نوروز،
خوش آمدی...
امّا،
در سرزمینی که دوپایانش
در مریضخانه های خردباختگی
–خود-
به رگهای ناسورشان، جهالت تزریق می کنند
بانگِ تو به کدامین شوق
و به راستی برای که پر بگیرد
تا بهبودی دلها را
به شگون ِ عشق،
ترانه کند؟
نه!
اینجا جای تو نیست!
در غمکده ای که چراغِ بزمِ شبانه اش را به عجز،
اشک،
خون و مرثیه عادت داده اند،
نرمِ تابش ِ طنینت
چه صفتی برتر از "اطوار"
ساز می کند؟
نه!
سفره چینی ِ تو
دلهایی آینه وار می خواهد.
صد آزرم برآنانی که
-آن تاراج تبارانی که-
بانگِ نازنین تو را
در کرانه های سرزمینی مادری ما اینچنین خواستند.






