گُل بود و سبزه بود و سرودِ پرنـده بود
در آفتاب, گرمي شـــاديدهنده بود
بر آب و خاك, بادِ بــهشتي وزنده بود
در باغ بود كــاجي پر شاخ و سهمگين
دستي به يادگاري صـد سال پيش از اين
بر آن درخت, نامِ دو دلــداه كَنده بود
پروانه و فريدون, صد سال پيش از اين,
يك روز آمدند در اين بــاغِ دلنشين؛
گُل بود و سبزه بود و دلِ تندِ فـروَدين:
ميزد نسيم نرمك بر رويِ بركه چنگ
ميگشت قويِ سيمين بر آبِ سيمرنگ
خورشيد گَردِ زرين ميريخت بر زمين.
بر روي شاخه, مرغكِ خوشرنگ ميسرود:
”بنگر! چگونه غنچهي نازك دهان گشود!
گلشن جه رنگِ زيبــا دارد به تار و پود!
سرتاسر است هستيِ جاويد و نيست مرگ.
به به! چه دلرباست تماشايِ رقــصِ برگ!
به به! چه دلكش است سرودِ نسيم و رود!“
با سايه روي سبزه, گُــلِ تازه مينوشت:
”بنگر! چگونه رفته زمين, آمده بــهشت!
بنگر! چگونه آمده زيبـــا و رفته زشت!
هرگز به باختر نرود مــــــهرِ تابدار
ديگر ز تيره روزي, دور است روزگـــار
ديگر ز تيرهبختي, پاك است ســرنوشت.“
پــروانه مينشست به هر جا و ميپريد
زنـــبور, شيره از لبِِ گلبرگ ميمكيد
بر رويِ گــُل, نسيمِ دلانگيز ميوزيد
عكسِ درخـت را به دلِ آب ميگسيخت
خرگوش ميدويد و به سوراخ ميگريخت
آنگاه ميگـريخت ز سوراخ و ميدويد
پـروانه و فريدون, صد سال پيش از اين,
يك روز آمدند در اين بــاغِ دلنشين.
گفتند: ”نيست جايي زيباتر از زمـين!“
زيرا كه سبزه بود و ســرودِ پرنده بود
در آفتاب, گــرميِ شاديدهنده بود
بس دلنواز بود تماشايِ فـــروَدين...
امـروز, زيرِ شاخهي اين كـــاجِ سهمناك
پـــروانه و فـريدون گرديدهاند خــاك
رخسارِ زردِ باغ, پُر از درد و رنـــج و باك
خورشيد نيست... گرميِ شاديدهنده نيست...
گُل نيست... سبزه نيست... سرودِ پرنده نيست.
از بادِ سخت, دامنِ درياچه چــاك چــاك.
امّـا, هنوز بر تنهي كـــاجِ سالدار
نامِ دو يارِ ديرين مانده به يــادگار...
بالاي كـــاج, تندر, در ابرِ اشكبار
ميغرّد از تــهِ دل: ”اي تيره آسمان!
جز نام، چيزِ ديگر مانَـد در اين جهان؟
يا نام نيز ميرود از يــادِ روزگار؟“
"گلچین گیلانی"

دختر بر آستانه ی در عاشقانه خواند
کای آرزوی من...
من فارغم ز خویش و تو آسوده از منی
با دوست ، دشمنی!
بس شام ها ستاره شمردم به نور ماه
تا اختر رمیده ی بختم وفا کند
شور نگاه دوست در آن چشم دلفریب
چون باده سرگرانی عیشم دوا کند
هر شب که ماه می نگرد از دریچه ها
جان می دهد خیال ترا در برابرم
من شاد ازین امید که چون بگذری ز راه
شاید چو نور ماه ، فراز ایی از درم
هر ناله ای که می شکند در گلوی باد
آهنگ ناله های دلم در فراق تست
چون تابد از شکاف درم نور ماهتاب
گویم نگاه کیست که در اشتیاق تست
ای ارزوی من...
ای مرد ناشناس
آگاه نیستم که کجایی و کیستی
اما مرا به دیدن تو مژده می دهند
وان مژده گویدم که تویی یا تو نیستی
از من جدا مشو
چون زندگی به دست فراموشیم مده
یا از کنار من به خموشی گذر مکن
یا در نهان امید هماغوشیم مده
دختر خموش ماند
مردی که می گذشت به سویش نگاه کرد
دختر به خنده گفت
ای مرد ناشناس توانی خبر دهی
زان آشنا که هیچ نیامد به دیدنم ؟
آن مرد خنده کرد و شتابان جواب داد
آن آشنا منم!!!
"نادر نادرپور"
گفت و گو
گفتى كه مىبوسم تو را، گفتم تمنا مىكنم
گفتى اگر بيند كسى، گفتم كه حاشا مىكنم
گفتى ز بخت بد اگر، ناگه رقيبت آيد ز در؟
گفتم كه با افسون گرى، او را ز سر وا مىكنم
گفتى كه تلخىهاى مى، گر ناگوار افتد مرا؟
گفتم كه با نوش لبم، آن را گوارا مىكنم
گفتى چه مىبينى - بگو -در چشم چون آيينهام؟
گفتم كه من خود را در او، عريان تماشا مىكنم
گفتى كه از بىطاقتى، دل قصد يغما مىكند
گفتم كه با يغماگران - بارى - مدارا مىكنم
گفتى كه پيوند تو را، با نقد هستى مىخرم
گفتم كه ارزان تر از ين، من با تو سودا مىكنم
گفتى اگر از كوى خود، روزى تو را گويم "برو"؟
گفتم كه صد سال دگر، امروز و فردا مىكنم
گفتى اگر از پاى خود ،زنجير عشقت وا كنم؟
گفتم ز تو ديوانه تر، دانى كه پيدا مىكنم...
"سيمين بهبهانى"

خبر خوش: بالاخره بعد از مدتها ، همكلاسي مان عزيزمان "علي ملازمي" آزاد شد.

ماه دریا را به خود می خواند و،
آب،
با کمندی در فضاها نا پدید،
دم به دم خود را به بالا می کشید
جا به جا در راه این دلدادگان
اختران آویخته فانوسها.
گفتم این دریا و این یک ذره راه
میرساند عاقبت خود را به ماه
من، چه گویم، جدا از ماه خویش
بین ما ،
افسوس:
اقیانوس ها...

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
وگر هر لحظه رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم
تو زهری زهر گرم سینه سوزی
تو شیرینی که شور هستی از توست
شراب جام خورشیدی که جان را
نشاط از تو، غم از تو، مستی از توست
به آسانی مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند-" دل از عشق برگیر!
که: نیرنگ است و افسون است و جادوست!!"
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است اما نوشداروست
چه غم دارم که این زهر تب آلود
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که هنگامه ی درد
غمی شیرین دلم را می نوازد
اگر مرگم به نامردی نگیرد:
مرا مهر تو در دل جاودانی است
وگر عمرم به ناکامی سراید
ترا دارم که مرگم زندگانی است
"فریدون مشیری"

ای ستاره ها
ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره میکنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم
با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد ؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟
جام باده سر نگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دو رویی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ، ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمیرود
ای ستاره ها ، چه شد که او مرا نخواست ؟
ای ستاره ها ، ستاره ها ، ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟
"فروغ"
![]()






