بیا یک شب که برفی سخت می بارد
سپیدی تا افق ها میرود همراه تاریکی
خدا از لطف می پوشد تن لخت درختان را
میان جامه ای دیبا سفید و دلکش و زیبا
و دنیا بر تن خود می کشد رخت عروسان را
من تو در کنار هم
جدا از شهر و از غوغای انسان ها
بری از رنج و حرمان ها
بنوشیم از لبان هم شراب بوسه ی شیرین
زبان دیده بگشاییم و در دنیای خاموشی
برای سال دیگر توشه گیریم از نگاه هم
بیا یک شب که برفی سخت می بارد
دوباره چون دو آهوی بیابانی
شبی را تا سحرگاهان
به کنج خلوتی گرم از وجود هم
به پا سازیم سالگرد عشق دیرین را
"هما میرافشار"

زندگي
زندگي يعـني چکيـدن، همچـو شمع از گرمي عشـق
زندگي يعـني لطافـت، گم شدن در نرمي عشـق زندگي يعـني دويـدن، بي امان در وادي عشـق رفتـن و آخــر رسيــدن، بر درآبادي عشـق مي توان هر لحظه هر جا، عاشق و دلـداده بودن پر غـرور چون آبشاران، بودن اما ساده بودن مي شود انـدوه شب را، از نگاه صبح فهمـيد يا به وقت ريزش اشک، شادي بگـذشته را ديـد مي تـوان در گريه ابر، با خيال غـنچه خـوش بود زايـش آيـنده را در، هر خـزاني ديـد و آسـود

با تو بودن خوبست
و کلام تو
مثل بوی گل در تاریکی است
مثل بوی گل در تاریکی وسوسه انگیز است
بوی پیراهن تو
مثل بوی دریا نمناکست
مثل باد خنک تابستان
مثل تاریکی خواب انگیزست
گفتگو با تو
مثل گرمای بخاری و نفس های بلند آتش
می برد چشم خیالم را
تا بیابان های دورترین خاطره ها
که در آن گنجشکان بر سنبل گندم ها
اهتزازی دارند
که در آن گل ها با اختر ها رازی دارند
نوشخند تو
می برد گرگ نگاهم را
تا چراگاه چالاکترین آهو ها
می برد آرزوی دستم را
تا نهان مانده ترین گوشه اندام تو
این پهنه پاک زیبا
مثل دریایی تو
انده انگیز و غرور آهنگ
مثل دریای بزرگ بوشهر
که پر از زورق آزاد پریشانگرد است
مثل زورق پر از مرد است
مثل ساحل که پر از آواز ست
مثل دشتستان
که بزرگ و بازست
تو ظریفی
مثل گلدوزی یک دختر عاشق
که دل انگیز ترین گلها را
روی روبالشی عاشق خود می دوزد
با تو بودن خوبست
تو چراغی من شب
که به نور تو کتاب تن تو
و کتاب دل خود را که خطوط تن توست
خوش خوشک می خوانم
تو درختی من آب
من کنار تو آواز بهاران را
می خندم و می خوانم
می گریم و می خوانم
با تو بودن خوبست
تو قشنگی
مثل تو مثل خودت
مثل وقتی که سخن می گویی
مثل هر وقت که برمی گردی از کوچه به خانه
مثل تصویر درختی در آب
روی کاشانه در چشمان منتظرم می روئی
"نیما یوشیج"

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری، نه ز دیار و دیاری، باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ ای
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
"مهدی اخوان ثالث"

مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من، دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا، جان دلیر است مرا
زهره شیر است مرا، زهره تابنده شدم
گفت که: دیوانه نئی، لایق این خانه نئی
رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که: سرمست نئی، رو که از این دست نئی
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که: تو کشته نئی، در طرب آغشته نئی
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که: تو زیرککی، مست خیالی و شکی
گول شدم،هول شدم، وز همه بر کنده شدم
گفت که: تو شمع شدی، قبله این جمع شدی
جمع نیم، شمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که: شیخی وسری، پیشرو و راه بری
شیخ نیم، پیش نیم امر تو را بنده شدم
گفت که: با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو، راه مرو رنجه مشو
زآنکه من از لطف و کرمسوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن، از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم، ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشید توئی،سایه گه بید منم
چون که زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
تابش جان یافت دلم، وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم، دشمن این ژنده شدم
صورت جان وقت سحر، لاف همی زد ز بطر
بنده و خربنده بدم، شاه و خداونده شدم
شکر کند خاک دژم، از فلک و چرخ بخم
کز نظر و گردش او نور پذیرنده شدم
شکر کند چرخ فلک، از ملک و ملک و ملک
کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم، چرخ دوصد تاه شدم
یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
از توام ای شهره قمر، در من در خود بنگر
کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم
"مولانا"
يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگلی جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم. زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد! حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متأسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه! زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد! نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولي فرشته ها زن هستند!!!
داد نزن جونم!!
استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند ميکنند و سر هم داد ميکشند؟ شاگردان فکر کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست ميدهيم. استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد ميزنيم؟ شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟ آنها سر هم داد نميزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند. چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز ميشوند و فقط به يکديگر نگاه ميکنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای
نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا، شاید خطا کردم
و تو، بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش، غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو، آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو، تمام هستی ام از دست خواهد
رفت
کسی حس کرد من بی تو، هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد...
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
" مریم حیدرزاده"

زیرا اگر گناه من این بود ، از تو بود
هرگز نخواستم که ترا سرزنش کنم
اما ترا به راستی از زادن چه سود ؟
در دل مگو که از تو و رنج تو آگهم
هرگز مرا چنانکه خودستی گمان مدار
هرگز فریب چهره ی آرام من مخور
هرگز سر از سکوت مدامم گران مدار
من آتشم که در دل خود سوزم ای دریغ
من آتشم که در تو نگیرد شرار من
دردم یکی نبود که زودش دوا کنی
آن به که دل نبندی ازین پس به کار من
مادر ! من آن امید ز کف رفته ی توام
کز هر چه بگذری ، نتوانی بدو رسید
زان پیشتر که مرگ تنم در رسد ز راه
مرگ دلم ز مردن صد آرزو رسید
هر شب که در به روی من آهسته وا کنی
در چشم خوابناک تو خوانم ملامتت
گویی به من که باز چه دیر آمدی ، چه دیر
بس کن خدای را که تبه شد سلامتت
از بیم آنکه رنج ترا بیشتر کنم
می خندمت به روی و نمی گویمت جواب
مادر! چه سود ازین که بهم ریزم این سکوت ؟
مادر ! چه سود از این که براندازم این نقاب ؟
تا کی بدین امید که ره در دلم بری
بندی نگاه خود به نگاه خموش من ؟
تا کی همین که حلقه به در آشنا کنم
آهنگ گامهای تو آید به گوش من ؟
مادر ! من آن امید ز کف رفته ی توام
درد مرا مپرس و گناه مرا ببخش
دانی ، خطای بخت من است آنچه می کنم
پس این خطای بخت سیاه مرا ببخش
مادر ! تو بی گناهی و من نیز بی گناه
اما سزای هستی ما ، در کنار ماست
از یکدگر رمیده و بیگانه مانده ایم
وین درد ، درد زندگی و روزگار ماست
"نادر نادرپور"

اسیر
تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میله ها هر صبح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی
لبش با بوسه می آید به سویم
اگر ای آسمان خواهم که روزی
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر که من مرغی اسیرم
من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را
"فروغ"

اگـر آن تـرک شیرازی بـه دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بـخارا را
صائب تبریزی
اگـــر آن تـــرک شـیرازی بـــه دست آرد دل مـــــا را
بــه خــال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نــه چـون حـافظ کـه می بخشد سمرقند و بـخارا را
شهریار تبریزی
اگـــــر آن تــــــرک شیرازی بـــه دست آرد دل مــــا را
بـــه خـــال هـنـدویـش بخـشم تــمــام روح و اجـــزا را
هــر آنکس چـیز می بخشد بـه سـان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سـر و دسـت و تـن و پــا را به خــاک گور می بخشند
نـــه بـــر آن تـــرک شـیرازی کـــه بــرده جـمله دلها را
رند تبریزی
اگــــر آن تـــــرک شیرازی بـــه دست آرد دل مـــا را
بــهــایـش هـــم بــبـــایـــد او بـبخشد کل دنیـــــا را
مـگــر مـن مـغـز خــر خــوردم در این آشفته بــازاری
کــه او دل را بــه دست آرد ببخشم مــن بــخارا را ؟
نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را
و نــــه چـــون شهریـــارانم بـبـخشم روح و اجــزا را
کـــه ایـن دل در وجـــود مــا خــدا داـند که می ارزد
هــــزاران تــــرک شیـراز و هـــزاران عشق زیــبــا را
ولی گــر تــرک شـیــرازی دهـد دل را به دست مــا
در آن دم نــیــز شـــایـــد مـــا ببخشیمش بـخـارا را
کــه مــا تــرکیم و تبریزی نه شیرازی شود چون مـا
بـــه تــبــریــزی هـمـه بخشند سمرقـند و بـخـارا را
شب ، همه بی تو کار من ، شکوه به ماه کردن است
روز ستاره تا سحر، تیره به آه کردن است متن خبر که یک قلم ،بی تو سیاه شد جهان حاشیه رفتنم دگر ، نامه سیاه کردن است نو گل نازنین من ! تا تو نگاه می کنی لطف بهار عارفان ، در تو نگاه کردن است ماه ِ عبادت است و من ، با لب روزه دار از این قول و غزل نوشتنم ، بیم گناه کردن است لیک چراغ ذوق هم ، این همه کشته داشتن چشمه به گِل گرفتن و ، ماه به چاه کردن است گاه به گاه پرسشی ، کن که زکات زندگی
بی تو نفس کشیدنم، عمر تباه کردن است

اینم از تابستون، با همه ی خوبیای واسه من کم داشته و بدی های زیاد داشتش، داره نفسای آخرشو میکشه. نمیگم بدترین ولی سختترین تابستون عمرمو گذروندم، نه بخاطر کارآموزی، سختی های اونم جزئی کوچک از این کل بزرگ بود!! اما چون سیاه، سفید بود، زیاد بهم خوش نگذشت!! امیدوارم واسه شماها اینجوری نباشه یا نبوده باشه...
دیدن و شنیدن از بچه هایی که دارن واسه کنکور میخونن و کلاس میرن، برام جالب بود ولی من یکی تنها چیزی که اصلا حسشو نداشتم، حس کنکور و امتحان بود!! چون واقعا حسش نبود!!! این کارآموزی یکی از چیزایی که به من داد این اطمینان بود که با وجود اینکه هنوزم عاشق برقم ولی هرگز اگه بخوام واسه ارشد بخونم، برق نمیخونم!!!! البته تو این قضیه کلاس الکتروی نصیر هم بی تاثیر نبود...
من جزو معدود کسایی بودم که کارآموزیمو توی سه محیط کاملا متفاوت گذروندم که هرکدوم هم کش و قوس خودشونو داشت و بازم جزو معدود کسایی هستم که حدود دو ماه و نیم درگیر کارآموزی بودم!!! البته نه همشو، اونقدرها هم بیکار نیستم!!!
در طول کارآموزی خیلی چیزا یاد گرفتم ولی فهمیدم و تجربه کردم که آدم توی کار بیشتر از اونکه با برق سروکار داشته باشه با آدمهای مختلفی سروکار داره. فهمیدم آدما هرچی مدرکشون بالاتر میره، اگه جنبشو نداشته باشن کم ارزش تر میشن، این بود که من بیشترین مشکل رو با مهندسین کارشناس داشتم!! بیشتر از اونکه از برق یاد بگیرم، فهمیدم دغدغه ی نون شب داشتن یعنی چی، پیچوندن کار و مسئولیت چیه، زیرآب زدن چجوریه، هم آدمایی رو دیدم که برای کار زندگی میکنن، هم آدمایی که کار میکنن واسه ی زندگی، ولی نقطه ی مشترک بین همشون دل پری بود که از آدمای دور و اطرافشون داشتن!! با دنیای خیلی از آدما آشنا شدم و باز هم به این باور خودم رسیدم که هر آدمی دنیای خودشو داره، باید دنیای آدمارو باور داشت! با یه سری دوستی نزدیک پیدا کردم وبا بعضیا شدیدا دعوا!!!!
بهر حال کارآموزی تموم شد، اونقدر که دلم میخواست، نسبت به وقتی که گذاشتم حس خوبی بهش ندارم ولی طبق معمول این جور مواقع، میگم که" آره تجربه ی خوبی بود!" مثل بیشتر مواقعی که واسه راضی کردن خودم اینو میگم....
راستی، اگه خواستید کارآموزی بگیرید، حتما از اونایی که گذروندن بپرسید، نه اینکه فقط گزارش بگیرید! که اونا، شنیده ها رو دیدن...

عطر دعا
گر با سحر ها خو کنی
بانگ خدا را بشنوی
دل را اگر گیسو کنی هر شب ندا رابشنوی
در آن سکوت جانفزا از عرش می آید صدا
گوش دگر باید تو را تا آن صدا رابشنوی
محو جهان راز شو با جان شب دمساز شو
تا از گلوی مرغ حق نام خدا را بشنوی
بال خدایی ساز کن تا عرش حق پرواز کن
کز قدسیان گلنغمه ی حی علا رابشنوی
باغ دعا پرگل شود هر برگ گل بلبل شود
در باغ شب گر بگذری عطر دعا را بشنوی
از سبزه ها وز سنگ ها سر می زند آهنگ ها
گر گوش جان پیدا کنی آهنگ ها را بشنوی
"مهدی سهیلی"

تو به من خنديدي
و نميدانستي
من به چه دلهره از باغچهي همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من کرد نگاه
سيب دندانزده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتي و هنوز
سالها هست که در گوش من آرام، آرام
خشخش گام تو تکرارکنان ميدهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم،
که چرا خانهي کوچک ما سيب نداشت!
"فروغ فرخزاد"
من به تو خنديدم
چون که ميدانستم
تو به چه دلهره از باغچهي همسايه سيب را دزديدي،
پدرم از پي تو تند دويد
و نميدانستي که باغبان باغچهي همسايه
پدر پير من است!
من به تو خنديدم
تا که باخندهي خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليک
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندانزده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نميخواست به خاطر بسپارد
گريهي تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام، آرام
حيرت و بغض نگاه تو تکرارکنان،
ميدهد آزارم
و من انديشهکنان غرق اين پندارم:
که چه ميشد اگر باغچهي خانهي ما سيب نداشت !

دل من دیر زمانی ست که می پندارد :
" دوستـــــــی " نیز گلـــــــــــی ست
مثل نیلوفــــــر و نــــــاز
ساقه ی تُـــردِ ظریفـــــــی دارد
بی گمان سنگــــدل است آنکه روا میدارد
جان این ساقه ی نازک را
- دانسته -
بیـــــازارد !
در زمینی که ضمیــــــــر من و توست
از نخستین دیـــــــدار
هر سخـن ، هر رفتـــــار
دانه هایی ست که می افشانیم
برگ و باری ست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش " مهــــــــــر " است
گر بدان گونه که بایست به بـــــــار آید
زندگی را به دل انگیـــــز ترین چهـره بیاراید
آنچنان با تو درآمیزد این روحِ لطیــــف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد، از همه چیز و همه کس
زندگـــــــی ، گرمی دلــــــــهای به هم پیوسته ست
تا در آن دوســـت نباشد همه درها بسته ست
در ضمیرت اگر این گـــــُــــل ندمیده ست هنوز
عطـــــــر جان پرور عشق ،
گر به صحرایِ نهادت نوزیده ست هنوز
دانـــــه ها را باید از نو کــــــــاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه ی جــــــــــــــان
خرج می باید کرد
رنج می باید بُرد
دوست می باید داشت !
با نگاهی که در آن شــــــــــــوق برآرد فریاد
با سلامی که در آن نــــــــــــور ببارد لبخند
دست یکدیگـــــــر را
بفشاریم به مهـــــــــــــــــــر
جام دلهامان را
مالامال از یـــــــاری، غـــم خواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
- شادی روی تــــــو!
ای دیده به دیدار تو شاد
باغِ جانت همه وقت از اثر صحبت دوســـــــت
تازه ،
عطــــــــرافشان
گلبـــــــــاران باد
"فریدون مشیری"

خداوندا
پریشانم
چه میخواهی تو از جانم؟! "دکتر شریعتی"
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است .
بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است.
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من می مانم و بیداد بی خوابی.
در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند.
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من !
بیا ای یاد مهتابی !
دلم تنگ است
"مهدی اخوان ثالث"

گُل بود و سبزه بود و سرودِ پرنـده بود
در آفتاب, گرمي شـــاديدهنده بود
بر آب و خاك, بادِ بــهشتي وزنده بود
در باغ بود كــاجي پر شاخ و سهمگين
دستي به يادگاري صـد سال پيش از اين
بر آن درخت, نامِ دو دلــداه كَنده بود
پروانه و فريدون, صد سال پيش از اين,
يك روز آمدند در اين بــاغِ دلنشين؛
گُل بود و سبزه بود و دلِ تندِ فـروَدين:
ميزد نسيم نرمك بر رويِ بركه چنگ
ميگشت قويِ سيمين بر آبِ سيمرنگ
خورشيد گَردِ زرين ميريخت بر زمين.
بر روي شاخه, مرغكِ خوشرنگ ميسرود:
”بنگر! چگونه غنچهي نازك دهان گشود!
گلشن جه رنگِ زيبــا دارد به تار و پود!
سرتاسر است هستيِ جاويد و نيست مرگ.
به به! چه دلرباست تماشايِ رقــصِ برگ!
به به! چه دلكش است سرودِ نسيم و رود!“
با سايه روي سبزه, گُــلِ تازه مينوشت:
”بنگر! چگونه رفته زمين, آمده بــهشت!
بنگر! چگونه آمده زيبـــا و رفته زشت!
هرگز به باختر نرود مــــــهرِ تابدار
ديگر ز تيره روزي, دور است روزگـــار
ديگر ز تيرهبختي, پاك است ســرنوشت.“
پــروانه مينشست به هر جا و ميپريد
زنـــبور, شيره از لبِِ گلبرگ ميمكيد
بر رويِ گــُل, نسيمِ دلانگيز ميوزيد
عكسِ درخـت را به دلِ آب ميگسيخت
خرگوش ميدويد و به سوراخ ميگريخت
آنگاه ميگـريخت ز سوراخ و ميدويد
پـروانه و فريدون, صد سال پيش از اين,
يك روز آمدند در اين بــاغِ دلنشين.
گفتند: ”نيست جايي زيباتر از زمـين!“
زيرا كه سبزه بود و ســرودِ پرنده بود
در آفتاب, گــرميِ شاديدهنده بود
بس دلنواز بود تماشايِ فـــروَدين...
امـروز, زيرِ شاخهي اين كـــاجِ سهمناك
پـــروانه و فـريدون گرديدهاند خــاك
رخسارِ زردِ باغ, پُر از درد و رنـــج و باك
خورشيد نيست... گرميِ شاديدهنده نيست...
گُل نيست... سبزه نيست... سرودِ پرنده نيست.
از بادِ سخت, دامنِ درياچه چــاك چــاك.
امّـا, هنوز بر تنهي كـــاجِ سالدار
نامِ دو يارِ ديرين مانده به يــادگار...
بالاي كـــاج, تندر, در ابرِ اشكبار
ميغرّد از تــهِ دل: ”اي تيره آسمان!
جز نام، چيزِ ديگر مانَـد در اين جهان؟
يا نام نيز ميرود از يــادِ روزگار؟“
"گلچین گیلانی"

دختر بر آستانه ی در عاشقانه خواند
کای آرزوی من...
من فارغم ز خویش و تو آسوده از منی
با دوست ، دشمنی!
بس شام ها ستاره شمردم به نور ماه
تا اختر رمیده ی بختم وفا کند
شور نگاه دوست در آن چشم دلفریب
چون باده سرگرانی عیشم دوا کند
هر شب که ماه می نگرد از دریچه ها
جان می دهد خیال ترا در برابرم
من شاد ازین امید که چون بگذری ز راه
شاید چو نور ماه ، فراز ایی از درم
هر ناله ای که می شکند در گلوی باد
آهنگ ناله های دلم در فراق تست
چون تابد از شکاف درم نور ماهتاب
گویم نگاه کیست که در اشتیاق تست
ای ارزوی من...
ای مرد ناشناس
آگاه نیستم که کجایی و کیستی
اما مرا به دیدن تو مژده می دهند
وان مژده گویدم که تویی یا تو نیستی
از من جدا مشو
چون زندگی به دست فراموشیم مده
یا از کنار من به خموشی گذر مکن
یا در نهان امید هماغوشیم مده
دختر خموش ماند
مردی که می گذشت به سویش نگاه کرد
دختر به خنده گفت
ای مرد ناشناس توانی خبر دهی
زان آشنا که هیچ نیامد به دیدنم ؟
آن مرد خنده کرد و شتابان جواب داد
آن آشنا منم!!!
"نادر نادرپور"
گفت و گو
گفتى كه مىبوسم تو را، گفتم تمنا مىكنم
گفتى اگر بيند كسى، گفتم كه حاشا مىكنم
گفتى ز بخت بد اگر، ناگه رقيبت آيد ز در؟
گفتم كه با افسون گرى، او را ز سر وا مىكنم
گفتى كه تلخىهاى مى، گر ناگوار افتد مرا؟
گفتم كه با نوش لبم، آن را گوارا مىكنم
گفتى چه مىبينى - بگو -در چشم چون آيينهام؟
گفتم كه من خود را در او، عريان تماشا مىكنم
گفتى كه از بىطاقتى، دل قصد يغما مىكند
گفتم كه با يغماگران - بارى - مدارا مىكنم
گفتى كه پيوند تو را، با نقد هستى مىخرم
گفتم كه ارزان تر از ين، من با تو سودا مىكنم
گفتى اگر از كوى خود، روزى تو را گويم "برو"؟
گفتم كه صد سال دگر، امروز و فردا مىكنم
گفتى اگر از پاى خود ،زنجير عشقت وا كنم؟
گفتم ز تو ديوانه تر، دانى كه پيدا مىكنم...
"سيمين بهبهانى"

ماه دریا را به خود می خواند و،
آب،
با کمندی در فضاها نا پدید،
دم به دم خود را به بالا می کشید
جا به جا در راه این دلدادگان
اختران آویخته فانوسها.
گفتم این دریا و این یک ذره راه
میرساند عاقبت خود را به ماه
من، چه گویم، جدا از ماه خویش
بین ما ،
افسوس:
اقیانوس ها...

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
وگر هر لحظه رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم
تو زهری زهر گرم سینه سوزی
تو شیرینی که شور هستی از توست
شراب جام خورشیدی که جان را
نشاط از تو، غم از تو، مستی از توست
به آسانی مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند-" دل از عشق برگیر!
که: نیرنگ است و افسون است و جادوست!!"
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است اما نوشداروست
چه غم دارم که این زهر تب آلود
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که هنگامه ی درد
غمی شیرین دلم را می نوازد
اگر مرگم به نامردی نگیرد:
مرا مهر تو در دل جاودانی است
وگر عمرم به ناکامی سراید
ترا دارم که مرگم زندگانی است
"فریدون مشیری"

ای ستاره ها
ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره میکنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم
با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد ؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟
جام باده سر نگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دو رویی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ، ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمیرود
ای ستاره ها ، چه شد که او مرا نخواست ؟
ای ستاره ها ، ستاره ها ، ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟
"فروغ"
![]()
پرنیان پوش
زگرمی بی نصیب افتاده ام، چون شمع خاموشی
ز دلها رفته ام، چون یاد از خاطر فراموشی
منم با ناله دمسازی، بمرغ شب هم آوازی
منم بی باده مدهوشی، ز خون دل قدح نوشی
ز آرامم جدا، از فتنه ی روی دلارامی
سیه روزم چو شب، در حسرت صبح بناگوشی
بدانحالم ز ناکامی، که تسکین میدهم دل را
بداغی از گل روئی، به نیشی از لب نوشی
بدشواری توان دیدن، وجود نا توانم را
بتار پرنیان مانم، زعشق پرنیان پوشی
بچشمت خیره گشتم کز دلت آگه شوم، اما
چه رازی می توان خواند از نگاه سرد خاموشی
چه می پرسی رهی، از داغ و درد سینه سوز من؟
که روز و شب هم آغوش تبم، با یاد آغوشی
"رهی معیری"

ای کاروان آهسته ران آرام جانم میرود
و آن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور از او بر استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمیماند که خون بر آستانم می رود
محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود
او میرود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم میرود
با آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم میرود
باز آی و بر چشمم نشین، ای دلستان نازنین
کاشوب فریاد از زمین، بر آسمانم میرود
صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد کار من، هم کار از آنم میرود
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود
"سعدی" فغان از ما لایق نبود،ای بی وفا
طاقت نمی آرم جفا، کار از فغانم میرود
پشت شیشیه باد شبرو جار می زد
برف سیمین شاخه ها را بار میزد
پیش آتش
یار مهوش
نرم نرمک تار میزد
جنبش انگشتهای نازنینش
به چه دلکش
به چه موزون
نقشهای تار و گلگون
بر رخ دیوار میزد
موجهای سرخ می رفتند بالا روی پرده
بچه گربه جست می زد سوی پرده
جامهای می تهی بودند از بزم شبانه
لیک لبریز از ترانه
توله ام با چشمهای تابنکش
من نمی دانم چها می دید در رخسار آتش
ابرهای سرخ و آبی
روزهای آفتابی
چون دل من
پنجه نرم نگار خوشگل من
بسته میشد باز میشد
جان من لرزنده از ماهور و شهناز می شد
چشمهایم می شدند از گرمی پندار سنگین
پلکها از خواب خوش می آمدند آهسته پایین
با پر موزیک جان می رفت بیرون
در بهشتی پاک و موزون
ای زمین ! بدرود تو
ای زمین ! بدرود تو
سوی یک زیبایی نو
سی پرتو
دور از تاریکی شب
دور از نیرنگ هستی
رنج پستی
تیره روزی
کشمکش دیوانگی بی خانمانی خانه سوزی
دارد این جا آشیانه
آرزوی پاک و مغز کودکانه
آرزوی خون و نیروی جوانی
دارد اینجا زندگانی
دور از هم چشمی شیطان و یزدان
دور از آزادی و دیوار زندان
دور دور از درد پنهان
دور ؟ گفتم دور ؟ گفتم سوی خوشبختی پریدم ؟
پس چرا نا گه صدای توله خود را شنیدم
چشمها را باز کردم آه دیدم
یار رفته
تار رفته
آن همه آهنگ خوش از پرده پندار رفته
بر درخت آرزوی کهنه من خورده تیشه
نو نهال آرزوی تازه ام شل شد ز ریشه
پشت شیشه
باز برف سیم پیکر شاخه ها را بار می زد
باز باد مست خود را بر در و دیوار می زد
در رگ من نبض حسرت تار می زد
" گلچین گیلانی"

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید،
که گرفتید، دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید.
آن زمانی که تنگ می بندید
بر کمر هاتان کمر بند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان!
آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره، جامه بر تن؛
یک نفر در آب می خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده.
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون،
می کند زین آبها، بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدم ها!
او ز راه مرگ این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد.
آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش.
می رود نعره زنان، از میان آبهای دور و نزدیک باز در گوش این نداها:
«آی آدم ها».
و صدای باد هر دم دل گزاتر
و در صدای باد بانگ او رهاتر،
از میان آب های دور و نزدیک،
باز در گوش این ندا ها:
«آی آدم ها»...
"نیما یوشیج"
فقط دنياي خودخواهيست
گويي شيرها و گرگهايي آمدند
و قرن جانكاهيست
لباس آدمي بر تن
شاد مي غرند و مي درند
بيچاره كبوترها
سهمشان از زندگي فرمان ظالم را شنيدن
گرگ ديدن !
و در آخر ...
در دل هر كبوتر مي تپد اميد فردايي
ولي فردا همان امروز بدبختي و امروز همان ديروز نوميدي
و همه آينده ها تكرار ديروز است
بالشان را زشت خويي با نگاه بد شكسته
قلبهاشان گشته خسته
ليك محكم آن قفسها
مي شود روزي كبوتر بشكند بند قفس را ؟!؟

ای کاش شوکران، شهامت من کو؟
با سروهاي سبز جوان در شهر،
از روز پيش وعده ديدار داشتم .
ديوانگي ست !
- نيست ؟!
اينك تو نيستي كه ببيني،
با هر جوانه خنجر فريادي ست .
افسوس،
خاموش گشته در من،
آن پر شكوه شعله خشم ستاره سوز
اي خوبتر بيا،
اين شعله نهفته به دهليز سينه را،
چون آتش مقدس زردشت بر فروز .
اي خوبتر بيا،
كه محنت برادر من،
- غرق در الم -
كوهي ست بر دلم .
گفتي كه :
آفتاب طلوعي دوباره خواهد كرد .
اينك اميد من، تو بگو آفتاب كو؟
در خلوت شبانه اين شهر مرده وار
هشدار، گام به آهستگي گذار
اينجا طنين گام تو آغاز دشمني ست .
يك دست با تو، نه
يك دوست با تو نيست
ديدم اميد من،
برخاست،
خشمناك،
خنديد،
خنديد و خيل خوف،
در خلوت شبانه من موج مي گرفت،
با هق هق گريستن من
ديدم طنين خنده او اوج مي گرفت .
افروخت مشعلي،
شب را به نور شعله منور ساخت .
و پشت پلك پنجره ها
فرياد بر كشيد :
اي خواب رفتگان
از پشت پلكتان بتكانيد؛
گرد قرون مانده به مژگان را .
فرياد كرد و گفت :
اي چشمهايتان،
خورشيد زندگي؛
خورشيد از سراچه چشم شما شكفت .
- اما،
يك پنجره گشوده نشد ،
يك پلك چشم نيز ،
و راه،
راهي نه جز ادامه اندوه .
و خيل خواب خستگي و رخوت
افتاده روي پلك كسان چون كوه
"حمید مصدق"

کلامی نو ،... صفحه صفحه ای دیگر ،... کتابی تازه گشوده می شود:
تولدی رقم می خورد و انسانی چشم می گشاید به روی جهانی که در انتظار اوست تا او را در سرنوشت خویشتن سهیم کند:
در روزگار شادی و اندوه، در کامیابی و رویش، در شکوه و شگفتی و در تلخ کامی و غم.
زندگی آهنگ های بسیار دارد، پرده های بیشمار، آواهایی که باید شنید و نواهایی که باید شناخت باید به ضرب آهنگ آنها پی برد و به رمز های جاودانه اش دل سپرد، نشانه ها چشم به راهند تا انسان فراخوانده شود تا به دور دست نظر دوزد و خود را آماده کند، با تمام وجود مهیا و مجهز:
برای رفتن، برای گام نهادن در راه و بی راه، برای گریختن از بیم ها،
دلشوره ها و ترسها، تردیدها.
برای فرو رفتن و فرا رفتن، عبور از مرزها و گذر از بینهایت به اقلیم پر رنگ رویا،
به سرزمین مکاشفات، به دیار دریافتها، به سوی فهمی عمیقتر و هدایت جهان به سوی هر آنچه می خواهی.
کوشش بسیار برای دانستن، دستیابی به همه چیز، هر کس مرکز جهان خویشتن است و آنان که در جهان خود سهیم میکند، نقطه ی توامان آغازها و پایان ها،
او ارزشهای خود را بنا می نهد و هویت خویش را شکل می دهد،
آیا ما پدیدآورندگان شرایطیم یا خود پدید آمده از آن ؟
مرز های اختیار ما کجاست ؟
و دست های ما در کدامین وادی از نیرو عاری می شود؟
در دنیای روابط تاریک، در جهان چراغ های خاموش، در وادی متروک انسان های تنها با مناسباتی مخدوش
چه کسی می خواهد در فرد گرایی خود فرو رود،
در دنیای ذهنیات شناور بماند و جهان درون را به معیاری تردید ناپذیر بدل سازد؟
تولدی دیگر، عشقی دیگر، دنیایی دیگر برای تو....
"راز"
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم
همه ذرات جسم خاکی من
از تو، ای شعر گرم، در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
که لبالب ز باده ی روزند
با هزاران جوانه می خواند
بوته ی نسترن سرود ترا
هر نسیمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود ترا
من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم، پر شدم، ز زیبائی
پر شدم از ترانه های سیاه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید
حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم، ترا هدر کردم
غافل از آن که تو بجائی و من
همچو آبی روان که در گذرم
گمشده در غبار شوم زوال
ره تاریک مرگ می سپرم
آه، ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ من بنگرد در من
روی آئینه ام سیاه شود
عاشقم، عاشق ستاره ی صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام تست بر آن
می مکم با وجود تشنه ی خویش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام می گیرم
تا بخشم آورم خدای ترا!
"فروغ فرخزاد"

شیرین لبی شیرین تبار
مست و می آلود و خمار
مه پاره ای بی بند و بار
با عشوه های بی شمار
هم کرده یاران را ملول
هم برده از دلها قرار
مجموع مه رویان کنار
تو یار بی همتا کنار
زلفت چو افشان میکنی
ما را پریشان میکنی
آخر من از گیسوی تو
خود را بیاویزم به دار
یاران هوار، مردم هوار
از دست این بی بند و بار
از دست این دیوانه یار
از کف بدادم اعتبار
می میزنم، می میزنم
جام پیاپی میزنم
هی میزنم، هی میزنم بی اختیار
کندوی کامت را بیار
بر کام بیمارم گذار
تا جان فزاید جان تو
بر جان این دلخسته ی بشکسته تار
"همای"
دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت :
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است
"فروغ"

من مستم،
من مستم و میخانه پرستم
راهم منمایید،
پایم بگشایید!
وین جام جگر سوز مگیرید ز دستم!
می، لاله و باغم
می، شمع و چراغم
می، همدم من،
هم نفسم، عطر دماغم،
خوشرنگ، خوش آهنگ
لغزیده به جامم
از تلخی طعم وی، اندیشه مدارید
گواراست بکامم
در ساحل این آتش
من غرق گناهم
همراه شما نیستم ای مردم بتگر!!
من نامه سیاهم
فریاد رسا!!
در شب گسترده پر و بال
از آتش اهریمن بدخو، به امان دار
هم ساغر پر می
هم تاک کهنسال
کان تاک زرافشان دهدم خوشه زرین
وین ساغر لبریز
اندوه زداید زدلم با می دیرین
با آنکه در میکده را باز ببستند
با آنکه سبوی می ما را بشکستند
با محتصب شهر بگویید که:
هشدار!!
هشدار!!
که من مست می هر شبه هستم...
"سیاوش کسرایی"

بنشينيم و بينديشيم
اين همه با هم بيگانه
اين همه دوري و بيزاري
به كجا آيا خواهيم رسيد آخر؟
و چه خواهد آمد بر سرما، با اين دلهاي
پراكنده
جنگلي بوديم،
شاخه در شاخه همه آغوش
ريشه در ريشه همه پيوند
وينك انبوه درختاني تنهاييم
مهرباني، به دل بسته ما مرغيست
كز قفس در نگشاديمش
و به عذري كه فضايي نيست
وندرين باغ خزان خورده
جز سموم ستم آورده هوايي نيست
ره پرواز نداديمش
هستي ما كه چو آيينه
تنگ بر سينه فشرديمش
از وحشت سنگانداز
نه صفا و نه تماشا
به چه كار آيد؟
دشمني دلها را با كين خوگر كرد
دستها با دشنه همدستان گشتند
و زمين از بدخواهي به ستوه آمد
اي دريغا، كه دگر دشمن رفت از ياد
وينک از سينه دوست
خون فرو ميريزد.
دوست، كاندر بر او گريه انباشته را
نتواني سر داد
چه توان گفتش؟
بيگانهست
و سرايي كه به چشمانداز پنجرهاش نيست
درختي كه بر او مرغي
به فغان تو دهد پاسخ،
زندان است
من به عهدي كه بدي مقبول،
و توانايي داناييست؛
با تو از خوبي ميگويم.
از تو دانايي ميجويم.
خوب من،
دانايي را بنشان بر تخت
و توانايي را حلقه به گوشش كن!
من به عهدي كه وفاداري
داستانيست ملالآور
و ابلهي نيست دگر، افسوس،
داشتن جنگ برادرها را باور،
آشتي را
به اميدي كه خرد فرمان خواهد راند
ميكنم تلقين.
وندرين فتنه بيتدبير
با چه دلشوره و بيمي نگرانم من ...
اين همه با هم بيگانه
اين همه دوري و بيزاري
به كجا آيا خواهيم رسيد آخر
و چه خواهد آمد بر سر ما؟
با اين دلهاي پراكنده
بنشينيم و بينديشيم.
"ه.ا.سایه"

شهر خاموش من ! آن روح بهارانت کو ؟
شور و شیدایی انبوه هزارانت کو ؟
می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان
نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو ؟
کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو ؟
زیر سرنیزه ی تاتار چه حالی داری ؟
دل پولادوش شیر شکارانت کو ؟
سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند
نعره و عربده ی باده گسارانت کو ؟
چهره ها در هم و دل ها همه بیگانه ز هم
اسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحر این شب تارانت کو ؟
"دکتر کدکنی"
زبان نگاه
نشود فاش كسي آنچه ميان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن مي گويم
پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست
روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهاني نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما كس نرسيد
همه جا زمزمه ي عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
اي بسا باغ و بهاران كه خزان من و توست
اين همه قصه ي فردوس و تمناي بهشت
گفت و گويي و خيالي ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به ديباچه ي عقل
هرکجا نامه ي عشق است نشان من و توست
سايه ز آتشكده ي ماست فروغ مه و مهر
وه ازين آتش روشن كه به جان من و توست
"ه.ا.سایه"
غباری در بیابان
نه دل مفتون دلبندی، نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی، نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را، پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را، نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی، نه از شمعی نه از جمعی
ندارد خاطرم الفت، نه با مهری نه با ماهی
بدیدار اجل باشد، اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد، اگر خندان شوم گاهی
کیم من؟ آرزو گم کرده ای تنها و سر گردان
نه آرامی، نه امیدی، نه همدردی، نه همراهی
گهی افتان و خیزان، چون غباری در بیابانی
گهی خاموش و حیران، چون نگاهی بر نظرگاهی
رهی، تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
باقبال شرر نازم، که دارد عمر کوتاهی
"رهی معیری"

باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
وبهار
روی هر شاخه، کنار هر برگ
شمع روشن کرده ست.
همه ی چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده ست
ودرخت گیلاس
هدیه ی جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را، ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه ی باران را باور کن
وسخاوت را در چشم چمنزار ببین
ومحبت را در روح نسیم
که در این کوچه ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد!
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن.
"فریدون مشیری"

![]()
بهار آمد
بهار آمد، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست؟
چه افتاد این گلستان را، چه افتاد؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرا خون می چکد از شاخه ی گل؟
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟
چه درد است این؟ چه درد است این؟ چه درد است؟
که در گلزار ما این فتنه کردست
چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
چرا سر برده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان؟
چرا پروانگان را پر شکسته ست؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته است؟
چرا مطرب نمی خواند سرودی؟
چرا ساقی نمی گوید درودی؟
چرا خورشید فروردین فرو خفت؟
بهار آمد، گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست؟
که این لب بسته آن رخ نهفته ست
مگر دارد بهار نو رسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست؟
بهارا، تلخ منشین، خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو، چهره بگشای...
...ادامه مطلب...
ادامه مطلب>>>
یاری اندر کس نمی بینم، یاران را چه شد؟
دوستی کی آخر آمد، دوستداران را چه شد؟
دوستدار عشق کمه، همه دنبال یار افتادن!! اما غافل از اینکه یار جای دیگه ایه و یار واقعیشون رو از دست میدن!!
عزیزم از تعریفت ممنون، عشق حس ساده ولی زیباییه و ساده بدست نمیاد، اما اینکه گفتی عاشق عشق بودن من حرف گزافیه، باید بگم نه!! گزاف نیست، برعکس اینکه گفتی عشق مقصد نیست، عجیبه!!
عشق تنها مقصد ارزشمندیه که وجود داره، نه یه راه ارتباطی. عشق بدون عاشق و معشوق، بازهم وجود داره، تا همیشه، اما عاشق و معشوق بدون وجود عشق هیچ معنی ندارن، دارن؟!
عشق ارتباط دهنده ی عاشق و معشوقه میشه، اما به شرطی که هم عاشق و هم معشوقه، عاشق عشق باشن، من هم عاشق همین عشق زیبام،
فاش میگویم و از گفته ی خود دلشادم
بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم
خوب واضحه عشق به این خوشگلی و ماهی، چیزی از تو نمی گیره، عشق نفس تو رو تازه میکنه، به تو هویت میده، روح تو رو زیبا میکنه، عقل تو رو عاقل میکنه،دل تو رو صاف میکنه و به تو ارزش میده. عشق به تو همه چیز میده و در مقابل از تو میخواد که عاشقش بمونی.
عشق تو رو عاقل میکنه، هر چند عقل نمیتونه عشق رو درک کنه، این دله که باید عشق رو بفهمه و برای عاشقی آماده بشه تا تو جاودانه بشی،
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد
چاره ساز اهل دل باشد می اندیشه سوز
کو قدح؟ تا فارغم از رنج هشیاری کند
عشق محدود به زمان نیست، محدود به مکان نیست و حتی به شخص هم محدود نیست، مهم نیست چطوری عاشق میشی، اگه دوست داری اول با عقل یه معشوقه پیدا کن، یا اول عاشق شو، بعد معشوقتو بدست بیار، یا هر راه دیگه ای- که به تعداد آدمها راه عشق ورزی وجود داره!- مهم اینه که در نهایت عشق رو درک کنی و برای عشق باشی:
که اگر فردا خسته باشید یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید

جواب نظری که نوشته بودی یکم طولانی شد اینجا نوشتم، نه نسبت به تو، که جای حرفامون اینجا نیست، فقط حس من نسبت به عشقه!!
عاشق شدن آدم رو عوض می کنه، چون تنها چیزی که تو وجودت نبوده، حالا تنها چیزیه که تمام وجودتو گرفته!!!
عوض شدن خیلی طبیعیه اما آدم نبایدعو...ی بشه، عاشق شدن رو نباید بهونه کنه که بعضی چیزا یادش بره، که عشق بیشتر از یه ادعاست!! اگه عشق توی دل بشینه، بهت ارزش میده بشرطی که ارزشمند بدونیش.
در ضمن احساس عاشقی تو وجود هر کس حس جدیدیه اما هر احساس جدیدی عشق نیست. عاشقی رو با چیزای دیگه نباید اشتباه کرد. بعضیامون تا یه حس جدید پیدا می کنیم، فکر می کنیم عاشق و مجنون شدیم،
مرغ دل پر می زند تا زین قفس بیرون شود
جان بجان آمد توانش تا دمی مجنون شود
منم عاشق عشق ورزیدنم بیشتر از هر چیز دیگه،
گه شکایت از گلی، گه شکوه از خاری کنم
من نه آن رندم که غیر از عاشقی کاری کنم
ساقی بده پیمانه ای زان می که بی خویشم کند
بر حسن شورانگیز تو، عاشق تر از پیشم کند
اما عشق چیه؟ عاشق کیه؟ نمیدونم اما...
هر وقت دیدی حسی تو وجودت شکل گرفته که معنی همه چیز رو برات عوض کرده، حتی نگاهها برات یه معنی دیگه داره،
هر وقت احساس ارزش کردی، اینکه چیز ارزشمندی همین نزدیکی تو وجودت هست تا براش بجنگی،
هروقت حس کردی به همه چیز یه جور دیگه نگاه می کنی، هر وقت همه چیزو رنگی دیدی،
هر وقت دیدی بعضی وقتا نفست تو سینه می گیره و نمیخواد بیرون بیاد،
هر وقت کمتر حرف زدی و بیشتر حس کردی، هر وقت بیشتر چشماتو بستی و به همه چیز نگاه کردی،
هر وقت توی خواب و بیداری فقط یه چیزو دیدی، هر وقت دیدی بقیه خیلی بیشتر از قبل دوستت دارن،
هر وقت دیدی واسه خوردن و خوابیدن هم بهونه لازم داری،
هر وقت ماه برات پر نور تر از خورشید بود، هر وقت چشمات با اشک آشناتر از نور بود،
هر وقت تمام خاطره هات یه چیزو بیادت می آورد، هر وقت آسمونو ندیده آبی می دیدی،
هر وقت حس کردی قلبت تو هر تبش دوبار میزنه،
هر وقت دست هات گرماشونو به دلت دادن و از تنهایی سردشون شد،
هر وقت احساس کردی تو آغوشت چیزی رو کم داری،
هر وقت دوستت دارم رو روزی هزار بار زمزمه کردی، هر وقت دلت رو روی لب هات غنچه کردی،
هر وقت همه چیزت یه اولویت بیشتر نبود، هر وقت تمام وجودت یه آرزو بیشتر نبود،
هر وقت صبح موقع بیدار شدن سراغ همونی و گرفتی که شب با یادش به خواب رفتی،
هر وقت پر از حرف بودی و خاموش، هر وقت دو برات بزرگترین عدد شد،
هر وقت بعد از بارون دل آسمونو سبکتر می دیدی، هر وقت واسه شبهات یه ستاره خواستی،
هر وقت دلتنگی هات همه ی دلخوشی هات شد، هر وقت از بودن گذشتی،
هر وقت روحت آزاد و دلت اسیر شد، هر وقت حس تنهایی تنها رو دیدی،
هر وقت نامه هات هر شب با یه اسم سیاه شدن، هر وقت حس کردی بعضی حرفا نیست واسه گفتن ،
هر وقت یه پنجره واسه دیدن دنیا می خواستی، هر وقت که حتی نفس هم به عادت نکشیدی و هر وقت....
هر وقت احساس رو حس کردی و بی صدا شکستی، شاید...شاید داری عاشق می شی، شاید...

بدرمانم نمی کوشی؟
مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
ترا می بینم و میلم زیادت می شود هردم
بسامانم نمی پرسی نمیدانم چه سر داری
بدرمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم
نه راهست این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آندم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم دم می دهی تا کی
دمار از من بر آوردی نمی گویی بر آوردم
شبی دل را بتاریکی ز زلفت باز می جستم
رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش می باش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم
"حافظ"
زلف بر باد مده
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکَنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکُنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گُلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام آزادم
"حافظ"

چاووشی
بهسان رهنورداني كه در افسانهها گويند،
گرفته كولبارِ زادِ ره بر دوش،
فشرده چوبدست خيزران در مشت،
گهي پرگوي و گه خاموش،
در آن مهگون فضاي خلوت افسانگيشان راه ميپويند، ما هم راه خود را ميكنيم آغاز.
سه ره پيداست.
نوشته بر سر هريك به سنگ اندر،
حديثي كهش نميخواني بر آن ديگر.
نخستين: راه نوش و راحت و شادي.
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادي.
دو ديگر: راهِ نيمش ننگ، نيمش نام،
اگر سر بر كني غوغا، وگر سر دركشي آرام.
سه ديگر: راه بيبرگشت، بيفرجام.
من اينجا بس دلم تنگ است.
و هر سازي كه ميبينم بدآهنگ است.
بيا ره توشه برداريم،
قدم در راه بيبرگشت بگذاريم؛
ببينيم آسمانِ «هر كجا» آيا همين رنگ است؟
تو داني كاين سفر هرگز بهسوي آسمانها نيست.
سوي بهرام، اين جاويدِ خونآشام،
سوي ناهيد، اين بدبيوه گرگِ قحبة بيغم،
كه ميزد جام شومش را به جام حافظ و خيام؛
و ميرقصيد دستافشان و پاكوبان بهسان دختر كولي،
و اكنون ميزند با ساغر مكنيس يا نيما
و فردا نيز خواهد زد به جام هركه بعد از ما؛
سوي اينها و آنها نيست.
به سوي پهندشتِ بيخداونديست،
كه با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاك افتند.
بهل كاين آسمان پاك،
چراگاه كساني چون مسيح و ديگران باشد:
كه زشتاني چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان
پدرْشان كيست؟
و يا سود و ثمرْشان چيست؟
... ادامه مطلب

ادامه مطلب>>>
ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر
بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم.
بر من منگر، زانکه بجز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم.
ای رفته ز دل، راست بگو! بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه،
من او نیم، او مرده و من سایه ی اویم!
من او نیم، آخر دل من سرد و سیاه است-
او در دل سودازده، از عشق، شرر داشت
او در همه جا، با همه کس، در همه احوال
سودای تورا ای بت بی مهر! به سر داشت.
من او نیم، این دیده ی من گنگ و خموش است-
در دیده ی او آن همه گفتار، نهان بود
وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموز تر از تیرگی شامگهان بود.
من او نیم، آری، لب من -این لب بی رنگ-
دیری است که با خنده ای از عشق تو نشکفت
اما به دل او همه دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت.
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم.
آن کس -که تو می خواهیش از من- بخدا مرد
او در تن من بود ندانم که به ناگاه
چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد!
من گور ویم، گور ویم، بر تن گرمش
افسردگی و سردی کافور نهادم
او مرده و در سینه ی من، این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم.
"سیمین بهبهانی"

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همهی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم
"ویکتور هوگو"
![]()
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است ...
" اخوان ثالث "
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی-
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرده بود
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود.
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت بر نگشت!
قرن ما،
روزگار مرگ انسانیت است!
سینه ی دنیا زخوبی ها تهی ست،
صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ، ابلهی ست
صحبت از موسی و عیسی و محمد نا بجاست
قرن موسی چمبه هاست!
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیز
حتی قاتلی برادر!
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام، زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای!جنگل را بیابان میکنند!
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند.
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
" فریدون مشیری"

قصیده آبی خکستری سیاه
من در این تاریکی، من در این تیره شب جانفرسا، زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من، گیسوان تو شب بی پایان، جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو، موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی، از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه، همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من، گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من، در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک، گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب، در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب، شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده، آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران، دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت، افسوس...، سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست، اما
تلخی سرد کدورت در تو، پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران، راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران، باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما ،
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران، باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم، که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند ....... ادامه مطلب
ادامه مطلب>>>







