تبليغاتX
برقی های 85 دانشگاه شهید عباسپور

برقی های 85 دانشگاه شهید عباسپور

دانشگاه صنعت آب و برق تهران

آرزوهایمان...

ما، فقیر یا ثروتمند

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید که نظرت درباره مسافرت چه بود؟

پسر پاسخ داد: "عالی بود پدر"

پدر پرسید: " آیا به زندگی آنها توجه کردی؟"

پسر پاسخ داد: " بله پدر "

و پدر پرسید: " چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟"

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: " فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار سگ، ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که انتها ندارد، ما در حیاط فانوسهای تزیینی داریم و آنها ستارگان بی شمار دارند، حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست.

با شنیدن این حرف ها، زبان پدر بند آمده بود که پسر اضافه کرد: " متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!!"


+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 20:24  توسط اميد گلزاده  | 

زندگی...

باری زیستن، سخت آسان است...


ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
وگفتن اینکه سگ من نبود

ساده است ستایش گلی
چیدنش واز یاد بردن
که
گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتن بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش

ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که
من این چنینم

ساده است که
چگونه می زییم

باری زیستن
سخت ساده است
و پیچیده نیز هم ...

                                مارگوت بیکل


+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 15:51  توسط اميد گلزاده  | 

خاموشیم مخواه...

ستاره

وقتی كه بامدادان
             مهر سپهر جلوه گری را
                                     آغاز می كند 

 وقتی كه مهر پلك گرانبار خواب را
                        با ناز و كرشمه ز هم باز می كند
 آنگه ستاره سحری
            در سپیده دم خاموش می شود
 

آری

من آن ستاره ام كه فراموش گشته ام
                      و بی طلوع گرم تو در زندگانیم
                                            خاموش گشته ام  

                                                                      "حمید وصدق"


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 1:12  توسط اميد گلزاده  | 

شکوفه بهار

یک گل بهار نیست

یک گل بهار نیست
صد گل بهار نیست
 حتی هزار باغ پر از گل بهار نیست
 وقتی
پرنده ها همه خونین بال
 وقتی ترانه ها همه اشک آلود
وقتی ستاره ها همه خاموشند
وقتی که دستها با قلب خون چکان
 در چارسوی گیتی
هر جا به استغاثه بلند است
ایا کسی طلوع شقایق را
در دشت شب گرفته تواند دید ؟
وقتی بنفشه های بهاری
در چارسوی گیتی
بوی غبار وحشت و باروت می دهند
ایا کسی صفای بهاران را
هرگز گلی به کام تواند چید ؟
وقتی که لوله های بلند توپ
در چارسوی گیتی
در استتار شاخه و برگ درخت هاست
این قمری غریب
روی کدام شاخه بخواند ؟
وقتی که دشت ها
دریای پرتلاطم خون است
دیگر نسیم زورق زرین صبح را
روی کدام برکه براند ؟
کنون که آدمی
از بام هفت گنبد گردون گذشته است
 گردونه زمین را
از اوج بنگریم
از اوج بنگریم
 ذرات دل به دشمنی و ک ینه داده را
وزجان و دل به جان و دل هم فتاده را
از اوج بنگریم و ببینیم
در این فضای لایتناهی
از ذره کمترانیم
غرق هزار گونه تباهی
از اوج بنگریم و ببینیم
آخر چرا به سینه انسان دیگری
شمشیر می زنیم ؟
ما ذره های پوچ
در گیر و دار هیچ
در روی کوره راه سیاهی که انتهاش
 گودال نیستی است
آخر چگونه تشنه به خون برادرانیم ؟
 از اوج بنگریم
انبوه کشتگان را
خیل گرسنگان را
 انباشته به کشتی بی لنگر زمین
سوی کدام ساحل تا کهکشان دور
 سوغات می بریم ؟
ایا رهایی بشریت را
 در چارسوی گیتی
 در کائنات یک دل امیدوار نیست ؟
ایا درخت خشک محبت را
یک برگ در سبز در همه شاخسار نیست ؟
دستی برآوریم
باشد کزین گذرگه اندوه بگذریم
 روزی که آدمی
خورشید دوستی را
 در قلب خویش یافت
راه رهایی از دل این شام تار هست
و آنجا که مهربانی لبخند میزند
 در یک جوانه نیز شکوفه بهار هست

                                                      "فریدون مشیری"

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 21:14  توسط اميد گلزاده  | 

نگار من ...

بهار می شود

یکی دو روز دیگر از پگاه
 چو چشم باز می کنی
 زمانه زیر و رو
 زمینه شکاف می خورد
 به دشت سبزه می زند
 هر آن چه مانده بود زیر خاک
هر آنچه خفته بود زیر برف
جوان و شسته رفته آشکار می شود
 به تاج کوه
ز گرمی نگاه آفتاب
 بلور برف آب می شود
 دهان دره ها پراز سرود چشمه سار می شود
نسیم هرزه پو
 ز روی لاله های کوه
کنار لانه های کبک
 فراز خارهای هفت رنگ
نفس زنان و خسته می رسد
 غریق موج کشتزار می شود
در آسمان
گروه گله های ابر
 ز هر کناره می رسد
به هر کرانه می دود
به روی جلگه ها غبار می شود
درین بهار ... آه
چه یادها
 چه حرفهای ناتمام
 دل پر آرزو
 چو شاخ پر شکوفه باردار می شود
نگار من
   امید نوبهار من
     لبی به خنده باز کن
        ببین چگونه از گلی
           خزان باغ ما بهار می شود

                                               "سیاوش کسرائی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 2:48  توسط اميد گلزاده  | 

زیبای من...

در آستانه بهار

می نویسم از تو ای زیبای من
می سرایم از تو ای رویای من
ای نگاهت سبز تر از سبزه زار
می نویسم بی قرارم بی قرار

پشت دیوار بهار
می نویسم مانده ام در انتظار
ای که چشمت خواب را از من گرفت
می نویسم خسته ام از انتظار
می نویسم می نویسم یادگار

من نمی دانم چه داده ای به من؟
که چنین دل را سپردم دست تو
یا چه بود در آن نگاه آتشین
یا چه کرد بامن دو چشم مست تو

من نمی دانم نمی دانم چرا؟
این چنین آشفته ام
آشفته ام
با خیالت روز و شب در آتشم
شعر هایی نیمه شب ها گفته ام

من نمی دانم ولی اینک بهار
با دو صد گل می رسد
باغ تا گل می دهد
گل به بلبل می رسد

باز می آید بهار
باز می آید بهار
من نمی دانم چرا؟
کس نمی آرد مرا پیغام یار
ای ستمگر روزگار
بی قرارم بی قرار
باز می بارم
چو باران بهار

                                  "فریبا بلوکی"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 9:43  توسط اميد گلزاده  |