باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
وبهار
روی هر شاخه، کنار هر برگ
شمع روشن کرده ست.
همه ی چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده ست
ودرخت گیلاس
هدیه ی جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را، ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه ی باران را باور کن
وسخاوت را در چشم چمنزار ببین
ومحبت را در روح نسیم
که در این کوچه ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد!
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن.
"فریدون مشیری"

![]()
بهار آمد
بهار آمد، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست؟
چه افتاد این گلستان را، چه افتاد؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرا خون می چکد از شاخه ی گل؟
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟
چه درد است این؟ چه درد است این؟ چه درد است؟
که در گلزار ما این فتنه کردست
چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
چرا سر برده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان؟
چرا پروانگان را پر شکسته ست؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته است؟
چرا مطرب نمی خواند سرودی؟
چرا ساقی نمی گوید درودی؟
چرا خورشید فروردین فرو خفت؟
بهار آمد، گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست؟
که این لب بسته آن رخ نهفته ست
مگر دارد بهار نو رسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست؟
بهارا، تلخ منشین، خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو، چهره بگشای...
...ادامه مطلب...
ادامه مطلب>>>
ترم 4 برنامه ریختم که تو ترم 5 معدلمو ببرم بالای 17 که بتونم تو ترم 6 بیش از 20 واحد بردارم که تو ترم 7 واحدی برام نَمونه. ولی چی فکر میکردیم چی شد. نه تنها معدل بالای 17 نرفت بلکه نزدیک بود مشروط هم بشیم و نتونیم همون 14 واحد رو برداریم. امان از دست تقدیری که خودمون رقمش می زنیم!!
غرضم از این حرفا اینه که ، واقعا نمی دونیم چی سرمون قراره بیاد. معلوم نیست چه کاره ی این دنیا قراره بشیم...
87 برای من یکی تا دلتون بخواد خاطره داشت.حالا که نگاه می کنم اتفاقات زیادی هم تو دانشگاه و هم بیرون از اونجا ، برام پیش اومد که مسیر زندگیم رو نسبتاً عوض کرد.با افراد زیادی آشنایی پیدا کردم ، مخصوصاً ورودی های 87 که در نوع خودشون بی نظیرن!!
نمی خوام براتون روضه بگم ولی حرفم دلم اینه : جدّا قراره تو سال جدید چیکار کنیم ؟ آیا اصلاً باید کار خاصّ بکنیم یا نه همینی که هستیم خیلی هم خوبه؟ اگه قراره کاری کنیم چقدر براش فکر کردیم؟ اصلاً یه ذره عقب تر بیاییم ، کار یعنی چی؟ کار برای چی؟ کار برای کی؟... بالاغیرتن چقدر با خودمون رو راستیم؟
بچه ها نمیدونم چی درسته چی غلط ولی فقط یه چیزی برام مسجّل شده و اونم اینه که :
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی....که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی
یاری اندر کس نمی بینم، یاران را چه شد؟
دوستی کی آخر آمد، دوستداران را چه شد؟
دوستدار عشق کمه، همه دنبال یار افتادن!! اما غافل از اینکه یار جای دیگه ایه و یار واقعیشون رو از دست میدن!!
عزیزم از تعریفت ممنون، عشق حس ساده ولی زیباییه و ساده بدست نمیاد، اما اینکه گفتی عاشق عشق بودن من حرف گزافیه، باید بگم نه!! گزاف نیست، برعکس اینکه گفتی عشق مقصد نیست، عجیبه!!
عشق تنها مقصد ارزشمندیه که وجود داره، نه یه راه ارتباطی. عشق بدون عاشق و معشوق، بازهم وجود داره، تا همیشه، اما عاشق و معشوق بدون وجود عشق هیچ معنی ندارن، دارن؟!
عشق ارتباط دهنده ی عاشق و معشوقه میشه، اما به شرطی که هم عاشق و هم معشوقه، عاشق عشق باشن، من هم عاشق همین عشق زیبام،
فاش میگویم و از گفته ی خود دلشادم
بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم
خوب واضحه عشق به این خوشگلی و ماهی، چیزی از تو نمی گیره، عشق نفس تو رو تازه میکنه، به تو هویت میده، روح تو رو زیبا میکنه، عقل تو رو عاقل میکنه،دل تو رو صاف میکنه و به تو ارزش میده. عشق به تو همه چیز میده و در مقابل از تو میخواد که عاشقش بمونی.
عشق تو رو عاقل میکنه، هر چند عقل نمیتونه عشق رو درک کنه، این دله که باید عشق رو بفهمه و برای عاشقی آماده بشه تا تو جاودانه بشی،
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد
چاره ساز اهل دل باشد می اندیشه سوز
کو قدح؟ تا فارغم از رنج هشیاری کند
عشق محدود به زمان نیست، محدود به مکان نیست و حتی به شخص هم محدود نیست، مهم نیست چطوری عاشق میشی، اگه دوست داری اول با عقل یه معشوقه پیدا کن، یا اول عاشق شو، بعد معشوقتو بدست بیار، یا هر راه دیگه ای- که به تعداد آدمها راه عشق ورزی وجود داره!- مهم اینه که در نهایت عشق رو درک کنی و برای عشق باشی:
که اگر فردا خسته باشید یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید

خیلی خوب در مورد عشق،عاشق و عشق ورزی قلم روندی؛ خیلی از بندها رو هم ادبی نوشته بودی ولی از یه چیز اصلا حرفی نزدی...معشوق
نگفتی این کسی که ماها باید بهش عشق بورزیم کیه یا چیه ؟
اینکه میگی عاشق عشقی،به نظر من حرف گزافیه.عشق مبدا یا مقصد ما نیست،اون فقط یک راه ارتباطیه بین دو چیز که پایه و اساس عشق رو تشکیل میدن.اول عاشق دوم معشوق...توی اینکه ما باید عاشق باشیم که شکی نیست -البته خوشا به حال کسی که معشوق، عاشق او باشه- ولی قسمت دوم قضیه که معشوقه، پس چی میشه.
آیا هر چیزی که من رو شیفته خودش بکنه، نفسمو بند بیاره و یا در درجه ای بالاتر، هویّت منو بگیره، روح منو تسخیر کنه ، عقل منو معیوب کنه، دل منو مخدوش کنه ، ارزش عشق ورزیدن داره؟؟....نه حقا که اینطوری نیست..
عشق باید در عوض هر چیزی که از من میگیره یه چیزی بهم بده اون هم نه در حدّ یه حسّ ساده و زودگذر....عشق باید انسان رو لبریز از حقایقی کنه که تا قبل از عاشقی قابل دسترسی نبوده باشه....باید منو جایی ببره که حتی ملائکه هم نتونن تصورش رو بکنن. اونوقت که می ارزه...
میدونی مشکل ماها کجاست؟ مشکل ما اینه که ما اوّل عشق رو با دلمون درک می کنیم و بعد هم با دلمون جلو میبریمش، خوب معلومه که حاصل کار ما جز یه سری حسّ و حال عجیب نمیتونه باشه.اون عشقی ارزش داره که عقل بوجودش بیاره و بعد دل رهبریش کنه در اون صورته که هیچ وقت آروم نمی شینیم ، خسته نمی شیم ، سیراب نمی شیم و ...
پس به نظر من ما باید دو تا کار بکنیم :
اول - معشوق واقعی مون را با عقل پیدا کنیم (که این خودش شامل سه مرحله تدبّر ، تفکّر و تعقّل میشه)
دوم - دلمون رو تحت اختیار اون معشوق قرار بدیم.
جواب نظری که نوشته بودی یکم طولانی شد اینجا نوشتم، نه نسبت به تو، که جای حرفامون اینجا نیست، فقط حس من نسبت به عشقه!!
عاشق شدن آدم رو عوض می کنه، چون تنها چیزی که تو وجودت نبوده، حالا تنها چیزیه که تمام وجودتو گرفته!!!
عوض شدن خیلی طبیعیه اما آدم نبایدعو...ی بشه، عاشق شدن رو نباید بهونه کنه که بعضی چیزا یادش بره، که عشق بیشتر از یه ادعاست!! اگه عشق توی دل بشینه، بهت ارزش میده بشرطی که ارزشمند بدونیش.
در ضمن احساس عاشقی تو وجود هر کس حس جدیدیه اما هر احساس جدیدی عشق نیست. عاشقی رو با چیزای دیگه نباید اشتباه کرد. بعضیامون تا یه حس جدید پیدا می کنیم، فکر می کنیم عاشق و مجنون شدیم،
مرغ دل پر می زند تا زین قفس بیرون شود
جان بجان آمد توانش تا دمی مجنون شود
منم عاشق عشق ورزیدنم بیشتر از هر چیز دیگه،
گه شکایت از گلی، گه شکوه از خاری کنم
من نه آن رندم که غیر از عاشقی کاری کنم
ساقی بده پیمانه ای زان می که بی خویشم کند
بر حسن شورانگیز تو، عاشق تر از پیشم کند
اما عشق چیه؟ عاشق کیه؟ نمیدونم اما...
هر وقت دیدی حسی تو وجودت شکل گرفته که معنی همه چیز رو برات عوض کرده، حتی نگاهها برات یه معنی دیگه داره،
هر وقت احساس ارزش کردی، اینکه چیز ارزشمندی همین نزدیکی تو وجودت هست تا براش بجنگی،
هروقت حس کردی به همه چیز یه جور دیگه نگاه می کنی، هر وقت همه چیزو رنگی دیدی،
هر وقت دیدی بعضی وقتا نفست تو سینه می گیره و نمیخواد بیرون بیاد،
هر وقت کمتر حرف زدی و بیشتر حس کردی، هر وقت بیشتر چشماتو بستی و به همه چیز نگاه کردی،
هر وقت توی خواب و بیداری فقط یه چیزو دیدی، هر وقت دیدی بقیه خیلی بیشتر از قبل دوستت دارن،
هر وقت دیدی واسه خوردن و خوابیدن هم بهونه لازم داری،
هر وقت ماه برات پر نور تر از خورشید بود، هر وقت چشمات با اشک آشناتر از نور بود،
هر وقت تمام خاطره هات یه چیزو بیادت می آورد، هر وقت آسمونو ندیده آبی می دیدی،
هر وقت حس کردی قلبت تو هر تبش دوبار میزنه،
هر وقت دست هات گرماشونو به دلت دادن و از تنهایی سردشون شد،
هر وقت احساس کردی تو آغوشت چیزی رو کم داری،
هر وقت دوستت دارم رو روزی هزار بار زمزمه کردی، هر وقت دلت رو روی لب هات غنچه کردی،
هر وقت همه چیزت یه اولویت بیشتر نبود، هر وقت تمام وجودت یه آرزو بیشتر نبود،
هر وقت صبح موقع بیدار شدن سراغ همونی و گرفتی که شب با یادش به خواب رفتی،
هر وقت پر از حرف بودی و خاموش، هر وقت دو برات بزرگترین عدد شد،
هر وقت بعد از بارون دل آسمونو سبکتر می دیدی، هر وقت واسه شبهات یه ستاره خواستی،
هر وقت دلتنگی هات همه ی دلخوشی هات شد، هر وقت از بودن گذشتی،
هر وقت روحت آزاد و دلت اسیر شد، هر وقت حس تنهایی تنها رو دیدی،
هر وقت نامه هات هر شب با یه اسم سیاه شدن، هر وقت حس کردی بعضی حرفا نیست واسه گفتن ،
هر وقت یه پنجره واسه دیدن دنیا می خواستی، هر وقت که حتی نفس هم به عادت نکشیدی و هر وقت....
هر وقت احساس رو حس کردی و بی صدا شکستی، شاید...شاید داری عاشق می شی، شاید...

بدرمانم نمی کوشی؟
مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
ترا می بینم و میلم زیادت می شود هردم
بسامانم نمی پرسی نمیدانم چه سر داری
بدرمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم
نه راهست این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آندم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم دم می دهی تا کی
دمار از من بر آوردی نمی گویی بر آوردم
شبی دل را بتاریکی ز زلفت باز می جستم
رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش می باش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم
"حافظ"
زلف بر باد مده
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکَنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکُنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گُلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام آزادم
"حافظ"

چاووشی
بهسان رهنورداني كه در افسانهها گويند،
گرفته كولبارِ زادِ ره بر دوش،
فشرده چوبدست خيزران در مشت،
گهي پرگوي و گه خاموش،
در آن مهگون فضاي خلوت افسانگيشان راه ميپويند، ما هم راه خود را ميكنيم آغاز.
سه ره پيداست.
نوشته بر سر هريك به سنگ اندر،
حديثي كهش نميخواني بر آن ديگر.
نخستين: راه نوش و راحت و شادي.
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادي.
دو ديگر: راهِ نيمش ننگ، نيمش نام،
اگر سر بر كني غوغا، وگر سر دركشي آرام.
سه ديگر: راه بيبرگشت، بيفرجام.
من اينجا بس دلم تنگ است.
و هر سازي كه ميبينم بدآهنگ است.
بيا ره توشه برداريم،
قدم در راه بيبرگشت بگذاريم؛
ببينيم آسمانِ «هر كجا» آيا همين رنگ است؟
تو داني كاين سفر هرگز بهسوي آسمانها نيست.
سوي بهرام، اين جاويدِ خونآشام،
سوي ناهيد، اين بدبيوه گرگِ قحبة بيغم،
كه ميزد جام شومش را به جام حافظ و خيام؛
و ميرقصيد دستافشان و پاكوبان بهسان دختر كولي،
و اكنون ميزند با ساغر مكنيس يا نيما
و فردا نيز خواهد زد به جام هركه بعد از ما؛
سوي اينها و آنها نيست.
به سوي پهندشتِ بيخداونديست،
كه با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاك افتند.
بهل كاين آسمان پاك،
چراگاه كساني چون مسيح و ديگران باشد:
كه زشتاني چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان
پدرْشان كيست؟
و يا سود و ثمرْشان چيست؟
... ادامه مطلب

ادامه مطلب>>>
ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر
بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم.
بر من منگر، زانکه بجز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم.
ای رفته ز دل، راست بگو! بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه،
من او نیم، او مرده و من سایه ی اویم!
من او نیم، آخر دل من سرد و سیاه است-
او در دل سودازده، از عشق، شرر داشت
او در همه جا، با همه کس، در همه احوال
سودای تورا ای بت بی مهر! به سر داشت.
من او نیم، این دیده ی من گنگ و خموش است-
در دیده ی او آن همه گفتار، نهان بود
وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموز تر از تیرگی شامگهان بود.
من او نیم، آری، لب من -این لب بی رنگ-
دیری است که با خنده ای از عشق تو نشکفت
اما به دل او همه دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت.
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم.
آن کس -که تو می خواهیش از من- بخدا مرد
او در تن من بود ندانم که به ناگاه
چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد!
من گور ویم، گور ویم، بر تن گرمش
افسردگی و سردی کافور نهادم
او مرده و در سینه ی من، این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم.
"سیمین بهبهانی"

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همهی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم
"ویکتور هوگو"
![]()






