اگـر آن تـرک شیرازی بـه دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بـخارا را
صائب تبریزی
اگـــر آن تـــرک شـیرازی بـــه دست آرد دل مـــــا را
بــه خــال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نــه چـون حـافظ کـه می بخشد سمرقند و بـخارا را
شهریار تبریزی
اگـــــر آن تــــــرک شیرازی بـــه دست آرد دل مــــا را
بـــه خـــال هـنـدویـش بخـشم تــمــام روح و اجـــزا را
هــر آنکس چـیز می بخشد بـه سـان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سـر و دسـت و تـن و پــا را به خــاک گور می بخشند
نـــه بـــر آن تـــرک شـیرازی کـــه بــرده جـمله دلها را
رند تبریزی
اگــــر آن تـــــرک شیرازی بـــه دست آرد دل مـــا را
بــهــایـش هـــم بــبـــایـــد او بـبخشد کل دنیـــــا را
مـگــر مـن مـغـز خــر خــوردم در این آشفته بــازاری
کــه او دل را بــه دست آرد ببخشم مــن بــخارا را ؟
نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را
و نــــه چـــون شهریـــارانم بـبـخشم روح و اجــزا را
کـــه ایـن دل در وجـــود مــا خــدا داـند که می ارزد
هــــزاران تــــرک شیـراز و هـــزاران عشق زیــبــا را
ولی گــر تــرک شـیــرازی دهـد دل را به دست مــا
در آن دم نــیــز شـــایـــد مـــا ببخشیمش بـخـارا را
کــه مــا تــرکیم و تبریزی نه شیرازی شود چون مـا
بـــه تــبــریــزی هـمـه بخشند سمرقـند و بـخـارا را
شب ، همه بی تو کار من ، شکوه به ماه کردن است
روز ستاره تا سحر، تیره به آه کردن است متن خبر که یک قلم ،بی تو سیاه شد جهان حاشیه رفتنم دگر ، نامه سیاه کردن است نو گل نازنین من ! تا تو نگاه می کنی لطف بهار عارفان ، در تو نگاه کردن است ماه ِ عبادت است و من ، با لب روزه دار از این قول و غزل نوشتنم ، بیم گناه کردن است لیک چراغ ذوق هم ، این همه کشته داشتن چشمه به گِل گرفتن و ، ماه به چاه کردن است گاه به گاه پرسشی ، کن که زکات زندگی
بی تو نفس کشیدنم، عمر تباه کردن است

اینم از تابستون، با همه ی خوبیای واسه من کم داشته و بدی های زیاد داشتش، داره نفسای آخرشو میکشه. نمیگم بدترین ولی سختترین تابستون عمرمو گذروندم، نه بخاطر کارآموزی، سختی های اونم جزئی کوچک از این کل بزرگ بود!! اما چون سیاه، سفید بود، زیاد بهم خوش نگذشت!! امیدوارم واسه شماها اینجوری نباشه یا نبوده باشه...
دیدن و شنیدن از بچه هایی که دارن واسه کنکور میخونن و کلاس میرن، برام جالب بود ولی من یکی تنها چیزی که اصلا حسشو نداشتم، حس کنکور و امتحان بود!! چون واقعا حسش نبود!!! این کارآموزی یکی از چیزایی که به من داد این اطمینان بود که با وجود اینکه هنوزم عاشق برقم ولی هرگز اگه بخوام واسه ارشد بخونم، برق نمیخونم!!!! البته تو این قضیه کلاس الکتروی نصیر هم بی تاثیر نبود...
من جزو معدود کسایی بودم که کارآموزیمو توی سه محیط کاملا متفاوت گذروندم که هرکدوم هم کش و قوس خودشونو داشت و بازم جزو معدود کسایی هستم که حدود دو ماه و نیم درگیر کارآموزی بودم!!! البته نه همشو، اونقدرها هم بیکار نیستم!!!
در طول کارآموزی خیلی چیزا یاد گرفتم ولی فهمیدم و تجربه کردم که آدم توی کار بیشتر از اونکه با برق سروکار داشته باشه با آدمهای مختلفی سروکار داره. فهمیدم آدما هرچی مدرکشون بالاتر میره، اگه جنبشو نداشته باشن کم ارزش تر میشن، این بود که من بیشترین مشکل رو با مهندسین کارشناس داشتم!! بیشتر از اونکه از برق یاد بگیرم، فهمیدم دغدغه ی نون شب داشتن یعنی چی، پیچوندن کار و مسئولیت چیه، زیرآب زدن چجوریه، هم آدمایی رو دیدم که برای کار زندگی میکنن، هم آدمایی که کار میکنن واسه ی زندگی، ولی نقطه ی مشترک بین همشون دل پری بود که از آدمای دور و اطرافشون داشتن!! با دنیای خیلی از آدما آشنا شدم و باز هم به این باور خودم رسیدم که هر آدمی دنیای خودشو داره، باید دنیای آدمارو باور داشت! با یه سری دوستی نزدیک پیدا کردم وبا بعضیا شدیدا دعوا!!!!
بهر حال کارآموزی تموم شد، اونقدر که دلم میخواست، نسبت به وقتی که گذاشتم حس خوبی بهش ندارم ولی طبق معمول این جور مواقع، میگم که" آره تجربه ی خوبی بود!" مثل بیشتر مواقعی که واسه راضی کردن خودم اینو میگم....
راستی، اگه خواستید کارآموزی بگیرید، حتما از اونایی که گذروندن بپرسید، نه اینکه فقط گزارش بگیرید! که اونا، شنیده ها رو دیدن...

عطر دعا
گر با سحر ها خو کنی
بانگ خدا را بشنوی
دل را اگر گیسو کنی هر شب ندا رابشنوی
در آن سکوت جانفزا از عرش می آید صدا
گوش دگر باید تو را تا آن صدا رابشنوی
محو جهان راز شو با جان شب دمساز شو
تا از گلوی مرغ حق نام خدا را بشنوی
بال خدایی ساز کن تا عرش حق پرواز کن
کز قدسیان گلنغمه ی حی علا رابشنوی
باغ دعا پرگل شود هر برگ گل بلبل شود
در باغ شب گر بگذری عطر دعا را بشنوی
از سبزه ها وز سنگ ها سر می زند آهنگ ها
گر گوش جان پیدا کنی آهنگ ها را بشنوی
"مهدی سهیلی"

تو به من خنديدي
و نميدانستي
من به چه دلهره از باغچهي همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من کرد نگاه
سيب دندانزده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتي و هنوز
سالها هست که در گوش من آرام، آرام
خشخش گام تو تکرارکنان ميدهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم،
که چرا خانهي کوچک ما سيب نداشت!
"فروغ فرخزاد"
من به تو خنديدم
چون که ميدانستم
تو به چه دلهره از باغچهي همسايه سيب را دزديدي،
پدرم از پي تو تند دويد
و نميدانستي که باغبان باغچهي همسايه
پدر پير من است!
من به تو خنديدم
تا که باخندهي خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليک
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندانزده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نميخواست به خاطر بسپارد
گريهي تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام، آرام
حيرت و بغض نگاه تو تکرارکنان،
ميدهد آزارم
و من انديشهکنان غرق اين پندارم:
که چه ميشد اگر باغچهي خانهي ما سيب نداشت !

دل من دیر زمانی ست که می پندارد :
" دوستـــــــی " نیز گلـــــــــــی ست
مثل نیلوفــــــر و نــــــاز
ساقه ی تُـــردِ ظریفـــــــی دارد
بی گمان سنگــــدل است آنکه روا میدارد
جان این ساقه ی نازک را
- دانسته -
بیـــــازارد !
در زمینی که ضمیــــــــر من و توست
از نخستین دیـــــــدار
هر سخـن ، هر رفتـــــار
دانه هایی ست که می افشانیم
برگ و باری ست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش " مهــــــــــر " است
گر بدان گونه که بایست به بـــــــار آید
زندگی را به دل انگیـــــز ترین چهـره بیاراید
آنچنان با تو درآمیزد این روحِ لطیــــف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد، از همه چیز و همه کس
زندگـــــــی ، گرمی دلــــــــهای به هم پیوسته ست
تا در آن دوســـت نباشد همه درها بسته ست
در ضمیرت اگر این گـــــُــــل ندمیده ست هنوز
عطـــــــر جان پرور عشق ،
گر به صحرایِ نهادت نوزیده ست هنوز
دانـــــه ها را باید از نو کــــــــاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه ی جــــــــــــــان
خرج می باید کرد
رنج می باید بُرد
دوست می باید داشت !
با نگاهی که در آن شــــــــــــوق برآرد فریاد
با سلامی که در آن نــــــــــــور ببارد لبخند
دست یکدیگـــــــر را
بفشاریم به مهـــــــــــــــــــر
جام دلهامان را
مالامال از یـــــــاری، غـــم خواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
- شادی روی تــــــو!
ای دیده به دیدار تو شاد
باغِ جانت همه وقت از اثر صحبت دوســـــــت
تازه ،
عطــــــــرافشان
گلبـــــــــاران باد
"فریدون مشیری"

خداوندا
پریشانم
چه میخواهی تو از جانم؟! "دکتر شریعتی"
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است .
بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است.
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من می مانم و بیداد بی خوابی.
در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند.
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من !
بیا ای یاد مهتابی !
دلم تنگ است
"مهدی اخوان ثالث"







