کلامی نو ،... صفحه صفحه ای دیگر ،... کتابی تازه گشوده می شود:
تولدی رقم می خورد و انسانی چشم می گشاید به روی جهانی که در انتظار اوست تا او را در سرنوشت خویشتن سهیم کند:
در روزگار شادی و اندوه، در کامیابی و رویش، در شکوه و شگفتی و در تلخ کامی و غم.
زندگی آهنگ های بسیار دارد، پرده های بیشمار، آواهایی که باید شنید و نواهایی که باید شناخت باید به ضرب آهنگ آنها پی برد و به رمز های جاودانه اش دل سپرد، نشانه ها چشم به راهند تا انسان فراخوانده شود تا به دور دست نظر دوزد و خود را آماده کند، با تمام وجود مهیا و مجهز:
برای رفتن، برای گام نهادن در راه و بی راه، برای گریختن از بیم ها،
دلشوره ها و ترسها، تردیدها.
برای فرو رفتن و فرا رفتن، عبور از مرزها و گذر از بینهایت به اقلیم پر رنگ رویا،
به سرزمین مکاشفات، به دیار دریافتها، به سوی فهمی عمیقتر و هدایت جهان به سوی هر آنچه می خواهی.
کوشش بسیار برای دانستن، دستیابی به همه چیز، هر کس مرکز جهان خویشتن است و آنان که در جهان خود سهیم میکند، نقطه ی توامان آغازها و پایان ها،
او ارزشهای خود را بنا می نهد و هویت خویش را شکل می دهد،
آیا ما پدیدآورندگان شرایطیم یا خود پدید آمده از آن ؟
مرز های اختیار ما کجاست ؟
و دست های ما در کدامین وادی از نیرو عاری می شود؟
در دنیای روابط تاریک، در جهان چراغ های خاموش، در وادی متروک انسان های تنها با مناسباتی مخدوش
چه کسی می خواهد در فرد گرایی خود فرو رود،
در دنیای ذهنیات شناور بماند و جهان درون را به معیاری تردید ناپذیر بدل سازد؟
تولدی دیگر، عشقی دیگر، دنیایی دیگر برای تو....
"راز"
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم
همه ذرات جسم خاکی من
از تو، ای شعر گرم، در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
که لبالب ز باده ی روزند
با هزاران جوانه می خواند
بوته ی نسترن سرود ترا
هر نسیمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود ترا
من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم، پر شدم، ز زیبائی
پر شدم از ترانه های سیاه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید
حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم، ترا هدر کردم
غافل از آن که تو بجائی و من
همچو آبی روان که در گذرم
گمشده در غبار شوم زوال
ره تاریک مرگ می سپرم
آه، ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ من بنگرد در من
روی آئینه ام سیاه شود
عاشقم، عاشق ستاره ی صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام تست بر آن
می مکم با وجود تشنه ی خویش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام می گیرم
تا بخشم آورم خدای ترا!
"فروغ فرخزاد"

شیرین لبی شیرین تبار
مست و می آلود و خمار
مه پاره ای بی بند و بار
با عشوه های بی شمار
هم کرده یاران را ملول
هم برده از دلها قرار
مجموع مه رویان کنار
تو یار بی همتا کنار
زلفت چو افشان میکنی
ما را پریشان میکنی
آخر من از گیسوی تو
خود را بیاویزم به دار
یاران هوار، مردم هوار
از دست این بی بند و بار
از دست این دیوانه یار
از کف بدادم اعتبار
می میزنم، می میزنم
جام پیاپی میزنم
هی میزنم، هی میزنم بی اختیار
کندوی کامت را بیار
بر کام بیمارم گذار
تا جان فزاید جان تو
بر جان این دلخسته ی بشکسته تار
"همای"
دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت :
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است
"فروغ"

من مستم،
من مستم و میخانه پرستم
راهم منمایید،
پایم بگشایید!
وین جام جگر سوز مگیرید ز دستم!
می، لاله و باغم
می، شمع و چراغم
می، همدم من،
هم نفسم، عطر دماغم،
خوشرنگ، خوش آهنگ
لغزیده به جامم
از تلخی طعم وی، اندیشه مدارید
گواراست بکامم
در ساحل این آتش
من غرق گناهم
همراه شما نیستم ای مردم بتگر!!
من نامه سیاهم
فریاد رسا!!
در شب گسترده پر و بال
از آتش اهریمن بدخو، به امان دار
هم ساغر پر می
هم تاک کهنسال
کان تاک زرافشان دهدم خوشه زرین
وین ساغر لبریز
اندوه زداید زدلم با می دیرین
با آنکه در میکده را باز ببستند
با آنکه سبوی می ما را بشکستند
با محتصب شهر بگویید که:
هشدار!!
هشدار!!
که من مست می هر شبه هستم...
"سیاوش کسرایی"

بنشينيم و بينديشيم
اين همه با هم بيگانه
اين همه دوري و بيزاري
به كجا آيا خواهيم رسيد آخر؟
و چه خواهد آمد بر سرما، با اين دلهاي
پراكنده
جنگلي بوديم،
شاخه در شاخه همه آغوش
ريشه در ريشه همه پيوند
وينك انبوه درختاني تنهاييم
مهرباني، به دل بسته ما مرغيست
كز قفس در نگشاديمش
و به عذري كه فضايي نيست
وندرين باغ خزان خورده
جز سموم ستم آورده هوايي نيست
ره پرواز نداديمش
هستي ما كه چو آيينه
تنگ بر سينه فشرديمش
از وحشت سنگانداز
نه صفا و نه تماشا
به چه كار آيد؟
دشمني دلها را با كين خوگر كرد
دستها با دشنه همدستان گشتند
و زمين از بدخواهي به ستوه آمد
اي دريغا، كه دگر دشمن رفت از ياد
وينک از سينه دوست
خون فرو ميريزد.
دوست، كاندر بر او گريه انباشته را
نتواني سر داد
چه توان گفتش؟
بيگانهست
و سرايي كه به چشمانداز پنجرهاش نيست
درختي كه بر او مرغي
به فغان تو دهد پاسخ،
زندان است
من به عهدي كه بدي مقبول،
و توانايي داناييست؛
با تو از خوبي ميگويم.
از تو دانايي ميجويم.
خوب من،
دانايي را بنشان بر تخت
و توانايي را حلقه به گوشش كن!
من به عهدي كه وفاداري
داستانيست ملالآور
و ابلهي نيست دگر، افسوس،
داشتن جنگ برادرها را باور،
آشتي را
به اميدي كه خرد فرمان خواهد راند
ميكنم تلقين.
وندرين فتنه بيتدبير
با چه دلشوره و بيمي نگرانم من ...
اين همه با هم بيگانه
اين همه دوري و بيزاري
به كجا آيا خواهيم رسيد آخر
و چه خواهد آمد بر سر ما؟
با اين دلهاي پراكنده
بنشينيم و بينديشيم.
"ه.ا.سایه"

شهر خاموش من ! آن روح بهارانت کو ؟
شور و شیدایی انبوه هزارانت کو ؟
می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان
نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو ؟
کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو ؟
زیر سرنیزه ی تاتار چه حالی داری ؟
دل پولادوش شیر شکارانت کو ؟
سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند
نعره و عربده ی باده گسارانت کو ؟
چهره ها در هم و دل ها همه بیگانه ز هم
اسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحر این شب تارانت کو ؟
"دکتر کدکنی"






