تبليغاتX
برقی های 85 دانشگاه شهید عباسپور

برقی های 85 دانشگاه شهید عباسپور
دانشگاه صنعت آب و برق تهران
تو يعني زندگي... دوشنبه هجدهم آبان 1388 16:9

زندگي

        زندگي يعـني چکيـدن، همچـو شمع از گرمي عشـق

        زندگي يعـني لطافـت، گم شدن در نرمي عشـق

       زندگي يعـني دويـدن، بي امان در وادي عشـق

      رفتـن و آخــر رسيــدن، بر درآبادي عشـق

        مي توان هر لحظه هر جا، عاشق و دلـداده بودن

                  پر غـرور چون آبشاران، بودن اما ساده بودن          

        مي شود انـدوه شب را، از نگاه صبح فهمـيد

           يا به وقت ريزش اشک، شادي بگـذشته را ديـد

           مي تـوان در گريه ابر، با خيال غـنچه خـوش بود

           زايـش آيـنده را در، هر خـزاني ديـد و آسـود


نوشته شده توسط اميد گلزاده | موضوع: | لینک ثابت |

آرزوی تو را دارم... یکشنبه سوم آبان 1388 20:57
ترانه دیدار

با تو بودن خوبست
و کلام تو
 مثل بوی گل در تاریکی است
مثل بوی گل در تاریکی وسوسه انگیز است
 بوی پیراهن تو
 مثل بوی دریا نمناکست
مثل باد خنک تابستان
 مثل تاریکی خواب انگیزست
گفتگو با تو
مثل گرمای بخاری و نفس های بلند آتش
 می برد چشم خیالم را
تا بیابان های دورترین خاطره ها
 که در آن گنجشکان بر سنبل گندم ها
اهتزازی دارند
که در آن گل ها با اختر ها رازی دارند
نوشخند تو
 می برد گرگ نگاهم را
تا چراگاه چالاکترین آهو ها
 می برد آرزوی دستم را
تا نهان مانده ترین گوشه اندام تو
 این پهنه پاک زیبا
مثل دریایی تو
انده انگیز و غرور آهنگ
 مثل دریای بزرگ بوشهر
که پر از زورق آزاد پریشانگرد است
مثل زورق پر از مرد است
 مثل ساحل که پر از آواز ست
 مثل دشتستان
که بزرگ و بازست
 تو ظریفی
مثل گلدوزی یک دختر عاشق
 که دل انگیز ترین گلها را
روی روبالشی عاشق خود می دوزد
با تو بودن خوبست
تو چراغی من شب
که به نور تو کتاب تن تو
و کتاب دل خود را که خطوط تن توست
 خوش خوشک می خوانم
 تو درختی من آب
من کنار تو آواز بهاران را
 می خندم و می خوانم
 می گریم و می خوانم
با تو بودن خوبست
 تو قشنگی
مثل تو مثل خودت
مثل وقتی که سخن می گویی
مثل هر وقت که برمی گردی از کوچه به خانه
 مثل تصویر درختی در آب
روی کاشانه در چشمان منتظرم می روئی

                                                    "نیما یوشیج"

نوشته شده توسط اميد گلزاده | موضوع: | لینک ثابت |

در دلم می گریم... سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 1:25
قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری، نه ز دیار و دیاری، باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک  هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ ای
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند


                                  "مهدی اخوان ثالث"


نوشته شده توسط اميد گلزاده | موضوع: | لینک ثابت |

عاشقم من، عاشقی بی قرارم... پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 19:41
دولت عشق

مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم

                                دولت عشق آمد و من، دولت پاینده شدم

دیده  سیر است  مرا،  جان دلیر است مرا

                                زهره شیر است  مرا، زهره  تابنده  شدم 

گفت که: دیوانه نئی، لایق این خانه نئی

                                رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که: سرمست نئی، رو که از این دست نئی

                                رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که: تو کشته نئی، در طرب آغشته نئی

                                 پیش رخ زنده کنش کشته  و  افکنده  شدم

گفت که: تو زیرککی، مست خیالی و شکی

                                گول شدم،هول شدم، وز همه بر کنده شدم

گفت که: تو شمع شدی، قبله این جمع شدی

                               جمع نیم،  شمع  نیم  دود  پراکنده  شدم

گفت که: شیخی وسری، پیشرو و راه بری

                                شیخ نیم، پیش نیم امر تو  را  بنده  شدم

گفت که: با بال و پری من پر و بالت ندهم

                                 در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو، راه مرو رنجه مشو

                                 زآنکه من از لطف و کرمسوی تو آینده شدم

گفت مرا عشق کهن، از بر ما نقل مکن

                                 گفتم  آری  نکنم، ساکن  و  باشنده  شدم

چشمه خورشید توئی،سایه گه بید منم

                                چون که زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم، وا شد و بشکافت دلم

                                اطلس نو بافت دلم، دشمن این ژنده شدم

صورت جان وقت سحر، لاف همی زد ز بطر

                                بنده و خربنده بدم،  شاه  و  خداونده  شدم

شکر کند خاک دژم، از فلک و چرخ بخم

                                کز  نظر  و  گردش  او  نور  پذیرنده  شدم

شکر کند چرخ فلک، از ملک و ملک و ملک

                                کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم

زهره بدم ماه شدم، چرخ دوصد تاه شدم

                                یوسف بودم ز کنون  یوسف  زاینده  شدم

از توام ای شهره قمر، در من در خود بنگر

                                کز  اثر  خنده  تو  گلشن  خندنده  شدم 

باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان

                                کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

                                                                                               "مولانا"


 
نوشته شده توسط اميد گلزاده | موضوع: | لینک ثابت |

یکی بود یکی نبود... دوشنبه بیستم مهر 1388 1:33
مردا بدجنس، زنا فرشته

يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگلی جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم. زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد! حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متأسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه! زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد! نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولي فرشته ها زن هستند!!!


داد نزن جونم!!

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟ شاگردان فکر کردند و يکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم. استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟ شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آن‌ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد صدايشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.


نوشته شده توسط اميد گلزاده | موضوع: | لینک ثابت |

تو رفتی بی من اما... جمعه هفدهم مهر 1388 11:5
و بعد از رفتنت

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا، شاید خطا کردم
و تو، بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش، غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو، آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو، تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو، هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
                                         برگرد...
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

                                                               " مریم حیدرزاده"

نوشته شده توسط اميد گلزاده | موضوع: | لینک ثابت |

آخرین مطالب ارسالی pwut-85


 

© 2006-2008 PWUT-85.blogfa.com| All rights reserved
Designed by Ali Rajabi | Amateur Web Designer