هيچكسي به هيچ بهانهاي حق نداره جنگ راه بندازه و جون آدمهاي بيگناه رو بگيره؛
و هيچكسي حق نداره به خاطر منافع خودش به اين جنگ دامن بزنه و جلوي صلح رو بگيره؛
و هیچ کدوم از طرفین نزاع حق ندارن مناطق مسکونی رو بمباران کنن، چه اسرائيلي ها و چه فلسطيني ها.
چرا بايد تاوان رقابتهاي سياسي چند تا كشور رو امثال اين كودك پس بدن؟ واقعاً چرا؟
آي كساني كه ميدانيد
ميدانستيد كه گرسنگي در چشم برق ميزند
تشنگي چشمان را به تاريكي ميكشاند
آي كساني كه ميدانيد
ميدانستيد كه ميتوان مادر خود را بيجان ديد
بيآنكه اشكي ريخته شود
آي كساني كه ميدانيد
ميدانستيد كه با فرارسيدن صبح آدم آرزوي مرگ ميكند
و شب هنگام از مرگ ميترسد
آي كساني كه ميدانيد
ميدانستيد كه يكروز طولانيتر از يكسال بهنظر ميرسد
كه يكدقيقه طولانيتر از يكعمر
آي كساني كه ميدانيد
ميدانستيد كه استخوان از چشم آسيبپذيرتر است
كه عصب از استخوان قويتر است
كه قلب از آهن سختتر است
...
ميدانستيد كه پاياني بر زجر نيست
كه وحشت را مرزي نيست
ميدانستيد اين را
اي شما كه ميدانيد؟
شارلوت دلبو
وزارت علوم دفترچه كنكور سراسري را منتشر كرد:
- دانشگاه عباسپور(روزانه): برق:50 نفر -- مكانيك:45 – عمران(آبفا – ساختمان - سد): هر كدام 40 نفر
- دانشگاه عباسپور(شبانه)[نيمسال دوم]: برق:25 نفر -- مكانيك:20 – عمران(آبفا – ساختمان): هر كدام 20 نفر
- دانشگاه امكان دادن خوابگاه و وام را ندارد. يك وعده غذا (5 روز در هفته) موجود است. ۲۰ درصد ظرفيت به دخترها تعلق دارد
براي "خسرو شكيبايي" كه الان مرده است اما اين مهم نيست؛ مهم اين است كه روزي زنده بوده است ...
دشت پُر خروش ـ فدریکو گارسیا لورکا
هزار توها،
آفریدههای زمان،
نیست می شوند.
(تنها دشتِ سترون میماند.)
دلِ آدم،
سرچشمهي همهي آرزوها،
نیست میشود
(تنها دشتِ سترون میماند.)
صبح دروغین
و بوسهها
نیست میشوند.
آنچه میماند
تنها
دشت سترون است
دشتی پُر خروش.
مطلب علي رو كه خوندم گفتم يه چيزي بنويسم که ملموس تر باشه. ببخشيد كه قاطي پاتيه! نظر بديد لطفا ...
دولت مهرورزيسم : دو گاو داريد. يونجه سهميه بندي مي شود. هر دو گاو مي ميرند!
عباسپوريسم : دو گاو داريد. براي انتخاب واحد به تهران مي آييد. گاوها در اثر دوري شما شير نمي دهند.
خوابگاهيسم : دو گاو داريد. اتاقتان پاتوق است. سر و صدا زياد است. گاوها جنون گاوي ميگيرند.
پان اسلاميسم : دو گاو داريد. شير هر دو را به فلسطيني ها مي دهيد. خودتان گرسنه مي مانيد!
انرژي هسته ايسم : دو گاو داريد. گاوها براي محافظت خود، بمب اتمي درست مي كنند!
ماركسيسم : دو گاو داريد. تاريخ مي گويد آن ها آزاد مي شوند. گاوها ديگر اجازه دوشيده شدن نمي دهند.
رمانتيسم : دو گاو داريد. گاوها عاشق هم مي شوند . شما متاثر مي شويد و آن ها را نمي دوشيد.
نيهيليسم : دو گاو داريد. اولي مي ميرد . دومي از شدت غصه، خودكشي مي كند؛ پس جهان پوچ است.
هگليسم : دو گاو داريد. هر كدام كه عقل بيشتري دارد، كمتر دوشيده مي شود.
طالبانيسم : دو گاو داريد. گاو نر و گاو ماده را سنگسار مي كنيد چون ... !
مشروطيسم : دو گاو داريد. شب امتحان، تا صبح آن ها را مي دوشيد. مشروط مي شويد. گاوها را می فروشيد تا خرج ترم تابستانيتان كنيد!
ساعديسم : دو گاو داريد. به گاوي كه همشهريتان است نمره 20 مي دهيد! ديگري را به قصد كشت مي دوشيد.
بسيجيسم : دو گاو داريد. يكي را خيلي دوست داريد چون با شما موافق است. ديگري را با شلاق مي زنيد!
انجمن اسلاميسم : دو گاو داريد. شما مخالفت مي كنيد ؛ اعتصاب مي كنيد. گاوها استعفا مي دهند و دو گراز وحشي جايگزين مي شوند. شما باز هم مخالفت مي كنيد!
داستان زير رو مدت ها پيش خونده بودم و يادم رفته بود كه كجا خوندمش تا متنش رو اين جا بزارم . امشب به طور اتفاقي پيداش كردم ... درباره ش خوب فكر كنيد:
لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانياش را پيدا كند.
روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرحهايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.
كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم!
" نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."
برگرفته از كتاب "شيطان و دوشيزه پريم - پائولو كوئليو"
شايد تيبر (امپراطور ستمگر روم) در لحظات آخر عمرش چنين فكر مي كرده است:
« زندگي مرگي طولاني است. چقدر ديوانه بودم كه آن را براي اين همه افراد كوتاه كردم! آيا من براي اين ساخته شده ام كه فردي نيكوكار باشم؟ بايد به آن ها زندگي جاويد مي دادم : لااقل بدين ترتيب مي توانستم شاهد مردن دائمي آن ها باشم. چقدر خوب مي توانستم شاهد اين منظره باشم! »
نیچه
ايران - سال 1400
- تساوي حماسي صفر - صفر تيم هاي ملي فوتبال ايران و كامبوج در ورزشگاه آزادي ، بازتاب گسترده اي در رسانه هاي خارجي داشت.
ورلد ساكر نوشت: امير قلعه نويي بعد از 15 سال ، شادي را به مردم ايران بازگرداند!
- رئيس جمهور ، صبح امروز در حين صرف نون و سبزي با رئيس جمهور بوتسوانا، بوتسوانا را متحد اصلي ايران خواند .
ايشان كه به دليل صرفه جويي، چاي خود را بدون قند مي خورد، آمريكا را "سوسك حمام" و اسرائيل را "فيل از موش مي ترسيد، پونه به دمش مي بست" ناميد!
- امسال بيكاري با 2 درصد كاهش نسبت به سال گذشته به 98 درصد رسيد!
- دولت اعلام كرد: كساني كه كارت "هوا"ي خود را دريافت نكرده اند، هر چه سريعتر به مراكز پستي مراجعه كنند وگرنه ممكن است خفه شوند!
پيشتر ، بنزين، آب، فاضلاب، نوشابه، لوبيا چيتي، اورانيوم، كرانچي فلفلي و آدامس نعنايي سهميه بندي شده بودند!
- در جريان عمليات تروريستي در كركوك عراق، 3714 نفر جان خود را از دست دادند.
در 10 سال گذشته ، در اثر عمليات تروريستي، جمعيت كره زمين به نصف كاهش پيدا كرده است!
- رسول خطيبي، كاپيتان و شماره ده باستاني تيم ايران، در مصاحبه اي گفت: «تا وقتي كه تو تيم ملي گل نزنم ، كناره گيري نمي كنم!»
انتشار اين خبر، شادي حاصل از تساوي با كامبوج را از بين برد!
- آژانس بين المللي انرژي هسته اي نسبت به پرتاب فضاپيماي اتمي جديد ايران، ابراز نگراني كرد.
فضاپيماي اتمي "ذوالكلاهك 7" ايران ، امروز از پايگاه چالان چولان از توابع بروجرد به فضا پرتاب شد. ماموريت اين فضاپيما، صلح آميز عنوان شده است!
- رئيس شركت خودروسازي بنز آلمان، ديشب در محل كار خود خودكشي كرد.
بر روي ميز كار وي نامه اي يافت شد كه در آن، ايران خودرو خواستار راه اندازي خط مونتاژ محصولات بنز در ايران شده بود!
- اكبر گنجي ، كتاب "مانيفست نوزدهم آزادي خواهي" را از داخل زندان منتشر كرد . انتشار اين كتاب، مدت محكوميت او را، 3 سال ديگر افزايش داد!
- "مش احمد محضر خانه اي" وزير ازدواج و طلاق، در گزارش سالانه ي خود، نسبت مردان آماده به ازدواج به زنان را، 1 به 17 اعلام كرد!
احمد آقا به مردها هشدار داد كه بيشتر مواظب خود باشند!
- با پخش ديروز و امروز فيلم سينمايي "عزيزم من كوك نيستم" ، اين فيلم ركورد تعداد دفعات پخش از تلويزيون را در جهان با 2409 بار به نام خود ثبت كرد!
- ساعت كار بانك ها، براي چندمين بار در چند روز گذشته ، تغيير كرد.
وزارت كار! ساعت جديد كار بانك ها را اينگونه اعلام كرد : 10.30 تا 11.15 و 15.45 تا 16.30 .
پر كردن وقت بيكاران در صف ايستاده ، دليل اصلي اين تصميم عنوان شده است!
... ببخشيد اگه بي مزه بود ...
من از تو اي روح ، همه گونه اطاعت كردن و همه گونه زانو خم كردن و تعظيم و تكريم نمودن را دور ساخته ام و به تو، «خم كننده ي احتياج و تقدير» لقب داده ام.
من اي روح ، به خطه ي فرمان روايتت ، تمام عقل را براي نوشيدن داده ام ، آري ، تمام شراب هاي تازه و همه ي شراب هاي بي اندازه كهنه و قويِ عقل را براي نوشيدن به تو داده ام.
اي روح ، هيچ جا روحي دوست داشتني تر و حاضرتر از تو براي در آغوش گرفتن و همه چيز را احاطه كردن يافت نمي شود!
من به تو اي روح ، همه چيز را داده ام و دست هايم از فرط دادن به تو ، به كلي خالي شده اند! و اكنون تو پر از تشويشي و لبخند زنان به من مي گويي: «كدام يك از ما دو نفر بايد از ديگري تشكر كند؟»
آيا دهنده نبايد از گيرنده براي اينكه مي گيرد تشكر كند؟ آيا دادن، خود يك احتياج نيست؟ آيا گرفتن ترحم نيست؟
... و به راستي كيست كه لبخند تو را اي روح، ببيند و به گريه نيفتد؟ حتي فرشتگان هم از لبخند سراسر مهرباني تو، مهرباني فوق العاده ي تو كه ناله مي كند و مي گريد ، به گريه مي افتند و با اين همه ، لبخند تو اي روح ، مشتاق گريه است ، و دهان لرزان تو آرزومند ندبه و زاري ست.
تو به خود چنين مي گويي: «آيا هر گريستن نوعي شكوه نيست؟ و هر شكوه اي نوعي اتهام نيست؟ » و بنابراين تو اي روح، ترجيح مي دهي كه لبخند زني تا اين كه غم هاي خود را بيرون ريزي و تمام اندوه خود را از فرط وفور خود، به صورت سيل جاري سازي ...
... ولي اگر تو اي روح ، نخواهي تشويش ارغواني خود را به صورت اشك بيرون ريزي، بايد لااقل آواز بخواني ...
... من از تو خاستم كه آواز بخواني ، بگو! پس بگو كه اينك كدام يك از ما بايد از ديگري تشكر كند؟ ولي بهتر است براي من، اي روح، آواز بخواني، بخواني و بگذاري تا من از تو تشكر كنم!
زماني كه شيخ بايزيد بسيار مشهور بود و مردم شيفته او بودند ، خدا به او گفت: «مي داني اگر اسرارت را فاش كنم ، مردم تو را سنگسار خواهند كرد؟»
بايزيد در جواب گفت: «تو مي داني اگر اسرار فيض و رحمتت را به مردم بگويم ، ديگر كسي تو را اطاعت نخواهد كرد؟»
آن دو با هم به توافق رسيدند كه اسرار يكديگر را فاش نكنند!
در خاطرات چارلي چاپلین آمده است كه چارلي چاپلين به دليل مشكلات روحي به روان پزشكي ناشناس مراجعه كرد .
روان پزشك پس از معاينه بيمار به او گفت كه داراي افسردگي و بيماري روحي هستي و چارلي چاپلين از او راه درمان را پرسيد . دكتر جواب داد : «راه حل مشكل تو شادي و نشاط است» و پس از آن به او توصيه اكيد كرد كه برنامه هاي طنز پديده جديد ،كه مردم از اوسخن مي گويند را تماشا كند .
چارلي از او پرسيد نام اين پديده چيست و پزشك گفت «چارلي چاپلين» .
چاپلين نگاهي به پزشك كرد و با لبخندي تلخ با او خداحافظي كرد.
يکی از مديران آمريکايی که مدتی برای يک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعريف کرده است که روزی از خيابانی که چند ماشين در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد .
او با جديت وحرارتی خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود ، بی اختيار ايستادم . مشاهده فردی که اين چنين در حفظ و تميزی ماشين خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود .
مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه های بغل ، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرفتر در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاد .
رفتار وی گيجم کرد . به او نزديک شدم و پرسيدم مگر آن ماشينی را که تميز کرديد متعلق به شما نبود ؟
نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت : من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشين از توليدات آن است . دلم نمی خواهد اتومبيلی را که ما ساخته ايم کثيف و نامرتب جلوه کند .
..............
.......
... حال مقایسه کنید عملکرد ملت ما را!!
مدتي ست كه خبر درگذشت "گابريل گارسيا ماركز" رو مي شنويم ... نمي دونم چرا خبرش تو روزنامه ها و راديو تلويزيون و سايت هاي معتبر اعلام نشد ... نمي دونم كه مي تونم باور كنم كه ماركز براي هميشه مرده يا نه ... ونمي دونم آيا اين خبر واقعيه يا شايعه اي بيش نيست ... اما تنها چيزي كه مي دونم اينه كه تاريخ نام او را هميشه به ياد خواهد داشت ... نام او را به همراه نام « دهكده ماكوندو، سرهنگ آئورليانو بوئنديا، خوزه آركاديو بوئنديا، ملكيادس، اورسولا و ... و ... »
...نمي دونم "صد سال تنهايي" رو خونديد يا نه ، ولي اگر خونديد حتما با من موافق هستيد كه اين كتاب شاهكاري فراموش نشدني ست ... و يا "عشق سال هاي وبا"، "پاييز پدر سالار"، "كسي براي سرهنگ نامه نمي نويسد" و ...
خيلي دوست داشتم كه در برنامه ي كتاب خوني، كتابي از ماركز داشته باشيم بخصوص صد سال تنهايي رو تا روي هنر نويسندگي ماركز بحث كنيم ؛ بر روي قدرت بيان فوق العاده ي او كه مسائل واقعي را باورنكردني مي نمايد و مسايل باورنكردني را واقعي ... اي كاش فرصتي شود تا درباره ي او بنويسيم ...
” سيزده خط براي زندگي - گابريل گارسيا ماركز“
1. دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه بخاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا ميكنم.
2. هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود.
3. اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
4. دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.
5. بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.
6. هرگز لبخند را ترك نكن، حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
7. تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
8. هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.
9. شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر ميتواني شكر گزار باشي.
10. به چيزي كه گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.
11. هميشه افرادي هستند كه تو را ميآزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكني.
12. خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را ميشناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.
13. زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق ميافتد كه انتظارش را نداري.
آن چه در اين لحظه انجام مي دهم ، يا نمي دهم ، به اندازه ي بزرگترين رويداد گذشته ، براي هر آنچه در آينده قرار است رخ دهد مهم است .
در چنين نگرش فوق العاده اي از تأثيرات ، تمام اقدامات ، بزرگ ، و نيز كوچك هستند.
فریدریش نیچه
يك جادوگر قدرتمند كه ميخواست سراسر يك پادشاهي را نابود كند ، يك معجون جادويي در چاهي ريخت كه تمامي ساكنان شهر از آن مي نوشيدند. هر كس از آن آب مي نوشيد ، ديوانه مي شد.
صبح روز بعد، همه مردم شهر از آب آن چاه نوشيدند و همه ديوانه شدند ، به جز خود شاه و خانواده اش كه چاه مخصوصي داشته، و جادوگر نتوانسته بود آن چاه رامسموم كند.
شاه نگران شد و سعي كرد با صدور يك سلسله فرمان براي حفظ امنيت ملي و سلامت عمومي، مردم را مهار كند. اما پليس ها و كارآگاه ها هم از آب مسموم خورده بودند و فكر مي كردند تصميم هاي پادشاه احمقانه ست، و تصميم گرفتند هيچ توجهي به آن ها نكنند . وقتي ساكنان آن سرزمين فرمان ها را شنيدند ، مطمئن شدند كه پادشاه ديوانه شده و فرمان هاي نامعقول صادر مي كند . به طرف قصر تظاهرات كردند و از او خواستند كناره گيري كند.
پادشاه ، با نوميدي تصميم گرفت از تخت كناره گيري كند ، اما ملكه جلوش را گرفت و گفت:« بيا برويم از همان چاه عمومي بنوشيم. بعد ما هم مثل آن ها مي شويم.» و همين كار را كردند:
پادشاه و ملكه از چاه ديوانگي نوشيدند و بي درنگ شروع كردند به چرند گفتن. زيردست هاشان بلافاصله توبه كردند؛ حالاكه شاه داشت اين اندازه خردمندانه سخن مي گفت ، چرا نبايد بگذارند بر كشور حكومت كند؟
آن كشور در صلح و صفا به زندگي خود ادامه داد ، هر چند رفتار ساكنانش بسيار متفاوت با كشورهاي همسايه بود. و پادشاه توانست تا آخرين روزهاي عمرش بر آن كشور حكومت كند.
بر گرفته از کتاب ورونيكا تصميم مي گيرد بميرد - پائولو كوئليو
دانشگاه عباسپور - سال 1400:
- معاون آموزشي دانشگاه شهيد عباسپور با قيافه اي حق به جانب ، در مصاحبه با همكار ما ، سقف نمره در اين دانشگاه را 10 اعلام كرد و خاطر نشان ساخت كه هيچ استادي حق دادن نمره 10 را ندارد!
پس از اعتراض همكار ما به اين تصميم ، معاون محترم او را به 14 سال حبس تعزيري و اخراج از دانشگاه تهديد كرد!!
- پس از حرف و حديث هاي فراوان، با اضافه شدن دو دستگاه كامپيوتر ، مدت زمان مجاز استفاده روزانه از اينترنت در دانشگاه ، از 7 ثانيه به 9 ثانيه رسيد ! صاحب نظران از علاقه ي هيئت مديره ي دانشگاه به تغيير كاربري دانشگاه به مكتب خانه خبر داده اند!
- "شركت همكار" اعلام كرد كه به هيچ وجه قصد جابه جايي وزير فعلي نيرو را ندارد . اين شركت پيشتر ، در مناقصه اي بودار، دولت ايران را در دست گرفته بود!
شركت همكار، فعاليت خود را از سال 1384 با بدست گرفتن سلف دانشگاه عباسپور آغاز كرده بود.
- شب گذشته ، دو دانشجوي عباسپوري كه قصد رفتن از خوابگاه يك به خوابگاه ارشدها را داشتند، در تصادفي دلخراش با يك دستگاه تريلي در اتوبان همت، جان خود را از دست دادند!!
اين در حالي ست كه هفته گذشته نيز ، در جريان بازي واليبال دانشجويان در زمين واليبال خوابگاه ، توپ به داخل اتوبان زاهدان- خرم آباد كه از كنار زمين واليبال عبور مي كند افتاد و دانشجويي سر به هوا جان خود را بر سر آوردن توپ از دست داد!
- اين هم خبري خوشحال كننده :شنيديم كه چند روز قبل ، (...) به عنوان آخرين هشتاد و پنجي، فارغ التحصيل شد! او كه در ترم هاي اول و دوم در مجموع توانسته بود 12 واحد را پاس كند، متأسفانه نتوانست با همين سرعت به پاس كردن واحدها ادامه دهد ...
- تعداد دوره هاي آموزشي كوتاه مدت در دانشگاه ، به 11420 دوره در ماه رسيد كه طي آن 932761 نفر، آموزش هاي لازم را در اين دانشگاه ديدند!
لازم به ذكر است كه به علت حجم بالاي اين دوره ها، كلاس هاي دانشجويان در جنگل دانشگاه تشكيل مي گردد!
- ظهر ديروز ، گروهي از دانشجويان گرسنه كه پوستشان به استخوان چسبيده بود، نسبت به حذف ماست از برنامه ي غذايي اعتراض كردند . تا پيش از اين "نون و ماست" غذاي اصلي دانشگاه بود كه از امروز فقط نون خالي بين دانشجويان گرسنه توزيع مي شود. مشكلات مالي، دليل اصلي اين تصميم عنوان شده است.
فائو بار ديگر وضع تغذيه دانشجويان عباسپور را بحراني خواند!
- دفترچه های کنکور سراسری ٬ هفته قبل توزیع شد. در قسمت مربوط به دانشگاه عباسپور فقط این مطلب به چشم می خورد:
« ما هیچ چی نداریم که به شما بدیم! می خواهید این جا رو انتخاب کنید٬ می خواهید انتخاب نکنید .. در هر صورت به ما ربطی ندارد.
پیوست: سرویس بهداشتی و آب آشامیدنی موجود نمی باشد .. پیش گیری های لازم را خودتان به عمل آورید!! »
- موج جديد ترميم فضاي فرهنگي دانشگاه ها به دانشگاه عباسپور نيز رسيد.
بر اساس مصوبه جديد ، هر دانشجويي كه موهايش را شانه كند، براي هميشه از تحصيل محروم خواهد شد! نگاه به جنس مخالف حكم اعدام ، پوشيدن شلوار لي حكم قصاص، نوشتن با خودكار صورتي حكم سنگسار و اقدام به خنديدن حكم قطع دو دست را به همراه خواهد داشت!
خوردن آب با دهان، ديدن فيلم ، استفاده از ساعت مچي و رفتن به بوفه ، از ديگر موارد تخلف به شمار مي روند!
شوق خواندن هري پاتر من رو تا 6 صبح بيدار نگه داشت و خوشبختانه تمامش كردم .
اولش خيلي بهت زده بودم ، قبل از خوندن فصل آخر ، ولي با خوندن فصل آخر و (همه در كنار هم تا آخر دنيا به خوبي و خوشي زندگي كردند !!) بدجوري عصباني شدم . اين رولينگ اعصابم رو به شدت خورد كرد . كتاب پر بود از حوادث غير قابل باور مثل ناكامي "دالاهوف" در نبرد با "دين" و موارد اين مدلي كه تو فصل هاي آخر به اوج خودش رسيده بود و اينكه بهترين جادوگر تاريخ (لرد ولدمورت) نتونست از پس يه مشت بچه بر بياد!!
مثل اينكه خانم رولينگ عزمش رو جزم كرده بود تا همه چيز به خوبي و خوشي به پايان برسه ! مرگ "ولدمورت" قابل پيش بيني بود چون رولينگ چاره اي جز اين نداشت، ولي حداقل بايد از بين رون، هري و هرميون يه نفر كشته مي شد. پايان هندي وار داستان، خشم من يكي را به شدت برانگيخت!
معلوم بود كه رولينگ آخرش از قضيه چوبدستي ها براي پايان داستان استفاده مي كند . اين همه خوش شانسي آوردن هري در برابر ولدمورت ديگه نوبره به خدا! آخه شانس يه دفعه مي شه دو دفعه مي شه نه صد دفعه! خودتون تصور كنيد كه در دنياي جادوگرها بوديد و ولدمورت به شما حمله مي كرد؛ وجدانا چقدر امكان داشت كه در اثر اتفاقات حيرت انگيز شما زنده بمانيد؟
چند مورد مشكوك هم وجود داشت :
- رون چطور تونسته بود زبان مارها را ياد بگيرد؟ انگار اين كار مسخره بازيه كه با تقليد صدا بتوني به زبان مارها حرف بزني و وارد تالار اسرار بشي!
- چرا دامبلدور با اون همه هوشش در چند سال تلاش كردن نتونست نيم تاج ريونكلاو رو پيدا كنه ولي هري اون رو در عرض 15 دقيقه پيدا كرد! و ضمنا دامبلدور هم بر خلاف نوشته ی کتاب ٬ از وجود اتاق نيازمندي ها مطلع بود(در جريان كتاب 5)
- چرا ولدمورت نيم تاج رو كه انقدر براش اهميت داشت رو تو اتاق نيازمندي ها به اون شكل رها كرده بود؟ يعني يه لحظه هم فكر نكرده بود كه اين همه وسايل اتاق رو دانش آموزها در طول سال ها در اتاق پنهان كرده اند پس تنها خودش نيست كه از وجود اون اتاق اطلاع داره. حداقل مي تونست يه جوري پنهانش كنه كه كسي پيداش نكنه. ... خوشحالم كه بعد از خوندن كتاب 6 ، اين جاودانه ساز رو درست حدس زدم گرچه هيچ كس حرفم رو قبول نمي كرد.
- رفتن هري و دوستان به وزارت خانه و گرينگوتز و هاگوارتز به راحتي تمام ، با وجود اين همه اقدامات حفاظتي!
- و ده ها سوتي ديگه ....!!
عشق اسنيپ به ليلي هم از مدت ها پيش حدس زده مي شد.
هيچ كس حق نداشت و هيچ كس قدرتش رو نداشت كه لرد ولدمورت
پر ابهت رو بكشه مگر دامبلدور . رولينگ با اين طور كشتن ولدمورت، به همه ي بزرگي او توهين كرد . مي تونست ولدمورت رو طوري بكشه كه عظمتش حفظ بشه .. نه اين طور مسخره .. ولدمورت كشتن كه بچه بازي نيست ...
گرچه رولينگ اكثر ايده هاشو از ارباب حلقه ها گرفته بود ولي عمرا نتونست كتابش رو مثل "تالكين" تموم كنه .... اگر "سه گانه ي ارباب حلقه ها" رو خونده باشين ، اهميت يك پايان خوب رو درك مي كنيد ... رولينگ كجا و تالكين كجا ... پایان ارباب حلقه ها کجا و پایان هری پاتر کجا ... تفاوت نویسنده ها در همین جا ها معلوم میشه ...
مورد ديگه مرگ سوروس اسنيپه. اين يكي هم قابل تحمل نبود. اول سيريوس، بعد دامبلدور و حالا اسنيپ. درسته كه قرار نيست همه زنده بمونن ولي آدم انتظار نداره كساني مثل دامبلدور و اسنيپ و لرد ولدمورت به همين راحتي كشته بشن ولي هري و دوستانش (مثل يوگي و دوستان!) هميشه پيروز باشند. من از همون اولش از دامبلدور و اسنيپ و ولدمورت خوشم مي اومد... چون متكي به قدرت و هوش خودشون بودند ، نه مثل هري كه دائم با خوش شانسي از مهلكه فرار ميكرد ... ولي هر سه مردند ... تصميم گرفتم كه عكس اسنيپ
و دامبلدور
رو هيچ وقت از ديوار اتاقم جدا نكنم ... براي هميشه ... براي دامبلدوري كه مظهر نيكي بود و اونقدر خوب بود كه هيچ كس نميتونه اونقدر خوب باشه ... و براي اسنيپي كه اونقدر وفادار بود و اونقدر دوستش داشتم ...
========>>> هر کس کتاب هری پاتر ۷ رو خونده نظرش رو درباره ی اون بنویسه ... ممنون
سلام .. مثل اینکه لینک های پایین دچار مشکل شدن . می تونید همه ی فصل ها رو از این جا دانلود کنید :
دانلود فصل ۱ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۲ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۳ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۴ کتاب هری پاتر و قدیسان مرک
دانلود فصل ۵ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۶ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۷ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۸ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۹ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۱۰ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۱۱ کتاب هری پاتر و قدیسان مرک
دانلود فصل ۱۲ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۱۳ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۱۴ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۱۵ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۱۶ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۱۷ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۱۸ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۱۹ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۲۰ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۲۱ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۲۲ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۲۳ کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ
دانلود فصل ۲۴ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۲۵ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۲۶ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۲۷ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۲۸ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۲۹ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۳۰ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۳۱ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۳۲ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۳۳ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۳۴ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۳۵ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۳۶ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
دانلود فصل ۳۷ كتاب هري پاتر و قديسان مرگ
آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.
نام آن مرد جوان ، آلبرت انیشتن بود .
هنگامی که ناسا برنامه ی فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد با مشکل کوچکی روبرو شد . آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای جاذبه کار نمی کنند ، جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد. برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند . تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید ، دوازده میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت زیر آب کار می کرد ، روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت و در دمای زیر صفر تا سیصد درجه ی سانتیگراد کار می کرد ...
روس ها راه حل ساده تری داشتند ...
آنها از مداد استفاده کردند!!
توجه: اگه کسی از جریانات کتاب اطلاع داره لطفا چیزی رو این جا لو نده تا مزه ی خوندن کتاب برای بقیه از بین نره ... ممنون
بخش پونتياك شركت خودروسازي جنرال موتورز شكايتي را از يك مشتري با اين مضمون دريافت كرد:
اين دومين باري است كه برايتان مي نويسم و براي اين كه بار قبل پاسخي نداده ايد، گلايه اي ندارم؛ چراكه موضوع از نظر من نيز احمقانه است! به هر حال، موضوع اين است كه طبق يك رسم قديمي، خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر بستني بخورد. سالهاست كه ما پس از شام راي گيري مي كنيم و براساس اكثريت آرا، نوع بستني انتخاب و خريداري مي شود. اين را هم بايد بگويم كه من به تازگي يك خودروي شورلت پونتياك خريده ام و با خريد اين خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه براي تهيه بستني دچار مشكل شده است.
لطفا دقت بفرماييد! هر دفعه كه براي خريد بستني وانيلي به مغازه مي روم و به خودرو بازمي گردم، ماشين روشن نمي شود؛ اما هر بستني ديگري كه بخرم، چنين مشكلي نخواهم داشت. خواهش مي كنم درك كنيد كه اين مساله براي من بسيار جدي و دردسرآفرين است و من هرگز قصد شوخي با شما را ندارم. مي خواهم بپرسم چطور مي شود پونتياك من وقتي بستني وانيلي مي خرم، روشن نمي شود؛ اما با هر بستني ديگري راحت استارت مي خورد؟
مدير شركت به نامه دريافتي از اين مشتري عجيب، با شك و ترديد برخورد كرد؛ اما از روي وظيفه و تعهد، يك مهندس را مامور بررسي مساله كرد. مهندس خبره شركت، شب هنگام پس از شام با مشتري قرار گذاشت. آن دو به اتفاق به بستني فروشي رفتند. آن شب نوبت بستني وانيلي بود. پس از خريد بستني، همان طور كه در نامه شرح داده شد، ماشين روشن نشد! مهندس جوان و جوياي راه حل، 3 شب پياپي ديگر نيز با صاحب خودرو وعده كرد. يك شب نوبت بستني شكلاتي بود، ماشين روشن شد. شب بعد بستني توت فرنگي و خودرو براحتي استارت خورد. شب سوم دوباره نوبت بستني وانيلي شد و باز ماشين روشن نشد!
نماينده شركت به جاي اين كه به فكر يافتن دليل حساسيت داشتن خودرو به بستني وانيلي باشد، تلاش كرد با موضوع منطقي و متفكرانه برخورد كند. او مشاهداتي را از لحظه ترك منزل مشتري تا خريدن بستني و بازگشت به ماشين و استارت زدن براي انواع بستني ثبت كرد. اين مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت زمان آنها، نكته جالبي را به او نشان داد: بستني وانيلي پرطرفدار و پرفروش است و نزديك در مغازه در قفسه ها چيده مي شود؛ اما ديگر بستني ها داخل مغازه و دورتر از در قرار مي گيرند. پس مدت زمان خروج از خودرو تا خريد بستني و برگشتن و استارت زدن براي بستني وانيلي كمتر از ديگر بستني هاست.
اين مدت زمان مهندس را به تحليل علمي موضوع راهنمايي كرد و او دريافت پديده اي به نام قفل بخار (Vapor Lock) باعث بروز اين مشكل مي شود. روشن شدن خيلي زود خودرو پس از خاموش شدن، به دليل تراكم بخار در موتور و پيستون ها مساله اصلي شركت پونتياك و مشتري بود.
غرض از اين مطلب اينكه بيشتر مواقع در پشت مسائل غير منطقي و خرافي ، نكته اي ظريف نهفته است ...
حسین جان .. مطلبت خیلی خوب و جالب بود .... و در آخر مطلبت ، به نکته ی خوبی اشاره کردی
واقعا چرا پس از گذشت 19 سال از جنگ علیه عراق، هنوز هم وضع اقتصاد، کشاورزی، صنعت و اشتغال در کشور ما اینگونه است؟
آیا دو دهه فرصتی کافی برای یک خیزش عظیم نیست؟ .. آیا کشور ما در جنگ به اندازه ی آلمان و ژاپن و فرانسه در جنگ دوم جهانی ضربه دید؟ نه ... به هیچ وجه ...
آیا کشور ما از آلمان شکست خورده و غارت شده در جنگ جهانی اول، ویرانه تر بود؟
در آلمان در سال 1922 ، اقتصاد ورشكست شد و 4 تریلارد مارک آلمان معادل یک دلار بود ... و این یعنی ویرانی تمام کشور ... اما وقتی هیتلر در سال 1933 به روی کار آمد، با یک برنامه ی چهارساله ی توسعه توانست تعداد بیکاران را از 6 میلیون نفر(در یک کشور 30 میلیونی) به کمتر از دویست هزار نفر برساند .. و تولیدات کشاورزی و صنعتی را چندین برابر کند .. و برای وابسته نبودن به دیگر کشورها، از منابع عظیم زغالسنگ آلمان برای تولید بنزین و پلاستیک مصنوعی استفاده کرد و دیگر به هیچ کشوری وابسته نبود ... و این ها همه جدای میلیاردها دلار تسلیحاتی بود که ساخت و همه در نوع خود در جهان بینظیر بودند ... و در اين 4 سال به قدري پيشرفت كرد كه ديگر از هزينه هاي جنگ نمي ترسيد ... اگر کسی به آلمان دوران هیتلر می رفت ، گمان می کرد به یک کندوی عسل داخل شده که همه به شدت در آن کار می کنند .
يك مثال ديگر مي زنم: شوروي پس از انقلاب اكتبر 1917 و كنار كشيدن از جنگ (امضاي قرار داد با آلمان) به بهاي از دست دادن 30 الي 40 درصد از جمعيت و منابعش ، يك كشور ويران شده بود. درگيري هاي داخلي نيز تمام توان مردم و دولت را گرفته بود. در جريان اين درگيري ها و قحطي پس از جنگ، 13 ميليون تن مردند و توليد صنعتي به 15 درصد سال 1913 رسيده بود. اما استالين با برنامه هاي 5 ساله ي توسعه اش از سال 1928 ، چشم هاي همه را خيره كرد: پس از 2 سال به بيكاري خاتمه داده شد . در برنامه ي دوم ، 500 هزار تراكتور و 500 هزار كومباين و ماشين باري بين كشاورزان توزيع شد و در زماني كوتاه ، 5 ميليون دهقان ، دوره تكنيسيني گذراندند و درصد باسوادان به بالاي 80 درصد رسيد. سيستم كوپني برچيده شد. در 10 سال اول حدود 6 هزار كارخانه جديد شروع به كار كردند و توليدات جدید 80 درصد تمام توليدات را شامل شدند. ... و همه ي اين ها در دو برنامه ي اول 5 ساله انجام شد و با شروع برنامه هاي بعدي، روسيه شروع به تشكيل بزرگترين ارتش جهان با 400 لشگر كرد(بيشتر از مجموع تمام ارتش هاي فرانسه، آلمان، انگليس و ژاپن در آن زمان) ، شروع به اكتشافات فضايي كرد و ... بله تنها در چند سال .
و در ژاپن پس از جنگ نیز، مردم موافقت کردند که روزانه 2 ساعت بیشتر بدون حقوق کار کنند تا کشورشان به این جا رسد .. در حالی که میانگین کار مفید در ایران روزی 39 دقیقه است(بنا بر اعلام بانک جهانی) ... و همه از لحظه ي شروع كار، دنبال راهي هستند كه از زير كار فرار كنند.....
... این است تفاوت ما با آنها ... بعد از گذشت 20 سال از جنگ ، درصد بيكاران سال به سال افزايش مي يابد ... ما هنوز هم در بيشتر اقلام مورد نيازمان وابسته با ديگران هستيم ... در بنزين، مواد پتروشيمي، ماشين آلات سنگين، وسايل الكترونيكي، ميوه و گوشت و مرغ و .. حتي آن تسبيحي كه با آن ذكر مي گوييد هم اگر تسبيح مرغوبي باشد، ساخت تايوان است! و اين واقعيتي تلخ است براي كشوري كه همه ي پتانسيل هاي لازم براي تبديل شدن به يك قطب اقتصادي داراست: جمعيت فراوان، منابع معدني و سوختي بسيار، زمين هاي كشاورزي و ... و ماهايي كه 4-5 سال ديگه به عنوان "مهندس" فارغ التحصيل مي شويم ، هيچ آينده ي شغلي روشني برايمان متصور نيست!
ای کاش مسئولین مملکت، به جای شعارهای رنگارنگ، کمی هم به فکر عمل بودند ...
... يادم مي آيد كه 2 سال پيش يكي از مسئولين عالي رتبه كشورمان به استان هرمزگان رفته بود و در آنجا علت نبود شبكه ي آب شهري در بيشتر اين استان را "كم كاري هاي رژيم پهلوي!!!" اعلام كردند ... و كسي نپرسيد كه "آيا 30 سال كافي نيست؟؟" ...
آري، خدا مرده است ...
خدا چون ديد چگونه بشر بر صليب آويزان است نتوانست اين صحنه را تحمل كند، به طوري كه عشق او به بشر ، جهنم او شد و سرانجام مسبب مرگ او گشت.
هنگام جواني ، اين خداي شرقي ، سخت و منتقم بود و براي خوشامدِ مقربان درگاه خود، جهنمي ساخت. اما در نهايت پير و در نتيجه نرم و آب لمبو و پر از رحم و عطوفت شد و در اين وقت ، بيشتر از يك پدر به يك مادربزرگ شبيه شده بود.
و در گوشه ي اتاق، نزديك به بخاري، و در حال پژمردگي نشسته بود و پاهاي ضعيف و بيزار از دنيا و خسته از اراده كردن را با بي حوصلگي به اين سو و آن سو حركت مي داد تا اينكه روزي از فرط ترحم خفه شد.
... او را روحي مغشوش بود . چقدر وي در حالي كه از فرط خشم نفسش به شماره مي افتاد، از اين كه ما او را خوب نفهميده ايم نسبت به ما غضبناك مي شد! ولي چرا او پاك تر و بي غل و غش تر سخن نمي گفت؟
و اگر خطا از گوش ما بود، چرا او به ما گوش هايي داد كه او را خوب نفهميم؟ اگر ناپاكي در گوش هاي ما بود ، چه كسي اين ناپاكي را در گوش هاي ما جاي داد؟
... چنين گفت زرتشت.
ناتانائيل ، هرگز گذشته را در آينده باز مجوي. از هر لحظه اي تازگي شباهت ناپذير آن را بگير و خوشی هايت را آماده مكن- يا بدان كه بجاي شادي هاي آماده ، شادي "ديگري" ترا به شگفتي خواهد انداخت.
پس تو نفهميده اي كه همه ي خوشبختي در برخورد است و در هر لحظه همچون گداي سر راه خود را به تو معرفي مي كند ...
آندره ژيد - مائده هاي زميني
توجه: اگه کسی از جریانات کتاب اطلاع داره لطفا چیزی رو این جا لو نده تا مزه ی خوندن کتاب برای بقیه از بین نره ... ممنون
نرگس ، جوان زيبارويي بود كه هر روز مي رفت تا زيبايي خود را در درياچه اي تماشا كند. چنان شيفته ي خود مي شد كه روزي به درون درياچه افتاد و غرق شد. در جايي كه به آب افتاده بود ، گلي روييد كه "نرگس" ناميدندش .
وقتي نرگس مرد ، اوريادها - الهه هاي جنگل - به كنار درياچه آمدند كه از يك درياچه آب شيرين ، به كوزه اي سرشار از اشك هاي شور استحاله يافته بود.
اوريادها پرسيدند: «چرا مي گريي؟»
درياچه گفت: «براي نرگس مي گريم.»
اوريادها گفتند :« آه، شگفت آور نيست كه براي نرگس مي گريي ... » و ادامه دادند :«هرچه بود ، با آنكه ما همواره در جنگل در پي اش مي شتافتيم ، تنها تو فرصت داشتي از نزديك زيبايي اش را تماشا كني .»
درياچه پرسيد :«مگر نرگس زيبا بود؟»
اوريادها ، شگفت زده پاسخ دادند: «كي مي تواند بهتر از تو اين حقيقت را بداند؟ هر چه بود، هر روز در كنار تو مي نشست.»
درياچه لختي ساكت ماند. سرانجام گفت:
- «من براي نرگس مي گريم ، اما هرگز زيبايي او را درنيافته بودم.
براي نرگس مي گريم ، چون هر بار از فراز كناره ام به رويم خم مي شد ، مي توانستم در اعماق ديدگانش ، بازتاب زيبايي خودم را ببينم.»
برگرفته از كتاب "كيمياگر" - پائولو كوئليو
این هم فصل های ۲۰ و ۲۱ و ۲۲ کتاب هری پاتر ۷ (هری پاتر و قدیس های مرگبار):
توجه: اگه کسی از جریانات کتاب اطلاع داره لطفا چیزی رو این جا لو نده تا مزه ی خوندن کتاب برای بقیه از بین نره ... ممنون
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
امروز اولین روز بقیه ی عمر شماست . (رابرت گرسیولد)
در ميان كوهساران ، نزديك ترين راه از يك قله به قله ي ديگر است اما براي پيمودن چنين راه كوتاهي ، پاهاي بلند لازم است! (فردريش نيچه)
قوانين احمـقانه!
فلوريدا:
ـ اگر فيلي به پاركومــتري قفـل و زنجير شده است، هزينه پاركينگ با هزينه پارك هر اتومبيل ديگر برابر خواهد بود!
ـ پارك نمودن هرگونه خودروي باري در روبروي خانه ممنوع ميباشـد. مگـر آنكه صاحب خودرو، خانه نداشـته باشـد، كه در اين صورت بلامانع است!
ـ با شهرونداني كه با همراه داشـتن كمتر از 10 دلار به بازارچه شهر ميروند، برخورد خواهد شد!
جورجيا:
ـ بســتن زرافه به دسـتگاه تلفن عمومي و يا لامپ خيابان ممنوع است!
ـ اگر چه انداختن آب دهان از اتومبيل سواري و يا اتوبوس به بيرون برخلاف موازين ميباشـد، ولي شهروندان اجازه دارند آب دهان خود را از خودروهاي باري به بيرون بياندازند!
هاوائي:
ـ وارد كردن سكه در داخـل گوش ممنوع است!
آيداهو:
ـ ماهيگيري بر پشت شــتر يا زرافه ممنوع است!
ـ سوارشدن روي چرخ و فلك در روزهاي يكشــنبه جرم محســوب ميشــود!
ايلينويز:
ـ طبق قانون، افراد از صرف غذا در مكاني كه در حال آتشسوزي ميباشد منع گرديده اند!
ـ جريمه كشتن موش با چوب بيس بال برابر با 1000 دلار است!
ـ شكلك درآوردن براي سگهــا ممنوع است! (براي اسب ها چطور؟!)
اينديانا:
ـ ماموران آتشنشاني موظفند قبل از اعزام به محل آتشسوزي، به مدت پانزده دقيقه به تمرين بپردازند!
كانزاس:
ـ هنگامي كه دو قطار در يك لحظه به تقاطعي ميرســند، هر دو بايد توقف كرده و منتظر باشـند تا قطار ديگر از تقاطع گذر كند! ( گرفتين عمق فاجعه رو؟!)
كنتاكي:
ـ پرتاب تخم مرغ به بلندگوهاي عمومي، يك سال زندان درپي دارد!
لويزيانا:
ـ سرقت «تمسـاح»، تا ده سال محكوميت دارد!
ـ دزدي از بانك و شليك به سوي مامور بانك بوسيله تفنگ آب پاش خلاف قانون است!
ـ در هنگام پرواز، اجازه خارج شدن از هواپيما را نداريد!
مريلند:
ـ همراه بردن شـير (سلطان جنگل! نه از اون خوردنيهاش!) به داخل سالن سينما اكيدا ممنوع است!
مينسـوتا:
ـ افرادي كه اردك يا مرغي را روي سر خود بگذارند، اجازه عبور از مرزهاي ايالتي را ندارند!
ـ صاحبان خانه با شماره پلاكهاي زوج اجازه آبياري باغچه خود را در روزهاي فرد ماه ندارند!
ايالتهاي ديگر:
ـ هركه بر روي ريل قطار نمك بريزد، به مرگ محكوم ميشود!
ـ قرار دادن بســتني قيفـي در جيب عقب شـلوار، تحت هرشرايطي ممنوع است!
ـ براي مردان، تف كردن روي زمين در مقابل جنس مخالف ممنوع است!
ـ دوچرخهسـواري در اسـتخـر اكيدا ممنوع است!
ـ تيراندازي به خرس ممنوع است. همچنين بيدار كردن خرس جهت تهيه عكس يادگاري مورد اشكال است!
ـ خوراندن نوشابه الكلي به گوزنها ممنوع است!
ـ شكسـتن قانون، خلاف قانون است! (نه بابا! )
ـ ميمونها نميتوانند در وان حمام بخوابند!
ـ نپذيرفتن ليوان آب كه به كسي تعارف ميشود خلاف قانون است!
ـ خلاف قانون است براي زن يا مرد بالاي 18 سال اگر هنگام خنديدن نمايان شـود كه بيشـتر از يك دندانشان افتاده است!
ـ مطابق قانون، آموزگاراني كه موهايشان را ميبندند، ارتقاء مقام نخواهند داشـت!
ـ پارس كردن سگها بعد از ساعت 6 بعد از ظهر ممنوع است!
ـ هيچ اتومبيلي بدون راننده نميتواند سريع تر از 60 مايل در ساعت برود!
ـ كسي اجازه پوشيدن پوتين كاوبوي ندارد، مگر اينكه حداقل دو گاو داشـته باشد!
ـ ليس زدن قورباغه ممنوع!
ـ اشخاصي كه به جمع آوري سگهاي ولگرد ميپردازند، بايد با نصب تابلو به مدت سه روز متمادي، سگها را مطلع سازند!
ـ برخورد ناصحيح با موش در ايالت كلرادو ممنوع ميباشـد!
ـ عبور از خيابان در حالي كه روي دو دسـت راه ميرويد ممنوع اسـت!
ـ خلاف قانون است اگر بعد از غروب خورشيد فردي در كنار ساحل عقب عقب راه برود!
===================>>> نظر یادتون نره <<<===================
خطاي مسيح:
بنيان گذار مسيحيت تصور مي كرد كه هيچ چيز جز گناه انسان ها آن ها را رنج نمي دهد؛ و اين خطاي او بود ، خطاي كسی كه خود را بي گناه مي دانست و در اين مورد تجربه اي نداشت!
---------
من ديگر مانند شما حس نمي كنم . اين ابري كه زير پاي خود مي بينم ، اين سياهي و سنگيني كه بر آن مي خندم، براي شما يك ابر طوفاني ست .
شما هرگاه كه مي خواهيد تعالي يابيد به بالا مي نگريد و من به پايين خود نظر مي افكنم ، زيرا هم اكنون تعالي يافته ام. كيست در بين شما كه بتواند هم بخندد و هم تعالي يابد؟
كسي كه كوههاي شامخ را زير پا مي گذارد بر همه ي شدايد اعم از شوخي و جدي مي خندد.
دانايي ما را آزاد، سهمگين و بي اعتنا مي خواهد. او زن است و تنها جنگجويان را دوست دارد.
شما به من مي گوييد :«تحمل زندگي سخت است.» چگونه است كه شما صبحگاهان اين اندازه مغرور بوديد و شب هنگام اين طور حقير جلوه مي كنيد؟
تحمل زندگي سخت است ولي نبايد چنين ضعفي را اقرار كرد! ما همه ، حيوانات باركش و خرهاي نر و ماده ي خوبي هستيم ! ما را چه شباهتي ست به غنچه ي گل سرخي كه حتي از افتادن يك قطره آب بر پيكرش مي لرزد.
سوال امتحان پايان ترم فيزيك دانشگاه كپنهاك دانمارك :
چگونه مي توان با يك فشارسنج ارتفاع يك آسمانخراش را محاسبه كرد؟
پاسخ يك دانشجو : «يك نخ بلند به گردن فشارسنج مي بنديم و آن را از سقف آسمانخراش به سمت زمين مي فرستيم . طول نخ به اضافه طول فشارسنج برابر ارتفاع آسمانخراش خواهد بود. »
اين پاسخ ابتكاري چنان ممتحن را خشمگين كرد كه دانشجو را رد كرد. دانشجو با پا فشاري بر اين كه پاسخش درست است به نتيجه امتحان اعتراض كرد. دانشگاه يك داور مستقل را براي تصميم درباره ي اين موضوع تعيين كرد. داور دانشجو را خواست و به او 6 دقيقه وقت داد تا راه حل مسئله را به طور شفاهي بيان كند تا معلوم شود كه با اصول اوليه فيزيك آشنايي دارد.
دانشجو 5 دقيقه غرق تفكر ساكت نشست. داور به او يادآوري كرد كه وقتش در حال اتمام است. دانشجو پاسخ داد كه چندين پاسخ مناسب دارد اما ترديد دارد كدام را بگويد. وقتي به او اخطار كردند كه عجله كند چنين پاسخ داد:
« اول اينكه مي توان فشارسنج را برد روي سقف آسمانخراش، آن را از لبه ي ساختمان پايين انداخت و مدت زمان رسيدن آن به زمين را اندازه گرفت. ارتفاع ساختمان مساوي يك دوم g ضربدر t به توان دو خواهد بود. اما بيچاره فشارسنج. »
يا « اگر هوا آفتابي باشد مي توان فشارسنج را عمودي بر زمين گذاشت و طول سايه اش را اندازه گرفت و سپس با يك تناسب ساده ارتفاع آسمانخراش را بدست آورد. »
« اما اگر بخواهيم خيلي علمي باشيم ، مي توان يك تكه نخ كوتاه به فشارسنج بست و آنرا مثل يك پاندول به نوسان درآورد، نخست در سطح زمين و سپس روي سقف آسمانخراش. ارتفاع را از اختلاف نيروي جاذبه مي توان محاسبه كرد. »
«يا اگر آسمانخراش پله اضطراري داشته باشد ، مي توان ارتفاع ساختمان را با بارومتر اندازه زد و بعد آن ها را با هم جمع كرد. »
« البته اگر خيلي گير باشيد مي توان از فشارسنج براي اندازه گيري فشار هوا در سقف و روي زمين استفاده كرد و اختلاف آن بر حسب ميلي بار را به فوت تبديل كرد تا ارتفاع ساختمان بدست آيد. »
« ولي چون هميشه ما را تشويق مي كنيد كه استقلال ذهني را تمرين كنيم و از روش هاي علمي استفاده كنيم ، بدون شك بهترين روش آنست كه در اتاق سرايدار را بزنيم و به او بگوييم :اگر ارتفاع اين ساختمان را به من بگويي يك فشارسنج نو و زيبا به تو مي دهم. »
اين دانشجو كسي نبود جز "نيلز بور" ، تنها دانماركي كه موفق شد جايزه نوبل در رشته فيزيك را دريافت كند .
منبع: نسل سوم – روزنامه جام جم
راهکارهای جديد برای تنبلها
.1روزها استراحت كنيد تا شبها بتوانيد راحت بخوابيد.
2. در نزديكي تختتان صندلي راحتي بگذاريد، تا اگر از خواب بيدار شديد، روي آن بنشينيد و استراحت كنيد.
.3 خوابيدن به نشستن، نشستن به ايستادن، ايستادن به راه رفتن الويت دارد.
.4جايي كه مي توانيد بنشينيد چرا مي ايستيد.
5. كار امروز را به فردا موكول كنيد و كار فردا را به پس فردا.
6. اگر حس كار كردن به شما دست داد، كمي صبر كنيد.
آنكه نمي خواهد از زمره ي عوام باشد بايد به آنچه هست خرسند نباشد. مثل اعلاي نجابت و آخرين حد مرد برتر آن است كه هدفي بجويد كه بر ديگران و حتي مخصوصا بر خويشتن درشت و سخت باشد؛ مقصدي بخواهد كه به خاطر آن هر چه از دستش برآيد، بجز خيانت بر دوستان، بكند.
------------
باور كنيد ، راز تحقق بيشترين باروري از زندگي و كسب عظيم ترين تمتع از آن عبارت است از زيستن در خطر .
شهرهاي خود را در پاي كوه آتشفشان "وزو" بنا كنيد. كشتي هاي خود را به درياهاي بكر گسيل داريد. با خود و با همنوعان خود در جنگ بسر ببريد. اي جويندگان دانش، اي عارفان ، تا زماني كه نمي توانيد بر خود مسلط شويد و مالك خويش باشيد ، بايد به غارت و فتح بپردازيد .
سلام
دفترچه های کنکور امسال هم منتشر شد ... مطالبی رو که به دانشگاه ما مربوط می شد رو این جا آوردم ... خودتون بخونین و قضاوت کنین ...
چند نکته:
ـ پذیرش دوره ی روزانه از تعداد حدود ۲۶۰۰۰ به ۲۱۰۰۰ نفر تقلیل یافت که در نوع خودش عجیبه ... البته تعداد پذیرش غیر انتفاعی و پیام نور به ارقام نجومی رسیده ... هر شهری ۴-۵ تا موسسه ی غیر انتفاعی داره که سر جمع ۱۴۰ تا در کل ایران میشه!!!
ـ دانشگاه ما امسال دانشجوی شبانه نمی گیره ... که یه جور عقب گرده وحشتناکه
ـ بعد از اینکه در دفترچه ی کنکور کارشناسی ارشد نوشته شد که "خوابگاه نداریم" و دانشگاه ما تنها دانشگاه ایران بود که این کار رو انجام داد ٬ این مورد در دفترچه ی کنکور کارشناسی هم دیده می شه ...
متن عکس بالا:
دانشگاه صنعت آب و برق (شهید عباسپور) - وابسته به وزارت نیرو :
۱ـ وزارت نیرو از بابت بورس و استخدام و اشتغال به کار دانش آموختگان این دانشگاه هیچ گونه تعهدی ندارد.
۲ـ در هر رشته ۲۰ ٪ ظرفیت به خواهران اختصاص دارد.
۳ـ این دانشگاه امکان تأمین مسکن و خوابگاه برای دانشجویان اعم از خواهران و برادران را ندارد.
۴ـ دانشجویان از امکانات کمک آموزشی در حد امکان مشابه سایر مراکز آموزش عالی کشور و یک وعده غذا (۵ روز در هفته) برخوردار می باشند.
توجه: اسامی رشته ها در دفترچه امسال٬ بر حسب حروف الفباست ... اینه که برق رو جلوتر از مکانیک نوشتن...
همون طور که قول داده بودم لینک دانلود فصل های ۱۲-۱۹ کتاب هری پاتر ۷ (هری پاتر و قدیس های مرگبار) رو این جا میذارم:
توجه: اگه کسی از جریانات کتاب اطلاع داره لطفا چیزی رو این جا لو نده تا مزه ی خوندن کتاب برای بقیه از بین نره ... ممنون
گروه ۹۹
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد .
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم . تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم . ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم . بدین سبب من راضی و خوشحال هستم .
پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد . نخست وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست . اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است .
پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟
نخست وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید چند کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید . به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست .
پادشاه بر اساس حرفهای نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند .
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید . با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد . با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت . آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و د آنها را شمرد . 99 سکه ؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است . بارها طلاها را شمرد . ولی واقعا 99 سکه بود . او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست . فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست ؟ شروع به جستجوی سکه صدم کرد . اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد . اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد .
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند .
تا دیروقت کار کرد . به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند . . آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند . او فقط تا حد توان کار می کرد .
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید .
نخست وزیر جواب داد : قربان ، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درامد . اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند . تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند . آنان می خواهند هر چه زودتر " یکصد " سکه را از آن خود کنند . این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد . آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه 99 نامیده می شوند .
سلام
"قلعه حيوانات" كتاب واقعا خوبي بود چون جا براي بحث ، زياد داره ..
نقدي كه علي جان نوشته بود بسيار گويا و كامل بود ... اول يه شبهه رو مطرح مي كنم و بعد يه نكاتي رو هم اضافه مي كنم .. البته با اجازه ي ايشون :
====» علي جان نوشته كه ميجر پير همون لنين هست .. ولي من این رو قبول ندارم . درسته كه قرار نيست داستان دقيقا وقايع اون موقع رو بيان كنه ولي من بين اين كه ميجر پير لنين هست يا كارل ماركس ، هنوز مرددم . چند تا دليل رو ميارم ... اميدوارم شما در رفع اين مشكل كمكم كنيد:
دلايل ماركس بودن ميجر:
- ميجر اهالي رو به انقلاب دعوت كرد اما خودش چند ماه قبل مرده بود و بنابراين نمي تونه لنين باشه ، چون لنين مدت ها (از سال 1903) براي انقلاب كوشيد و رهبر اصلي انقلاب بود و 7 سال هم رهبري جامعه رو به عهده داشت . ولي ماركس كه مدت ها پيش مرده بود و فقط عقايدش در بين مردم بود مطابق با ميجره .
- اسنوبال و ناپلئون انديشه هاي خود را از ميجر ميگيرند در حالي كه تروتسكي و استالين به هيچ وجه انديشه هايشان برگرفته از لنين نبود . درسته كه استالين خود رو هميشه سرسپرده ي لنين نشون مي داد اما تروتسكي در ابتدا رقيب لنين بود و رهبري حزب منشويك ها رو به عهده داشت. اما اگه ميجر همون ماركس باشه مطابقت مي كنه چون همه ي سوسياليست هاي اون موقع مستقيما از عقايد ماركس استفاده مي كردند.
...
بعد از كلي فكر به اين نظر رسيدم كه ميجر پير نه لنينه و نه ماركسه ، بلكه يه شخصيت مجازيه؛ هرچند بيشتر شبيه به لنينه .
.........
چند سوال هم دارم: سکوئیلر خوک ٬ بنجامین الاغ ٬موریل بز و مالی مادیان سفید نماد چه کسانی هستند؟
.........
خب چند تا نكته رو هم من اضافه ميكنم:
(((بقیه در ادامه مطلب)))
ادامه مطلب>>>
چند وقته که تب هری پاتر همه جا رو گرفته و من هم که می دونم "هری پاتر" در بین دوستانمون طرفدارای زیادی داره ترجمه ی فصل های ۱ تا ۱۱ هری پاتر ۷ (هری پاتر و قدیس های مرگبار/مرده وار) رو این جا می ذارم ... در آینده بقیه ش رو هم می ذارم ...
توجه: اگه کسی از جریانات کتاب اطلاع داره لطفا چیزی رو این جا لو نده تا مزه ی خوندن کتاب برای بقیه از بین نره ... ممنون
مطالبي که مي خونيد مکالمات تلفني واقعي ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مايکروسافت در انگلستان هست
*
مرکز مشاوره : چه نوع کامپيوتري داريد؟
مشتري : يک کامپيوتر سفيد...
*
مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم
مرکز : سعي کردين دکمه رو فشار بدين؟
مشتري : آره، ولي اون واقعاً گير کرده
مرکز : اين خوب نيست، من يک يادداشت آماده مي کنم...
مشتري : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درايو ... هنوز روي ميزمه .. ببخشيد ...
*
مرکز : روي آيکن My Computer در سمت چپ صفحه کليک کن.
مشتري : سمت چپ شما يا سمت چپ من؟
*
مرکز : روز خوش، چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : سلام ... من نمي تونم پرينت کنم.
مرکز : ميشه لطفاً روي Start کليک کنيد و ...
مشتري : گوش کن رفيق؛ براي من اصطلاحات فني نيار! من بيل گيتس نيستم، لعنتي!
*
مشتري : سلام، عصرتون بخير، من مارتا هستم، نمي تونم پرينت بگيرم. هر دفعه سعي مي کنم ميگه : «نمي تونم پرينتر رو پيدا کنم» من حتي پرينتر رو بلند کردم و جلوي مانيتور گذاشتم ، اما کامپيوتر هنوز ميگه نمي تونه پيداش کنه...
*
مشتري : من توي پرينت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
مرکز : آيا شما پرينتر رنگي داريد؟
مشتري : نه.
*
مرکز : الآن روي مانيتورتون چيه خانوم؟
مشتري : يه خرس Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خريده.
*
مرکز : و الآن F8 رو بزنين.
مشتري : کار نمي کنه.
مرکز : دقيقاً چه کار کردين؟
مشتري : من کليد F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتيد، ولي هيچ اتفاقي نمي افته...
*
مشتري : کيبورد من ديگه کار نمي کنه.
مرکز : مطمئنيد که به کامپيوترتون وصله؟
مشتري : نه، من نمي تونم پشت کامپيوتر برم.
مرکز : کيبوردتون رو برداريد و 10 قدم به عقب بريد.
مشتري : باشه.
مرکز : کيبورد با شما اومد؟
مشتري : بله
مرکز : اين يعني کيبورد وصل نيست. کيبورد ديگه اي اونجا نيست؟
مشتري : چرا، يکي ديگه اينجا هست. اوه ... اون يکي کار مي کنه!
*
مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست.
مشتري : اون 7 هم با حروف بزرگه؟
*
يک مشتري نمي تونه به اينترنت وصل بشه...
مرکز : شما مطمئنيد رمز درست رو به کار برديد؟
مشتري : بله مطمئنم. من ديدم همکارم اين کار رو کرد.
مرکز : ميشه به من بگيد رمز عبور چي بود؟
مشتري : پنج تا ستاره.
*
مرکز : چه برنامه آنتي ويروسي استفاده مي کنيد؟
مشتري : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتي ويروس نيست.
مشتري : اوه، ببخشيد... Internet Explorer
*
مشتري : من يک مشکل بزرگ دارم. يکي از دوستام يک Screensaver روي کامپيوترم گذاشته، ولي هربار که ماوس رو حرکت ميدم، غيب ميشه! (عمق فاجعه!!!!!)
*
مرکز : مرکز خدمات شرکت مايکروسافت، مي تونم کمکتون کنم؟
مشتري : عصرتون بخير! من بيش از 4 ساعت براي شما صبر کردم. ميشه لطفاً بگيد چقدر طول ميکشه قبل از اينکه بتونين کمکم کنيد؟
مرکز : آآه..؟ ببخشيد، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتري : من داشتم توي Word کار مي کردم و دکمه Help رو کليک کردم بيش از 4 ساعت قبل. ميشه بگيد کي بالاخره کمکم مي کنيد؟
*
مرکز : چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : من دارم اولين ايميلم رو مي نويسم.
مرکز : خوب، و چه مشکلي وجود داره؟
مشتري : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوري دورش دايره بذارم؟
تو بايد خود را به فضيلت ستون برساني . ديده اي چگونه ستون ، هرقدر بلندتر ميشود زيباتر و ظريف تر شده و در باطن نيرومندتر مي گردد و بيشتر قدرت تحمل بار را پيدا مي كند .
----------------------
آن گاه كه آب تخته پوش است ، آن گاه كه پل ها و نرده ها از فراز رود بَرمي جَهند ، به راستي ، كسي باور ندارد سخن آن كس را كه مي گويد :«همه چيز روان(در گذر) است.»
ساده لوحان مي گويند: «چه؟ همه چيز روان است؟ پس پل ها و نرده ها بر فراز رود چيستند؟»
« بر فراز رود همه چيز پابرجاست ، همه ي ارزش ها ، پل ها ، مفهوم ها ، تمامي "نيك" و "بد" ؛ همه پابرجايند! »
اما چون زمستانِ سخت ، اين رام كننده ي حيوانِ رود ، دررسد ، با ديدن رود يخ زده مي گويند: «همه چيز در بنياد ، ساكن و بي حركت است! »
اما در بهار ، بادِ گُدازنده (ذوب كننده) بر ضد اين وعظ مي كند! باد گدازنده ، نره گاوي ست ژيان ، ويرانگري كه يخ را با شاخ خشمگينش مي شكند و يخ ، پل ها را!
برادران ، آيا اكنون همه چيز روان نيست؟ آيا پل ها و نرده ها همه در آب فرو نيفتاده اند؟ ديگر چه كسي مي تواند به "نيك" و "بد" درآويزد؟
«واي بر ما! درود بر ما! باد گدازنده مي وزد! » برادران ، در همه جا چنين فرياد كنيد.
عجیب ترین انسان های دنیا به ترتیب:
1. یک تایوانی که بیش از سی سال است که نخوابیده است ظاهرا این بی خوابی طولانی تاثیری هم بر سلامتی اش نداشته است.
2. یک مرد هندی که برادر دوقلو اش را حامله بود. یکی از عجیب ترین موارد پزشکی که یک از دو جنین در داخل رحم در دیگری مدفون شده است.
۳. یک سرباز ژاپنی که حتی پس از پایان جنگ جهانی دوم از ترس آمریکایی ها ۲۸ سال در خفا زندگی می کرد.
۴. مهران کریمی ناصری (یک پناه جوی ایرانی) که از سال ۱۹۸۸ در فردوگاه دو گل پاریس زندگی میکند و از آن بیرون نیامده است. ظاهرا فیلم ترمینال که در سال ۲۰۰۴ ساخته شده بود و تام هنکس در آن بازی می کرد با الهام از مهران کریمی ناصری بوده است.
۵. یک سیاستمدار که فکر میکند خدا و مسیح است و تصمیم دارد دنیا را با رسیدن به مدارج سیاسی تغییر دهد. او قایل به یکی بودن دین و سیاست است و میخواهد قوانین سازمان ملل را تغییر بدهد و ... (نخیر احمدی نژاد نیست!) این سیاستمدار ژاپنی است.
۶. بیهاری هندی که در سال ۱۹۷۶ رسما مرده اعلام شده بود و او ۱۸ سال با دولت و بوروکراسی هند جنگید تا ثابت کند که زنده است. ظاهرا عمویش با رشوه او را رسما کشتانده بوده است تا زمینش را تصاحب کند. بعدا معلوم شد که حداقل صد نفر دیگر هم سرنوشت او را دارند.
۷. دیوید ایکه بریتانیایی معتقد است جهان را کسانی اداره میکنند که از نسل خزندگانند. به نظر او این افراد تمایلات کودک آزاری و شیطانگرایانه دارند. او الیزابت دوم و جرج بوش را از نسل خزندگان قدیم میداند و در کتابهایش (۱۵ کتاب) سعی میکند این افراد را معرفی و جهان را از دست آنها نجات دهد.
۸. الن بادن آمریکایی که از سال ۱۹۹۰ خود را به به پاپی انتخاب کرده است. او و طرفدارنش انتخابات واتیکان را به رسمیت نمی شناسند. الن را ۶ نفر از جمله والدینش با پاپی برگزیدند. او همچنان به کارش ادامه میدهد.
۹. ناکاماتسو مخترع ژاپنی که بیش از ۳۰۰۰ اختراع داشته (از جمله فلاپی دیسک). او در ۳۴ سال گذشته از تمام غذاهایی که خورده عکس گرفته و آن را تجزیه تحلیل کرده. او میخواهد ۱۴۰ سال زندگی کند.
۱۰. میشل لوتیتوی فرانسوی همه چیز می خورد از تلویزیون گرفته تا دوچرخه از آهن گرفته تا شیشه و پلاستیک و ... البته اگر آن شی کمی بزرگ باشد خوردنش نیز طول می کشد. مثلا دو سال طول کشید (1978 تا 1980) که او توانست یک هواپیما را بخورد!
مأخذ
.jpg)
(((بقیه در ادامه مطلب)))
===================>>> نظر یادتون نره <<<===================
ادامه مطلب>>>
روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد:
استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟
فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.به آن دانشجو گفتم:
جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.
پروفسور محمود حسابي
سلام
همون طور كه وعده داده بودم شروع به نوشتن گفتارهاي نيچه كردم . بهتر ديدم كه ابتدا مقدمه ي نيچه بر كتاب "دجال" را بگذارم كه به معرفي "مخاطبان" اش مي پردازد ، سپس " نيش مار" مي آيد .
با نظرات ، سوالات و نكات خود در قسمت نظرها، مرا خوشحال خواهيد كرد ...
مقدمه کتاب دجال:
اين كتاب از آنِ چند تني بيش نيست. شايد هيچ يك از آنان هنوز حتي به دنيا نيامده باشد. احتمالا آن ها خوانندگاني هستند كه زرتشت مرا درمي يابند.
چگونه مجاز بودم خود را به كساني محدود كنم كه امروز برايشان گوش هاي شنوايي وجود دارد ؟فقط پس فردا از آنِ من است . زندگاني بعضي كسان پس از مرگشان آغاز مي شود.
شرايطي كه در آن كسي مرا مي فهمد و سپس الزاما درمي يابد ، نيك مي شناسم. بشر بايد در امور معنوي تا حد خشونت شرافتمند باشد تا جدّ مرا تحمل كند و شور مرا . بشر بايد به زندگاني در كوهساران و به ديدن پرچانگي هاي بي دوام و نكبت آور سياست و غرور ملي در زير پاي خويش ، خوگر شود. بشر بايد بي اعتنا شده باشد و نبايد هرگز از خود بپرسد كه حقيقت ، سودمند يا فاجعه است .
قدرتي كه مسائلي را برتري مي دهد كه امروز كسي براي روبرو شدن با آن ها چندان كه بايد دلير نيست : جرأت براي ممنوع ، آمادگي مقدّر از پيش براي مسائل بغرنج ، آزموني از هفت خوان تنهايي . گوش هاي نو براي موسيقي هاي نو ، ديدگاني نو براي دورترين چيزها و وجداني نو براي حقيقت هايي كه تاكنون گنگ مانده اند. لگام زدن به نيرو و اشتياق خويش . حرمت به خويش ، عشق به خويشتن ، آزادي مطلق همراه با احترم به خود ...
آري ، تنها اينان خوانندگان من اند ، خوانندگان مُحق من ، خوانندگان مقدّر من ؛ بقيه چه اهميتي دارند؟ بقيه فقط آدميانند . بشر بايد در زورمندي و در شكوهمندي روح و در تحقير ، برتر از آدميان باشد .
- - - - - - - - - - - - -
نيش مار:
زرتشت روزي از گرما در زير انجير بُني خفته بود و دست ها را بر چهره نهاده ، كه ماري دررسيد و گردن اش را گزيد ، چنان كه زرتشت از درد فرياد كرد . چون دست از چهره برگرفت ، مار را ديد. مار، چشمان زرتشت را بشناخت و ناشيانه به خود پيچيد و رو در گريز نهاد.
زرتشت گفت: « مرو كه هنوز سپاست نگفته ام! تو مرا بهنگام از خواب برخيزاندي. من هنوز راهي دراز در پيش دارم. » مار غمين گفت: « راهي چندان در پيش نداري. زهر من كشنده است. » زرتشت لبخندي زد و گفت: «كجا اژدهايي از سم ماري مرده است؟! بيا زهرت را بازگير! تو نه چندان توانگري كه آن را به من بخشي. » آن گاه مار ديگر بار بر گردن او افتاد و زخمش را مكيد .
چون زرتشت روزي اين سرگذشت را با شاگردان حكايت كرد ، پرسيدند: «زرتشت ، حكمت حكايت تو چيست؟» زرتشت در اين باب چنين پاسخ داد:
نيكان و عادلان مرا دشمن اخلاق مي دانند . حكايت من ضد احكام اخلاق است .
اگر دشمني داريد ، بدي اش را با نيكي پاسخ نگوييد كه شرمسار مي شود. به جاي آن گواهي دهيد كه با اين عمل در حق شما نيكي كرده است.
خشم گرفتن به از شرمسار كردن! و اگر نفرينتان كنند ، خوش ندارم كه در برابر دعا كنيد. شما نيز نفريني كنيد!
و اگر بيدادي بزرگ بر شما روا دارند ، شما نيز بي درنگ پنج بيدادِ كوچك كنيد. هولناك است ديدار كسي كه بيداد بر او زور مي آورد .
اندكي كين خواهي انساني تر است از هيچ [كمي انتقام با روح بشر سازگارتر است تا انتقام نگرفتن]. كيفرتان را دوست نمي دارم اگر بزهكار را حقي و شرفي نباشد.
بي حق دانستنِ خويش بزرگ وارانه تر است از برحق دانستن ، به ويژه آن گاه كه حق با تو باشد؛ اما بهرِ اين كار بايد چندان كه مي بايد ، توانگر بود ...
چنين گفت زرتشت.
===================>>> نظر یادتون نره <<<===================
مترجم كتاب را خیلی خوب نقد كرده . چند نكته رو هم من اضافه مي كنم:
در آغاز داستان متوجه مي شويم كه سقراط در جنگي شركت مي كند كه هيچ نفعي در آن ندارد و اين در اكثر جنگ ها صادق است . او عضو سواره نظام است و بايد حمله ي دشمن را دفع كند در حالي كه سردار ، عضو سواره نظام است و امنيتش بيشتر ... بنابراين ، تضاد طبقاتي در جنگ نيز بيداد مي كند...
چيزي كه از صحنه هاي جنگ مي فهميم اين است كه حرف زدن در باره ي جنگ يك چيز است و جنگيدن چيز ديگر ؛ گاه نتيجه جنگ با حوادث اتفاقي رقم مي خورد .
در آتن آن روز به تفكر بهايي داده نمي شد ولي يك جنگجو را قهرمان محسوب مي كردند.
و در آخر ، كشمكش سقراط با خودش بر سر راست گفتن يا نگفتن ، به زيبايي به تصوير كشيده شده است .
اين شعر كانديد شعر سال 200۶ اثر يك پسر سياه پوست :
وقتي به دنيا آمدم سياه بودم. وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم.
وقتي جلو افتاب ميرم باز هم سياهم. وقتي ميترسم هم سياهم. وقتي سردمه سياهم.
وقتي مريضم باز هم سياهم . وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود.
تو اي دوست سفيدمن وقتي به دنيا آمدي صورتي بودي وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي
وقتي جلو افتاب ميري قرمزميشي. وقتي ميترسي زرد ميشي
وقتي مريضي سبز ميشي .وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي
وتو به من ميگي رنگين پوست.
===================>>> نظر یادتون نره <<<===================
به جاي مقدمه:
از آشنايي من با " نيچه " ، هنوز يكسال نمي گذرد اما او در اين مدت كوتاه چنان تاثيري در من گذاشته است كه از بيان آن واقعا عاجزم .
بنابر ديني كه در خود نسبت به " نيچه " احساس مي كنم ، تصميم گرفتم او و عقايدش را به شما دوستان عزيز معرفي كنم . مقاله اي كه در ذيل مي آيد ، معرفي كوتاهي بر زندگي و افكار آن فيلسوف شهير و آن "بنيانگذار تفكر نو در جهان معاصر" است . سعي من بر آن بوده كه با زباني روان به بيان عقايد او بپردازم گرچه خود او نيز همواره از زباني روان و شاعرانه استفاده مي كرد .
اميدوارم بتوانم با اين حركت ، گامي هرچند ناچيز ، در جهت كمك به انديشيدن بردارم .
قصد دارم هر هفته يكي از گفتارهاي برگزيده ي نيچه را در اين جا در بخش جدید "فلسفه و اندیشه" بياورم. براي پيمودن چنين راه دشواري نيازمند نظرات و انتقادات شما دوستان عزيز هستم . باشد كه مقبول افتد ...
« مي خواهم بشريت را به تصميم هايي وادارم كه به سراسر آينده بستگي دارد. شايد چنين پيش آيد كه همه هزاره ها، والاترين عهد و پيمان هاي خود را بنام من ببندند. »
" نيچه "
نگاهي به زندگي و افكار نيچه
چرا نيچه ؟
آيا اگر نيچه زاده نمي شد، جهان امروز ما چنين مي بود كه هست؟ پاسخ بسياري از اهل انديشه قطعآ منفي خواهد بود. ازنگاه آنان نيچه احتمالآ جزو نخستين ده انديشمندي خواهد بود كه در آفريدن جهاني نو به سبك امروزي نقش به سزايي داشته است. اگر بر آن شويم كه ميزان تاثيرگذاري و نفوذ نيچه بر جريان هاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي قرن بيستم را بسنجيم، از ميان فلاسفه تنها ماركس قدرت رقابت با او را خواهد داشت.
نيچه را فيلسوف هزاره ها دانسته اند، چنان كه آندرو مالرو در اين باره مي نويسد: ‹‹تمام انديشه هاي بنيادي قرن بيستم يا از آن ماركس است يا نيچه.››
او فيلسوف محبوب ناسيونال سوسياليست ها (نازي ها) و فاشيست ها بود . روانشناسي جديد (مكتب يونگ و فرويد ) و زبان شناسي و ادبيات آلمان مديون اوست . او پدر اگزيستانسياليسم و پست مدرنيسم است .
متفكران و نويسندگاني چون ژان پل سارتر ، هايدگر ، ويليام فاكنر ، آلبركامو ، توماس مان، هرمان هسه، فوكو ، آندره ژيد ، ياسپرس ، پير آندللو ، برنارد شاو، دي اچ لارنس و استريند برگ و ... عميقا تحت تاثير اويند .
حتي اگر از تاثير و زبان نيچه چشم بپوشيم- به گفته يكي از استادان فلسفه - تصور ناپذير است كه كسي عميقآ نيچه را بخواند و سپس همان آدمي شود كه پيش از آن بوده است؛ چون- باز به قول همين استاد- او نه تنها فيلسوف فيلسوفان، بلكه فيلسوفي براي كساني است كه فلسفه نمي دانند.
و سر انجام مهم ترين دليل براي آنكه نيچه بخوانيم اين است كه او نه انديشه ها كه انديشيدن را مي آموزاند. او ياري مان مي دهد كه آن شويم كه مي توانيم و بايد باشيم. او ما را به فراسوي نيك وبد مي برد و با گفتاري نغز و شيرين آنچه ديگران در يك كتاب مي گويند و يا حتي در يك كتاب هم نمي توانند بگويند در ده جمله مي گويد.
نيچه نه تنها با واژه ها مي انديشيد كه با آنها زندگي مي كرد. او با انديشه هايي زيست كه ديگران مي هراسيدند بدان بينديشند، و از پرتگاهي پريد كه ديگران مي ترسيدند بدان بنگرند. او نه تنها بي باك زيست كه بي باك انديشيد و بي باك سخن گفت.
در چند شاخه به معرفي نيچه مي پردازم:
زندگي و آثار نيچه تنهايي ، نبوغ و جنون نيچه
چنين گفت زرتشت مرگ خدا
ابر انسان (ابر مرد) بازبيني جدول ارزش هاي اخلاقي
نيچه و نيهيليسم (پوچ گرايي) بازگشت جاودان (بازگشت ابدي)
اراده قدرت نيچه ، زنان و فمينيسم
((( بقيه در ادامه مطلب )))
===================>>> نظر یادتون نره <<<===================
ادامه مطلب>>>
فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است ، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم !
در اينصورت كره زمين مانند فردي 46 ساله خواهد بود!
هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره ي سالهاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده اي داريم !
اما اين را ميدانيم كه در سن 42 سالگي ، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده اند.اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود ! يعني زمين آنها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد .
در اوايل هفته ي پيش ميمون هاي آدم نما به آدمهاي ميمون نما تبديل شدند! و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت .
انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است !!!
بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي گذرد و...
حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره ي 46 ساله آورده است !!!
او طي 40 دقيقه ي بيولوژيكي از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است .
او خودش را به نسبتهاي سرسام آوري زياد كرده ، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است!سوختهاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است!
و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير! ايستاده و به اين حمله ي برق آسا نگاه می کند.
===================>>> نظر یادتون نره <<<===================
سوالی رو که در پایین مشاهده می کنید و یک تست روانشناسی CSI:Crime Scene Investigation است. متن را با دقت بخوانید، تک تک کلمات در جواب نهایی تاثیر دارند:
یک زن در مراسم ختم مادر خود، مردی را می بیند که قبلا او را نمی شناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است و در همان جا عاشق او می شود. اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد. به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است؟
چند دقیقه با خود فکر کنید
پاسخ صحيح در ادامه مطلب نوشته شده
ادامه مطلب>>>

فكر مي كنيد وقتي محمدرضا شاه فرح رو عقد كرد چه مقدار مهريه بهش داد؟
اول يه حدس بزنيد... بعد صفحه چهارم عقدنامه رو ((در ادامه مطلب)) نگاه كنيد.
===================>>> نظر یادتون نره <<<===================
ادامه مطلب>>>





