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: | لینک ثابت |

حدیث نو چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 23:15

اندک زمانی بیش نمی گذرد(حدود یک شهر)که سوالی ذهن این بنده حقیر را به خویش مشغول داشته و آن را از پرداختن به درس و کتاب باز داشته است.امید دارم که امیدم را ناامید نکنید و دستی هم برای بالا کشیدن این مفلس در ته چاه مانده دراز کنید.

 

و اما سوال :  این پیر بابای سریال اغماء در دوره شباب به چه شکلی در میان عوام مورد خطاب قرار می گرفته؟ جوان بابا،بابا جوان و ..

و اما در دوره طفولیت چطور؟ نوزاد بابا ، خردسال بابا و ...

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: طنز | لینک ثابت |

دایره هستی و نیستی چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 23:10

قدسی و جلال من فدای هستی

سینا و غزاله نوکرای هستی

ای کاش که یونس بشه چون کره خری

تا بلکه بره به زیر پای هستی

شد هستی من فدای یک غمزه او

هم هستی و نیستیم برای هستی

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: طنز | لینک ثابت |

اندر احوالات ورودی های جدید 2 جمعه سی ام شهریور 1386 12:25

توهمات فانتزی

 

متن زیر از یکی از دوستان عزیزم در باب ورودی های جدید است.

از آنجا كه درس خواندن شبانه روزي، آن هم به مدّت مديد يك سال ( كمي بيش يا كم) تاثيرات انكارناپذير زيادي ( مثبت و بعضاً(!) هم منفي) بر روي ناحيه ي شمال غربي مغز، موسوم به "مخچه" بر جاي مي گذارد، اصولاً دانشجويان جديد الورود دچار خيالات عجيبي مي شوند كه في نفسه بد نيستند، امّا فكر زياد به آنها و نرسيدن به كاخ آمالشان، منجر به ديوانگي مزمن و خودكشي دِمُده و برق گرفتگي ناقص(!) مي گردد. اساتيد مجرّب تر از ما كه با بيماران رواني ( ديوانه هاي سابق) بيشتر سر و كار دارند، بر اين آرزوهاي دست نيافتني و تاثّرات ناشي از آن، نام علمي « توهّمات فانتزي» را نهاده اند. ما نيز در اين سال هاي به گل نشستن در ساحل بي پايان علم(!) كه اصطلاحاً به آن نام "دانشگاه" اطلاق مي شود، افراد زيادي را ديده ايم و بيش از آن شنيده ايم، كه مبتلا به اين مرض بدواً لاعلاج و سهواً كشنده بوده اند و الآن ديگر نيستند(!). حالا تفسير فعل "نيستند" را از عهده ي خودمان خارج و به حيطه ي تحليل مغزي خوانندگان آگاهمان داخل مي كنيم...!

 

اگر مي خواهيدهمين اندك اميدتان، مبدّل به ياس نشود لطفاً پاراگراف زير را نخوانيد

 

روانشناسي ثابت كرده كه تاثير جمله ي فوق در تحريك حسّ فضولي خوانندگان تا به حدي است كه 120% كساني كه متن ابتدايي را خوانده بودند، مستقيماً به سراغ خواندن اين پاراگراف مي آيند. حالا اين كه 20% مضاف بر كل، از كجا آمده اند بين مروّنين (روان شناسان!) اختلاف بسياراست، ولي بيشتر آنها معتقد به اصل مفيد و سودمند خبر رساني (به زبان ديگر همان خاله زنك بازي) هستند! در اين پاراگراف كمر همّت به روشن كردن اذهان عمومي بسته ايم و اين كه منجر به چند درصد خودكشي و چند درصد ديگر كشي و ... خواهد شد، اولاً بي اطّلاعيم، دوماً هيچگونه مسئوليتي را نمي پذيريم. آمار زير قابل استناد نيست ولي براي راه انداختن كار ما و پركردن اين ستون مفيد واقع شد، چراكه هر چه باشد "از اين ستون تا آن ستون فرج است"! نتيجتاً محبّت كنيد و بخوانيد...

معمولاً بالاي 50% كساني كه در دانشگاه پذيرفته مي شوند، آي كيوي دو رقمي دارند! آنها كه به خودشان اميد واهي دارند به اين موضوع فكر كنند كه عدد 99% هم بدك نيست (زهي خيال باطل!) ولي آنهايي كه كمتر به خودشان اميد دارند بدانند كه اعداد 10 الي 99 جميعاً دو رقمي هستند. مي گوئيد نه؟! از استاد رياضي پيش بپرسيد! گذشته ازاين، آمار ديگري وجود دارد كه عنقريب تمام دانشجويان، نظرشان اينست كه استعدادشان فراتر از اين بوده و كم درس خوانده اند و يا اگر يك سال ديگر پشت كنكور مي ماندند رشته ي بهتري قبول مي شدند و از اين قسم خزعبلات. در جواب اين عدّه كه نمي دانم خودمان هم جزء شان هستيم يا نه، كاري جز اداي كلمه ي "متاسفم" نمي توان كرد! درصد زيادي از جديدالورود ها خودبزرگ بيني ساديسمي دارند و خود را بهترين در رشته ي خود مي دانند. بعضي از اهالي همين گروه هم داعيه ي پدر رشته ي خود شدن را در سر مي پرورانند (فرضاً دكتر حسابي فقيد، كه پدر علم فيزيك ايران بود و يا دكتر جاسبي سعيد، كه پدر دانشگاه آزاد ايران است!!!) البته اين عدّه نمي دانند كه پدر شدن به اين سادگي ها هم نيست و تماماً دردسر است و يخ حوض شكستن است و كهنه ي بچّه بوئيدن است و چه است و چه است!

بگذريم از درصد افرادي كه فكر مي كنند عشق رؤيايي و گمشده ي خود را در دانشگاه مي يابند، يا افرادي كه به فارغ شدن ( "التحصيلي" را اضافه كنيد) هشت ترمه و قبولي در فوق ليسانس دل خوش كرده اند و يا افرادي كه تصوّر استخدام فوري پس از فارغ التحصيلي را در سر مي پرورانند! نهايتاً كاري كه از ما برمي آيد اينست كه خطاب به وروديهاي جديد بگوئيم اولاً خوش آمديد، دوماً برايتان آروزي موفقيت مي كنيم و سوماً: « شب خوش كوچولوها؛ خواباي رنگي ببينيد... »

 

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: | لینک ثابت |

اندر احوالات ورودی های جدید 1 چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 7:4
اخیرا از یکی از ارگانهای جاسوسی مستقر در معاونت دانشجویی،خبرهایی راسخ مبنی بر تغییر معیارهای دانشجویی طی چند سال آینده به گوش میرسد.این فرد بدون بیان نام خود افزود:"قرار است چند تبصره در جهت افزایش کارایی دانشگاه با توجه به خصوصیات دانشجویان جدید به اساسنامه اضافه گردد".هر چه تلاش کردیم که از کلیات آگاهی یابیم تیرمان به سنگ خورد ولی در جزئیات از قضا تیرمان به هدف اصابت کرد و با چربزبانی توانستیم سخنانی را از زیر زبان گشاد این فرد بیرون بکشیم که از آن جمله اند:

  1. لطفا از رنگ کردن ته ریش با گل ماش (منظور همان رنگ خردلی) جدا خودداری کنید.
  2. از به همراه آوردن فندک ضامن دار برای استعمال دخانیات خودداری کنید(در اینجا کبریت به حد کافی یافت می شود)
  3. از همراه آوردن عروسک های باربی در داخل قسمت آموزشی خودداری کنید.
  4. از خوردن چیبس و کچاپ با صدای بلند در سر کلاس ها خودداری کنید.
  5. از اجازه گرفتن برای رفتن به دستشویی از استاد  بپرهیزید.
  6. از خندیدن بی مورد به هوا و در و ....جدا خودداری کنید.  *اینجا اتفاقا باید ...تفسیر شود*
  7. از به سر کردن روسری های طرح یانگوم خودداری کنید.   *کسی آنجا نبود که بپرسه آخه یانگوم روسریش کجا بود.لابد منظور این بابا طرح سیتا بوده ، خوب اشتباه لپی بوده*
  8. از رنگ کردن ناخن با لاک های چینی جدا خودداری شود.(جنس مرغوب و بدردبخورش با قیمت دانشجویی دم در سلف توزیع میشه)
  9. هنگام گم کردن تراش و مداد قرمز خود از حراست سوال بفرمایید.
  10. از سر خوردن از روی میله های راهروها بپرهیزید.
  11. از فضولی کردن در مسایل خانوادگی اساتید خودداری کنید.
  12. از خوابیدن در داخل کتابخانه خودداری کنید.
  13. از دانلود فیلم های اونجوری در سایت بپرهیزید.  *اونجوری یعنی چه جوری؟*
  14. از گرفتن قضای دخترها در سلف خودداری کنید.(منظور پسرها هستند.)
  15. از درگیری فیزیکی با اساتید بالای ۷۰ بپرهیزید.
  16. از آوردن اولیا در روز اول مهر در محیط دانشگاه جدا خودداری کنید.

این بود شرح مختصری از احوالات این دوستان

ادامه دارد...

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: | لینک ثابت |

حدیث نو یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 3:24

خدمات متقابل اینترنت و مهندس اشتباهی!

 

قبل از این که وقت از دست بره روی اینجا کلیک کن.

نوشته شده توسط جواد مشایخ | موضوع: طنز | لینک ثابت |

آخرین مطالب ارسالی pwut-85


 

© 2006-2008 PWUT-85.blogfa.com| All rights reserved
Designed by Ali Rajabi | Amateur Web Designer