تبليغاتX
برقی های 85 دانشگاه شهید عباسپور

برقی های 85 دانشگاه شهید عباسپور
دانشگاه صنعت آب و برق تهران
رهی معیری چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 20:31

برد آرام دلم یار  دلارام کجاست ؟

آن دلارام که برد از دلم آرام کجاست ؟

داده پیغام که یک بوسه تورا بخشم لیک

آن که قانع بود از بوسه به پیغام کجاست ؟

بی غم عشق به گلزار جهان تنگ دلم

در چمن رنگ محبت نبود دام کجاست ؟

گر من از گردش ایام ملولم  نه عجب

 آن که خوشدل بود از گردش ایام کجاست ؟

جرعه نوشان رضا نام تمنا کجاست ؟

دل ناکام رهی را هوس کام کجاست ؟

..رهی معیری..

نوشته شده توسط اميد گلزاده | موضوع: | لینک ثابت |

آسمان آیااین امانت ها راباز پس خواهد داد ؟ شنبه بیست و پنجم آبان 1387 14:12

آن صداها به کجا رفت
صداهای بلند
گریه ها قهقهه ها
آن امانت ها را
آسمان آیا پس خواهد داد ؟
پس چرا حافظ گفت؟
آسمان بار امانت نتوانست کشید
نعره های حلاج
بر سر چوبه ی دار
به کجا رفت کجا ؟
به کجا می رود آه
چهچه گنجشک بر ساقه ی باد
آسمان آیا
این امانت ها را
باز پس خواهد داد ؟

                                            "محمد رضا شفیعی کدکنی"

نوشته شده توسط اميد گلزاده | موضوع: | لینک ثابت |

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی! شنبه بیست و پنجم آبان 1387 14:4



امشب ای ماه به درد دل من تسکینی


آخر ای ماه تو هم درد من مسکینی


کاهش جان تومن دارم و من میدانم


که تو از دوری خورشید چه ها می بینی


تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من


سر راحت ننهادی به سر بالینی


هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک


تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی


همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند


امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی


من مگر طالع خود در تو توانم دیدن


که توهم آینه بخت غبار آگینی


باغبان خار ندامت به جگر میشکند


برو ای گل که سزاوار همان گلچینی


نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید


که کند شکوه ز هجران لب شیرینی

تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان


گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی


کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد


ای پرستو که پیام آور فروردینی


شهریارا اگر آیین محبت باشد


چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی

 

نوشته شده توسط اميد گلزاده | موضوع: | لینک ثابت |

راه بهشت شنبه بیست و پنجم آبان 1387 13:55

راه بهشت

 

مردي با اسب و سگش در جاده اي راه مي رفتند. هنگام عبور از كنار درخت

عظيمي، صاعقه اي فرود آمد و آنها را كشت . اما مرد نفهميد كه ديگر اين

دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت . گاهي مدت ها

طول مي كشد تا مرده ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي ريختند و به

شدت تشنه بودند . در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه

به ميداني با سنگفرش طلا باز مي شد و در وسط آن چشمه اي بود كه آب

زلالي از آن جاري بود . رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد وگفت :« روز به خير»، 

 اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟

دروازه بان گفت : «روز به خير، اينجا بهشت است.»

رهگذر گفت:چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه ايم

دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت : مي توانيد وارد شويد و هر چه قدر 

دلتان مي خواهد بنوشيد.

رهگذر گفت :اسب و سگم هم تشنه اند.

نگهبان گفت: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب

بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد . پس از اينكه مدت درازي

از تپه بالا رفتند، به مزرعه اي رسيدند . راه ورود به اين مزرعه، دروازه اي

قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي شد .

مردي در زير سايه درخت ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود،

 احتمالأ خوابيده بود.مسافر گفت: روز به خير!

 مرد با سرش جواب داد.

مسافر گفت: ما خيلي تشنه ايم.، من، اسبم و سگم

مرد به جايي اشاره كرد و گفت:ميان آن سنگ ها چشمه اي است. هرقدركه مي خواهيد بنوشيد

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد . مرد گفت : هر وقت كه دوست داشتيد، مي توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد : فقط مي خواهم بدانم نام اينجا چيست ؟

مرد گفت : « بهشت »

مسافر با تعجب گفت : بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

مرد گفت: آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند و به او گفت : بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده

نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي شود!

مرد جواب داد : كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي مانند.

                                                           بخشي از كتاب ((شيطان و دوشزه پريم))؛ پائولو كوئيلو

نوشته شده توسط اميد گلزاده | موضوع: | لینک ثابت |

پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 22:1

راز خوشبختي

کاسبی پسرش را براي آموختن راز خوشبختي نزد خردمندي فرستاد . پسر

جوان چهل روز تمام در بیابان راه رفت، تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر

فراز یک کوه رسيد. مرد خردمندي كه او می جست آنجا زندگي مي كرد.

به جاي اينكه با يك مرد مقدس رو به رو شود وارد تالاري شد كه جنب و

جوش بسياري در آن به چشم مي خورد، تاجران می آمدند و می رفتند،

 مرد م در گوشه و کنار گفتگو مي كردند، اركستر كوچكي موسيقي

لطيفي مي نواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكي ها لذيذ چيده شده

بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر

كند تا نوبتش فرا رسد.

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح مي داد

گوش كرد اما به او گفت كه فعلا وقت ندارد كه راز خوشبختي را برايش

فاش كند. پس به او پيشنهاد كرد كه گردشي در قصر بكند و حدود دو

ساعت ديگر به نزد او بازگردد.

مرد خردمند اضافه كرد: اما از شما خواهشي دارم.

 آنگاه يك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت در

تمام مدت گردش اين قاشق را در دست داشته باشيد و كاري كنيد كه روغن

آن نريزد.

مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين كردن پله ها، در حاليكه چشم از قاشق

بر نمي داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.

مرد خردمند پرسید: آيا فرش هاي ايراني اتاق نهارخوري را ديديد؟ آيا

باغي كه استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن كرده است ديديد؟ آيا اسناد

و مدارك ارزشمند مرا كه روي پوست آهو نگاشته شده ديديد.

جوان با شرمساري اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده، تنها فكر او اين بوده كه

قطرات روغني را كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند.

خردمند گفت : خب، پس برگرد و شگفتي هاي دنياي من را بشناس .

اگر خانه کسی را نبینی، نمی توانی به او اعتماد کنی.

مرد جوان اين بار به گردش در كاخ پرداخت، در حاليكه همچنان قاشق را به

دست داشت، با دقت و توجه كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها و

سقف ها بود مي نگريست .او باغ ها را ديد و كوهستان هاي اطراف را، ظرافت

گل ها و دقتي را كه در نصب آثار هنري در جاي مطلوب به كار رفته بودتحسين كرد.

وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزئيات براي اوتوصيف كرد.

خردمند پرسيد: پس آن دو قطره روغني را كه به تو سپردم كجاست؟

مرد جوان قاشق را نگاه كرد و متوجه شد كه آنها را ريخته است.

آن وقت مرد خردمند به او گفت:

راز خوشبختي اين است كه "همه شگفتي هاي جهان را بنگري، بدون اينكه

دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش كني".

مرد جوان خاموش ماند. داستان پادشاه پیر را فهمیده بود.

چوپان سفر را دوست دارد، اما هرگز گوسفندهایش را فراموش نمی کند.

          بر گرفته از كتاب كيمياگر، نوشته پائولو كوئيلو

نوشته شده توسط اميد گلزاده | موضوع: | لینک ثابت |

هدیه پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 21:52

هدیه

 

روزی اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود . پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلیها نشسته بود . مقابل او ، دخترکی نشسته بود که بینهایت شیفته ی زیبایی و شکوه دسته گل پیرمرد شده بود و لحظه ای از آن چشم برنمیداشت . زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید . قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه ، پیرمرد از جا برخواست  ، بسوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت : « متوجه شدم که تو عاشق این گلها شدی ، اونا رو برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه اونا رو به تو هدیه بدم ، خوشحالتر خواهد شد » . دخترک با خوشحالی ، دسته گل رو پذیرفت و با چشماش پیرمرد رو که از اتوبوس پایین می رفت ، بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد بسوی دروازه آرامگاه خصوصی در آنسوی خیابان رفت و کنار نرده در ورودی نشست .

__________________________

 

هر اندیشه شایسته ای به چهره انسان زیبایی می بخشد .

                                                                                                                    روسکین

نوشته شده توسط اميد گلزاده | موضوع: | لینک ثابت |

ایرج میرزا! پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 21:47
عاشقي محنت بسيار کشيد
تا لب دجله به معشوقه رسيد

نشده از گل رويش سيراب
که فلک دسته گلي داد به آب

نازنين چشم به شط دوخته بود
فارغ از
عاشق دل سوخته بود

ديد در روي شط آيد به شتاب
نوگلي چون گل رويش شاداب

گفت به به چه گل رعنايي است
لايق دست چو من زيبايي است

حيف از اين گل که برد آب او را
کند از منظره ناياب او را

ز اين سخن، عاشق معشوقه پرست
جست در آب چو ماهي از شست

خوانده بود اين مثل آن مايه ناز
که نکويي کن و در آب انداز

خواست کازاد کند از بندش
اسمِ گل بُرد و در آب افکندش

گفت روتا که ز هجرم برهي
نام بي مهري بر من ننهي

مورد نيکيِ خاصت کردم
از غم خويش خلاصت کردم

باري آن عاشق بيچاره چو بط
دل به دريا زد و افتاد به شط

ديد آبي است فراوان و درست
به نشاط آمد و دست از جان شُست

دست و پايي زد و گل را بربود
سوي دلدارش پرتاب نمود

گفت کاي آفتِ جان سنبلِ تو
ما که رفتيم، بگير اين گل تو

بکُنش زيبِ سَر اي دلبر من
ياد آيي که گذشت از سر من

جز براي دل من بوش مکن
عاشق خويش فراموش مکن

خود ندانست مگر عاشق ما
که ز خوبان نتوان خواست وفا

عاشقان را همه گر آب بَرد
خوب رويان همه را خواب بَرد !
نوشته شده توسط اميد گلزاده | موضوع: | لینک ثابت |

7 یادآوری!! پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 21:18

برای كشف دریاهای جدید باید شهامت ترك ساحل آرام خود را داشته باشید این جهان جهان تغییر است نه جهان تقدیر.

اگر كسی تو را آنگونه كه می خواهی دوست ندارد به این معنی نیست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد .

هرگز توان خودت را در تغییر دادن خویش دست كم نگیر.

هرگز توان خودت را در تغییر دادن دیگران دست بالا نگیر .

به یاد داشته باش برنده ها كاری را انجام می دهند كه بازنده ها دلشان نمی خواهد انجام دهند .

هرگز برای عاشق شدن
به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. بونه نباش. بونه نباش. بونه نباش.

گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت


می نشاند.

نوشته شده توسط اميد گلزاده | موضوع: | لینک ثابت |

آخرین مطالب ارسالی pwut-85


 

© 2006-2008 PWUT-85.blogfa.com| All rights reserved
Designed by Ali Rajabi | Amateur Web Designer